از خجالت انچنان لبمو گاز گرفتم که مزه ی خون و‌حس کردم یهو‌ پدرش لگدی زد به پاش و با خنده: لباس تنشه پسرم تو چرا اینطوری نگاه میکنی؟

سرم رفت توی یقم و دامون هول گفت: چ..چی؟ نه بابا این حرفا چیه؟ رفتم تو فکر.

چشمم گرد شد، احمق بدتر خراب کرد خاک بر سرش.
با گیجی بلند شد و گفت: من برم بخوابم.

عاطفه جون و‌‌ پدرجون بلند زدن زیر خنده سریع بلند شدم و گفتم: شبتون بخیر.

قبل اینکه بخوان بخندن و من اب بشم برم زیر زمین دویدم سمت پله ها و‌رفتم سمت اتاق دامون با حرص در و‌باز کردم رفتم تو دیدم با نیش باز نشسته روی تخت.

با حرص گفتم: تو خجالت نمیکشیییی؟ ابروم رفت دامون الهی بترکی خدا تورو خفه کنه.

با لذت گفت: چیه خوب دارم تن و‌بدن زن خودمو نگاه میکنم بده مگه؟

با غیض پریدم سمتش و محکم زدم توی سرش و‌گفتم: خنگ هیز بدبخت. جلوی مامانت ابروم رفت

خندید و‌گفت: خوب توله سگ از بس خوش هیکلی دهنم اب میافته وقتی میبینمت.

با ناز گفتم: اخه جلوی مامان و‌بابات؟
حریص منو کشید توی بغلش وگفت: عشق مگه جایی و میشناسه؟ من تو هر ثانیه عاشقتم.

از حرفش با ذوق محکم بوسش کردم و‌ توی بغلش جمع شدم و گفتم: فرداشب تولد دعوتیم.

با تعجب گفت:‌تولد کی؟
چشم غره ای رفتم و گفتم: حواست کجا بود؟

نیشش وا شد و‌گفت: به تو.
با حرص گفتم: پررویی دیگه.

خندید و‌گفت: حالا تولد کجاعه؟
اب دهنمو قورت دادم و با دقت نگاهش کردم وگفتم: پدر بارانا.

با خونسردی نگاهم کرد و‌گفت: عه، تولد شوهرعمست، ایشالله ۱۲۰ ساله بشه.

با موشکافی گفتم: ما نمیریم؟
با بیخیالی لم داد و خیره شد بهم و‌گفت: هرجور خودت دوست داری زندگیم.‌اگه دلت میخواد بریم اگه نه نریم.

با اسودگی گفتم: بریم میخوام با خانوادت اشنا بشم.

نشستم روی شکمش و‌گفتم: عمه ات خوبه؟
خندید و‌گفت: عجب سوالی پرسیدی دلبر. چطورمگه؟
_همینطوری.
با خنده نگاهم کرد: شوهر عمم بهتره.
با حرص گفتم: پس اون بارانای هرزه به پی عمت رفت.

یهو متوجه حرفم شدم و‌دو دستی زدم روی دهنم که غش غش خندید و‌صورتمو کشید سمت خودش و‌گاز محکمی از لپم گرفت و‌گفت: توله سگ جلوی چشمم به عمم فحش میدی؟

نیشم باز کردم و با پررویی گفتم: ازش خوشم نمیاد به من تیکه انداخت.
اخمی کرد و گفت: جرئت دارن به خانوم من چیزی بگن؟

محکم بغلش کردم: تو اقای منی از من دفاع میکنیا.
با لذت گفت: جون خوشگلم شما جون بخوا.

با عشوه خندیدم و‌گفتم: فردا بریم خرید برام لباس بخر واسه جشن.
با خوابالودی محکم بغلم کرد و‌گفت: چشم، به لباس مناسب لختی مختی نمیزارم بپوشی توله.

2 پاسخ به “رمان استاد من/پارت سیو پنج”

  1. باو هرچی با خودم فک میکنم میبینم کامنتم انقد سانسوری نبود بپاکی یا اینکه خار دارع شایدم ب مزاجت خوش نیومده باز این قانعم میکنه عی خدا میپاکه خندم گرف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *