دیدم حرف نمیزنه با حرص خواستم بلندشدم که گفت: اعصابم خورده.

با حرص نگاهش کردم و‌گفتم:میدونم. برای چی؟
سرش و چرخوند سمتم و گفت: هیچی با یکی از همکارام دعوام شد مهم نیست.

چپ چپ نگاهش کردم و‌ فهمیدم دروغ میگه اما نمیتونستم چیزی بگم چون می فهمید حرفشو گوش دادم.

یادم افتاد باهاش قهر بودم و پس بی توجه بلند شدم که گفت: کجا؟ جات خوب بود.

با حرص گفتم: ب تو چه؟
با خنده گفت: این چجوری قهر کردنیه که میای تو بغلم؟

دوباره بلند خندید و‌ادامه داد: یادت رفته بود قهری توله سگ؟

بااخم نگاهش کردم ورفتم توی دستشویی. با فکری درگیر به خودم نگاه کردم. محموله چیه؟ چرا داشت دعوا میافتاد؟

شیر اب و باز کردم و‌پاچیدم توی صورتم و به خودم نهیب زدم : چیزی نیست. چرا انقدر مسئله رو بزرگ کردی.

ولی هنوز ازش دلخور بودم اون منو دوست نداشت میدونستم. از دستشویی اومدم بیرون که یهو دو تا دستی بغلم کرد و برد بالا که جیغ کشیدم دیدم دامون با خنده منو محکم بغل کرده.

با ترس چنگ زدم به دوشش و‌گفتم: دامون میافتم بزارم زمین توروخدا.
با شیطنت گفت:‌نچ! اول بگو بیینم اشتی کردی یانه؟

با تخسی گفتم: معلومه که نه. فکر کردی من اشتی میکنم؟ اصلنشم اینطور نیست.

محکم تکونم داد ک جیغ بلندی کشیدم از ترس و گفتم: نکننن دامون بیشعور نکن میترسم.

با لج گفتم: برو پیش همونایی ک دوستشون داری ببین باهات قهرن یا نه!
با پررویی گفت: پیششم دیگه دارم میبینم باهام قهره با نه.

چشم غره ای رفتم و گفتم: معلومه که قهره پس چی فکر کردی.

لبخند مرموزی زد و گفت: الان یه جوری آشتیش میدم که یادش نره.

قبل اینکه بخوام تو‌ ذهنم به حرفش فکر کنم پرتم‌کرد روی تخت و‌شروع کرد به قلقلک دادنم.

با جیغ و‌خنده سعی میکردم از زیر دستش برم بیرون اما نمیداشت. نفسم داشت می رفت از خنده که دستشو از روی شکمم برداشت و زیرگوشم گفت: دیگه باهام قهر نکن دفعه ی بعد فقط قلقلکت نمیدم.
لب برچیدم وبا شیطنت نگاش کردم که..

با شیطنت گفتم: میخوای چیکار کنی؟
با مرموزی گفت: اینکار!
محکم لباشو گذاشت روی لبام و‌با حس گرمی لباش سست شدم که دستاش شل شد و‌اوردتم پایین منم دستمو دور گردنش حلقه کردم.

چسبیدیم به هم و محکم لبای همو می خوردیم که یهو در باز شد و صدای عمه ی دامون و شنیدم: دامون بسته عمه چقدر میخواب..

با شنیدن صداش به شدت رفتم عقب و با تعجب و خجالت به در نگاه کردم. عمه اش با صورتی سرخ گفت: بدموقع مزاحم شدم.

با غیض نگاهی بهم کرد و رفت بیرون. عصبی به دامون زل زدم که شونه ای بالا انداخت و منم با حرص گفتم: در و بردار هرکی دوست داره بیاد و بره. مثل اینکه حریم شخصی وجود نداره اینجا.

با عصبانیت نشستم روی تخت و دامون گفت: الان درستش میکنم.

رفت از اتاق بیرون و با شنیدن صدای اس ام اس گوشیش کنجکاو برگشتم سمتش.

رفتم سمتش و گوشیش و گرفتم‌ و با زدن رمزش صفحشو کشیدم پایین اس ام اس نصفش وخوندم نمیتونستم برم‌توش چون میفهمید باز شده.

نوشته بود:
_نگران نباش رئیس نمیزارم توی این معامله ضرر کنی امشب…

نتونستم بقیش و‌بیینم با تعجب و‌گیجی سریع گوشیش و گذاشتم سرجاش و رفتم توی فکر.

اینجا یه خبرایی بود که من ازش چیزی نمیدونستم. شایدم چیزی نبود ولی من حس خوبی به این موضوعات نداشتم.

نفس عمیقی کشیدم که در باز شد و دامون با کلافگی اومد داخل اتاق. بهش نگاه کردم که بهم خیره شد و با لبخند گفت: بریم پایین عزیزم؟

لبخندی زدم و رفتم سمتش و توی چشماش زل زدم و گفتم؛ دامون؟

با عشق گفت: جانم؟
_ تو که از من چیزی و پنهان نمیکنی؟

لبخندی زد و‌گفت: مثلا چی عزیزم؟
با نگرانی گفتم: هرچی.
اروم سرمو بوسید و گفت: نگران چی هستی؟

_نگران اینکه ازم چیزیو پنهون کنی دامون. قول میدی هرچی شد بهم بگی؟

چشماش دو دو میزد: باشه قول میدم عزیزم.

لبخندی زدم و خزیدم توی بغلش. دستشو توی موهام کشید و اروم ناز میکرد.
سرمو اوردم بالا: بریم پایین عشقم؟
با محبت گفت: بریم عشقم.

باهم رفتیم پایین و به عاطفه جون و پدرجون سلام دادم و رو کردم سمت عمه و به اونم سلام دادم که با سردی جوابمو داد.

عاطفه جون گفت: بشینین براتون صبحانه بیارم.
بلند شدم ورفتم سمتش و گفتم: بشین عاطفه جون خودم میارم.

نگام کرد و گفت: شما مگه قرار نبود برین ویلا؟
نگاهی به دامون کردم که گفت: یه مشکلی برام پیش اومد زنگ زدن از دانشگاه نتونستیم بریم.

رفتم سمت یخچال و خامه و پنیر و هرچی مربوط به صبحانه بود و برداشتم گذاشتم توی سینی.

یهوعمش با تمسخر گفت: همرو میخوای بخوری عزیزم؟

با خونسردی گفتم: شوهرم میخوره.
بی توجه همشونو جلوی دامون چیدم و دوتا چایی ریختم نشستم کنارش.

با لبخند گفت: مرسی عزیزم.
پدرجون به صندلی تکیه داد و گفت: دامون یعنی نمیخوای زنتو ببری چندجا دور بدی؟ از وقتی زنت شده هیچ جا نرفته.

عمه ش با مرموزی گفت: اونموقع که بارانا بود اینطوری نبودی دامون الان زنت گناه داره خوب.

با شنیدن این حرف بغض گلومو گرفت. چون منو مثل بارانا دوست نداره چرا باید منو ببره بیرون؟ یبارم قرار بود بریم بخاطر اون خرابش کرد.

پدرجون تشری به خواهرش زد و من با خونسردی الکی بلند شدم‌‌ و تشکر کردم. ازینکه کنار دامون بمونم و خودم و با بارانا همش مقایسه کنم خسته شدم.

قبل اینکه بگم که میخوام برم خونه دامون گفت: مشکلی نیست پدر من الان میبرمش. واسه عشقم دو روز مرخصی میگیرم اینقدر دورش میدم که خسته شه.

عاطفه جون با غرور نگاهی به عمه ی عصبی کرد. نگاهی به دامون کردم که با عشق بهم خیره بود.

لعنت بهش که دیگه به چشماش اعتماد نداشتم. لبخندی زدم که چشمکی زد. بعد از خوردن دستم و گرفت و‌گفت:بریم اماده شیم عزیزم که میخوایم بترکونیم.

دوباره از شدت ذوق لپام سرخ شد و نیشم باز سد که عاطفه جون محکم لپمو بوسید و گفت: فدای عروس خوشگلم بشم.

بوسه ای رو گونه هاش زدم و‌با ذوق پریدم:‌من برم اماده شم.

چشمام چلچراغ بود با دیدن نگاه تمسخرامیز عمه ی دامون سعی کردم نیش گشادم وببندم قبل اینکه ابروم و ببره برم اتاق دامون.

یک پاسخ به “رمان استاد من/پارت چهلو سه”

  1. سلام چرا ین قدر دیر پارت میزارین؟ شما که بلدین این رمان رو هم مثل رمان پسر شیطان بدین به یکی دیگه ههه یه چیزی مگه صحنه دار سایت رو فیلتر نمی کرد؟!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *