با عشق نگاهم کرد و گفت: خوشگلکم من برام فرقی نداره عالم الناس بفهمن تو فقط برام مهمی نمیخوام دانشجوها اذیتت کنن یا برای نمره گرفتن پاپیچ تو بشن باز مخصوصا دانشجوهای پسر. اینو بفهم که نمیخوام کسی حتی بهت نگاه کنه چه برسع به اینکه سد راهت شه.

از حرفش غرق خوشی شدم ازینکه براش مهمم و روم حساسه. با ناز لب برچیدم و با صدای بچگونه گفتم: خو اخایی منم دوس ندالم این دخدلای دانشگا تولو نگا تنن.

با عطش برگشت سمتم و زل زد بهم و‌گفت: نزار یه لقمت کنم توله سگ دیوونم نکن.

با شیطنت گفتم:‌شما که همیشه دسته بیلت توی ماشین بلند میشع.

غش غش خندید: این لامصب کلا تورو میبینع بلنده وسط کلاس یکم بهت اخم کردم داشت بلند میشد.

با تشر گفتم: راسی چرا توی کلاس بام اینطوری حرف زدی؟

چپ چپ نگام کرد: حواست پرت بود نیشت باید بسته میشد.

محکم زدم روی پاش که با لذت گفت: جوون تو فقط بزن.
با حرص گفتم: استاد انقدر بیتربیت ندیدم به عمرم
با غرور گفت: عزیزم این استاد فقط برای خانمش بیتربیته.

ابی توجه گفتم: میخوایم بریم خونه ی شما؟
نیشش باز شدو‌گفت: اره عشقم شب تو بغل خودمی

خندیدم و‌ دیوونه ای بهش گفتم و‌با ذوق رو‌کردم بهش: دلم برای عاطفه جون تنگ شد.

با لذت گفت: خونه ی ما هم همش اسم تورو میارن.
با ناز نگاهش کردم و گفتم: کیا؟
_بابا و مامانم دیگه️.

لب برچیدم: فقط بابا و مامانت؟
با خنده گفت: پدرسگ منم میگم خوب. من که یکسره پیشتم.

با عشق پریدم روی بازوش محکم‌گرفتم توی بغلم و‌گفتم: اوف چقد بزرگه شب یسره باید بیاد توی بغلم.

یهو صدای مرموزی گفت: یع چیز دیگه هم دارم خیلی بزرگه اون باید کجا بره؟

با پررویی دست بردم نیشگون محکمی از اونجاش گرفتم که با صدای دو رگه‌گفت:‌نکن بچه! باز تو ماشین بلندش نکن

غش غش خندیدم و محکم بغلم کردم که دستشو دور گردنم حلقه کرد و منو محکم به خودش چسبوند

به مامانم زنگ زدم و‌اطلاع دادم و‌با کلی غرغر گفت باشه بعد از رسیدن به خونشون عاطفه جون با دیدنم کلی ذوق کرد و‌ تا نصف شب داشتیم می گفتیم و‌می خندیدیم.

دامون همش ابراز علاقه های یهویی جلوی مامان باباش میکرد و‌من سرخ و سفید میشدم پسره ی پررو نمی فهمید که سختمه.

مادرشم غرق لذت می شد و‌بهمون نگاه می کرد.منم هی زیرزیرکی از دستش نیشگون می گرفتم.

مشغول حرف زدن بودیم که یهو تلفن خونشون زنگ خورد. پدرجون گفت: برم جواب بدم؟

عاطفه جون گفت: نه خودم میگیرم.

رفت سمت تلفنشونو برداشت و‌بعد از سلام و‌احوالپرسی یکم قیافش توهم رفت و گفت‌چشم حتما ایشالله ۱۲۰ ساله بشن وخداحافظی کرد.

همه منتظر بودیم دامون گفت: چیشد مامان؟
با حرص گفت: سن پدربزرگ منو دارن میخوان جشن تولد بگیرن.

پدرجون با کلافگی گفت: کی بوود؟
با حرص گفت: خواهر جانت. برای شوهرش تولد گرفته میخواد سورپرایزش کنه گفت توهم دعوتی.

با تعجب گفتم:‌خواهر شما.
عاطفه جون گفت: مادر بارانا خانم.
نگاهی به دامون کردم که دیدم خیره شده به سینه هام. چشم گرد شد دیدم عاطفه جون و پدرجون با خنده دارن به دامون نگاه میکنن

18 پاسخ به “رمان استاد من/پارت سیو چهار”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *