در باز شد و با نفس اسوده ای رفتم داخل. سوار اسانسور شدم و‌ طبقه ی دو واحد سه رو فشردم.

قلبم داشت از جا در میومد نمی دونستم چی در انتظارمه. ولی میدونستم دیگه نمیتونم به دامون اعتماد کنم حتی اگه چیز خاصی هم نبینم.

با باز شدن در اسانسور به خودم اومدم و بیرون رفتم. جلوی در خونش ایستادم گوشمو چسبوندم به در بدون اینکه توی چشمی ببینتم زنگ و فشردم. صدای قدم هایی و شنیدم و قلبم داشت از سینه در می اومد.

با دیدن بارانای بیحال توی بغل دامون قلبم ریخت. ناخوداگاه اشکام یکی یکی شروع به باریدن کردن.

دامون با دیدن من رنگش پرید و دهن باز کرد حرفی بزنه که با بغض گفتم: هیچی نگو. ب کارت برس.

رفتم عقب و سریع ازش دور شدم که بلند صدام زد: ایسان؟ ایسان صبرکن من برات توضیح میدم عجله نکن. ایسان؟

اما من چشم عیچجا رو‌نمی دید و تند تند فقط از پله ها پایین می رفتم. به خودم فحش می دادم مه انقدر احمقم. اون هنوزم عاشق بارانا بود. حتی دنبالمم نیومد دلش نمیومد ولش کنه.

 

بغضم داشت خفم میکرد انقدر راه رفته بودم یهو به خودم اومدم دیدم بارون منو خیس خیس کرده.

انقدر توی فکر و خیال‌و‌ بغض غرق بودم که نفهمیدم نشستم توی پارک با چشمای خیسم که توی بارون قاطی شده بود و‌به لحظات قشنگم فکر میکردم.

اگه بارانایی نبود شاید الان تو مسافرتمون بودیم. لبخند تلخی زدم. اون منو بازیچه داد تا بارانا رو فراموش کنه.

یهو با بغض و بی‌توجه به اطرافم شروع کردم به‌ خوندن یه تیکه از اهنگی که دوستش داشتم.

تو قلبت یه ریزه برام جا واکن
همون گوشه کنارا یه نگاه کن
تهش این دیوونه یجوری میاد بهت

بیا آرومم کن بیا منو جمع کن بیا
این منه سرگردونو بازم تو کمک کن بیا
بیا ببین حالم چشه ببین این آدم چشه
منی که نذاشتم چشای خوشگلت قرمز بشه

با یاد چشماش قطره اشکی از چشمم چکید که با شنیدن صدای دونفر که از صدام تعریف کردن لبخند تلخی زدم.

قلبم درد می گرفت از یاداوری سادگیم. اصلا حواسم به زمان و‌مکان نبود. یهو گوشیمو گرفتم با دیدن ساعت ۲ نصف شب چشمام گرد شد.

با دیدن ۷۰تا میس کال و ۲۰ تا پیامک نفسم برید. یا خدا کی اینطوری زنگ زده بهم؟
۳۵ بار دامون و ۱۰ بار مامان و بقیه هم بابا و عطیه بودن. با ترس زنگ زدم به مامان سر یه بوق جواب داد. با گریه گفت:‌آیسسسان کجایی مادر؟

صدای دامون و پدرم که با ترس گفتن: زنگ زد؟
با ترس گفتم: مامان نگران نباش من حالم خوبه بخدا چرا گریه می کنی️؟

با مظلومیت گفت: دختره ی نامرد من داشتم سکته میکردم چرا جواب نمیدادی؟

با شرمندگی گفتم: گوشیم رو بیصدا بود من خونه ی دوستمم️.

یهودامون گوشی و گرفت و با لحنی عصبی که سعی در کنترلش داشت گفت: خونه ی کدوم دوستت️؟

با شنیدن صداش بغض کردم و سکوت کردم انگار گوشی روی بلندگو بود که پدرم بلند گفت: ادرس و‌بگو دامون بیاد دنبالت️.

اب دهنم و قورت دادم اسم خیابون و بهش گفتم که بی خداحافظی قطع کرد. با حرص چشممو بستم. اونموقع که بایدبیاد دنبالم نمیاد. حالا بهش چه نیازی بود؟

سرده دقیقه رسید و با عصبانیت پیاده شد با دیدنم که کنار پارک ایستادم دندون غروچه ای کرد که پوزخندی زدم️.

اومد سمتم و با حرص گفت: اینجا چیکار میکردی؟ ها؟
با نیشخند گفتم: به تو چه؟
با خشم گفت: من شوهرتممم!

8 پاسخ به “رمان استاد من/پارت سیو نه”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *