سریع رفتم بالا و لباسمو در اوردم با ذوق با سوتین و شورت همونطور که داشتم لباس بیرونیمو انتخاب میکردم تا بپوشم اهنگ گذاشتم میخوندم و اروم می رقصیدم.

اخه دیوونتم و زدی دلم و بردی دمت گرم
زده به سرم تورو ببرم شمال و برنگردم
کمه کمه کم یه شبو با هم زیر نور ماه توو ساحل
بگی به همه عاشقمی مال خوده خوده خودمی

جلوی ایینه قدی دامون ایستادم با دیدن هیکلم تو آیینه حظ کردم.

شکم تختم و که دو خط که موازی بخاطر عضله ای بودن ماهیچه ی شکمم افتاده بود و پوست سفیدم و پاهای کشیدم و با ست سوتین بنفشم دهنم برای خودم اب افتاد.

قری دادم و خودمو با ناز تکون دادم و که با صدای بشکن برگشتم و با دیدن دامون که داره میرقصه خنده ی از ته دلی کردم.

همونطور که همراه با اهنگ میخوند با لذت نگاهم میکرد و مردونه می رقصید به خندم خیره شدو همراه خواننده خوند:

میریزمش این شهرو به پات آخ دلم میره برات
اینجوری نخندی نمیشه نه بخند بهت میاد
جان جان تو فقط لب تر کن قربان

دستش و سمت چشماش می برد و می گفت قربان.

 

-آره مثل رویایی برام شدی لالایی برام
میبینمت آرومی باهام دیگه هیچی نمیخوام
جان جان دارم عاشقتر میشم الان

رفتم جلو با عشق شروع کردم رقصیدن باهاش. دستش و انداخت دوطرف تیشرتش و در اورد بدن عضله ای و شیش تیکش برق میزد و منو چسبوند به خودش که بدن لختمون بهم

به چشماش زل زدم و با دلبری شونه هام و تکون میدادم که بدنم رو بدنش کشیده میشد.

چشماش از لذت برق میزد. یهو از کمر گرفت و پرتم کرد روی تختش که غش غش خندیدم. با خنده دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت:
_پدرسگ عشوه میای اونوقت میخوام بکنمت میگی منوواسه کردن میخوای؟

چشام گرد شد و گفتم: خیلی بی ادب شدیا.
اومد جلو و محکم لبمو گاز گرفت و عقب کشید که چشام خمار شد.

نفس عمیقی کشید و‌ زل زد به سینه هام و گفت: اینارو میندازی بیرون جلوم قر میدی؟

با شیطنت نگاهش کردم و گفتم: اختیارشو دارم دلم میخواد هرجا دلم خواست بندازم
بیرون قر بدم.

 

‎با حرص سینه هام و گرفت توی مشتش ومحکم فشرد که اخی از درد گفتم. با اخم گفت: فقط جلوی من. اینا فقط برای منه.

‎با تخسی و شیطونی گفتم: نچ ما که میخایم جدا شیم.

‎یهو نوکشو محکم بین انگشتاش فشرد که جیغم بلند شد و با لباش خفم کرد.
انقد محکم و‌با حرص میخورد که اجازه ی همراهی بهم نمیداد

با نفس نفس کشیدم عقب وگفتم: دامون خفم کردی وای.

با خماری گفت: تازه اولشه توله خانم. لباس خوابای ناز بیار اونجا زیاد کار داریم.

چشم غره ای رفتم و گفتم: برو اونور ببینم لهم کردی برم لباس بپوشم. تازشم من فقط دلم غذاهای خوشمزه و خرید و دریا و‌خنده میخواد فقط همییین!

_چشششم دلبرخانم چشم نگران نباش بپوش بریم خانمم.

به پالتوی سفید کوتاه که عاطفه جون بهم داده بود با شلوار جین ابی کمرنگ پوشیدم دامون هم یه هودی سفید با شلوار جین همرنگ من.

کلاه سفید گذاشتم و موهامو دورم ریختم و‌گفتم: بریم عزیزم؟

 

لبخندی زد و‌گفت: بریم‌ خوشگل من.
لبخند ملوسی بهش زدم و رفتیم بیرون با باز کردن در جوونای فامیلشون دم دربودن که با دیدنمون جیغ و‌سوتشون بلند شد.

با ترس چشام گرد شد و چند قدم رفتم عقب که دامون با تعجب گفت: شما اینجا چیکار میکنین؟

دختردایی دامون با شیطنت گفت: ماهم به دستور عمه ی خوشگلم مامور شدیم همراهتون بیایم تا بهمون خوش بگذره.

با تعجب نگاهشون کردم که دامون با خنده گفت: یه اطلاعی چیزی؟

پژمان گفت: گفتیم با دیدن چهره های همانند فرشته ی ما سورپرایزبشی عزیزم.

خندیدم و با دیدن بارانا که کنار دیوار ایستاده بود و با بیخیالی داشت نگاهمون میکرد خندم جمع شد.

دستای دامون و فشردم از حرص که دستمومحکم گرفت و‌گفت: خب حالا که اومدین و خودتونو انداختین بهمون مجبورم ببرمتون یکم هم به این خانم من خوش بگذره.

یهو دخترخاله هاش منو کشیدن سمت خودشون و منم غریبی میکردم با خجالت و‌خنده های اروم کنارشون ایستادم که دامون چشمکی بهم زد و پسرخاله ها و پسرعموهاش اینو هول دادن و گفتن: بریم بابا زن زلیل!

دامون سری تکون داد و رفت پایین که یهو همون دخترخالش که اسمش ستایش بود دستمو‌گرفت و گفت:‌خوب بریم‌خوشگله که میخوایم بترکونیم.

نیشم وا شد که یهو یه مشت خورد تو کمرم که با چشای گشاد شده به جلوم خیره شدم. دخترداییش النا با خنده گفت:‌ جوون عجب هیکلی داری بلا برا همین دل دامونو بردی دیگه.

خندیدم و گفتم: اینجوری از بقیه تعریف میکنن؟ کمرم و شکوندی.

غش غش خندید و‌ابرو بالا انداخت.کلا ۷تا دختر بودیم من و ستایش و النا و دخترخاله دومیش ستاره و دوست النا با بارانا و‌یه دختره که دوستش بود و الناز می گفتن بهش..

اون دوتا باهم بودن و ما پنج نفر باهم بودیم. سریع باهاشون‌جور شدم ولی از حضور بارانا توی اون‌جمع عذاب می کشیدم.

بعد از خداحافظی با عاطفه جون و خاله های دامون که نمیدونم کی اومده بودن خواستیم بریم بیرون که عاطفه جون گفت: ایسان جان بیا کارت دارم عزیزم.

به بچه ها گفتم: من الان میام.
ستایش با مهربونی سری تکون داد که بوسی براش فرستادم و رفتم سمت عاطفه جون.

منو کشید کنار و گفت: بخدا من نگفتم بارانا بیاد مثل اینکه یکی از بچه ها بهش خبر داد وگرنه من هیچوقت نمیخواستم این باشه.

دستشو گرفتم و گفتم: نگران چیزی نباش عاطفه جونم. ادمی که عشق و علاقش واقعی باشه بخاطر ادمای بیخود خودشو وا نمیده من به دامون مطمئنم

حرفی زدم که خودمم قبولش نداشتم. لبخند استرسی زد گونمو بوسید.

محکم بغلم کرد و گفت: من زنگ ب مادرت گفتم دو روز بیشتر میمونین اونجا مواظب خودت و دامون باش دخترکم.

چشمی گفتم با خداحافظی ازشون رفتم بیرون دیدم تو حیاط ایستادن و دامون دم در بود و گفت: بریم عزیزم؟

سری تکون دادم و گفتم: بریم.
سه تا ماشین بودیم که ستایش پرید دستم و گرفت و گفت: ایسان با ما بیاد برو‌ اونور داش دامون.

خندیدم که دامون گفت: کیا توی ماشین شمان؟
ستایش گفت: من و‌ ستاره والنا و خانم خوشگل شما و مریم.

دامون گفت: پس شما تو یه ماشین. میکائیل و ارین تو ماشین من بقیه با پژمان.
الناز با ناز اومد جلو و گفت: من و باران اونجا سختمونه میشه بیایم توی ماشین شما و دوتا پسرا برن با پژمان؟

زل زدم به دامون و از شدت حرص دستم میلرزید که دامون با جدیت گفت: نه نمیشه.
بعدم بی توجه بهش اومد جلو و گفت: دوست داری بری پیش دخترا؟

لبخند پر ارامشی از جوابش زدم و‌گفتم: اره عزیزم نگران نباش.
باشیطنت گفتم: پیش شما مجسمه ها چیکار کنم اینور کلی حال میده.

الناز با غیض و فیس از کنارمون رد شد و دامون لبخند کوچیکی بهم زد و گفت: شیطون خانم برو حالا که من مجسمه شدم؟

ستایش و النا نیششون وا شد: اقا برو پی کارت این خانم دلش میخواد پیش ما باشه.
خنده ی ارومی کرد و رفت سمت ماشینش

 

“دوستان عزیز رمان استاد من به تا هفته بعد به کلی از روی سایت رمان فیکس پاک میشه و به سایت مه رمان انتقال داده میشه ادامه پارت هاش از الان بابت اینکار عذرمیخوایم چون امکان فیلتر سایت با این رمان میره بالا برای همین از درک متقابلتون هم ممنونم”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *