نیشخندی زدم و‌ مشغول حرف زدن بودیم و‌ عاطفه جون با پدرجون بلندشدن رفتن وسط تا برقصن.

دامون دستمو گرفت و گفت: دلم میخواد بخورمت.
چشام گرد شد: عه چیه توهم همش میخوای منو بخوری. تموم میشم خو.

غش غش خندید و بلند شد و دستشو سمتم گرفت:افتخار رقص میدی بهم خوشگلم؟

با ناز خواستم دستمو توی دستش بزارم یهو دست زنانه ای چنگی به بازوش زد و دیدم باراناعه.

از خشم سرخ شدم که با عشوه گفت: ایسان جون پسرداییمو برای یه دور رقص بهم قرض بده.

دیگه طاقتم طاق شد و با شدت مچ دستشو گرفتم و‌سعی کردم با حفظ ظاهر بگم: عزیزم دور اول رقض با خانمشه شرمنده.

چشماش از خشم پر شدن که پوزخندی زدم و دستاشو از دور بازوی دامون هول دادم سمت خودش و‌ دست دامونو گرفتم و‌ حرکت کردم وسط.

با تن لرزون حرصی گفتم: دوست دارم خفش کنم.

با خنده گفت: چقدر طرفدار دارم.
تیز نگاهش کردم که با ترس نیشش و‌بست و‌گفت: شوخی کردم دلبر.

با حرص گفتم: پسر بفرستم بکن9نشا.
بلند خندید و‌همونطور که کمرم و‌بین دستاش تکون میداد گفت: بیتربیت شدی: تو فقط به من فکر کن موقعی که میکنم مت.

چپ چپ‌نگاهش کردم: خیلی بیشعور شدی.
نیشش و وا کرد که یهو عاطفه جون اومد جلوم‌و‌گفت: بیا خودم عروس گلم.

خندیدم و‌با ناز و‌ خانمانه شروع کردم به رقصیدن. عاطفه جون با افتخار به تن و‌بدنم نگاه میکرد.

بعد از رقص منو برد سمت فامیلاشون و با افتخار منو بهشون معرفی می کرد و‌منم خانومانه و‌مودبانع با همشون احوالپرسی میکردم و‌بعضیاشون با حسرت بعضیاشون با حسادت و‌کینه و‌بعضیاشون با محبت جوابمو می دادن.

لبخند به لب ازشون جدا شدیم و‌ به که با جای خالی دامون مواجه شدم. لبخند از لبم پرکشید با استرس به اطرافم نگاه کردم و‌با دیدن نبود بارانا یخ کردم.

قلبم داشت از توی سینم بیرون میومد. با نفس نفس گفتم: نیست.

عاطفه جون گفت: کی؟
بی توجه تند تند حرکت کردم و‌ دنبال دامون گشتم. صورتم گر گرفته بود و گوشام داغ بود. دور حیاط میچرخیدم و‌ با چشم دنبالشون میگشتم.

نگاهم به قسمتی از پشت ساختمون‌خورد تند حرکت کردم سمتش و‌با دیدن بارانای گریون جلوی دامون، ایستادم و عقب رفتم و اروم رفتم پشت دیوار وچشم دوختم بهشون.

صدای گریون بارانا مثل مته روی مغزم بود:
_دامون جون من تمومش کن این دوریو. دارم نابود میشم نمیتونم نمیتونم طاقت بیارم لعنتی میخامت دلم میخواد فقط مال خودم باشی.

قلبم داشت میومد توی دهنم. اگه دامون تسلیم میشد دربرابرش؟ من داغون میشدم خدای من.

مطمئن بودم برمیگرده باهاش اون هنوزم بارانا رو دوست داره میفهمم.

بارانا از سکوتش جون گرفت و گفت: دلم نمیخواد اون دختره ی جند==ه رو کنارت ببینم دامون!

دستای لرزونم و مشت کردم و با بغض نگاهشون کردم یهو‌دامون فک بارانا رو با خشم گرفت و با حرص گفت: دهنت و آب بکش بعد اسم عشق منو به دهن کثیفت بیار. من تازه دارم رنگ ارامش و میبینم.

رنگ عشق واقعی. توی بدبخت دستمال این و‌اونی بدرد من نمیخوری. من خودم ایسانمو زن کردم. اون مال منه تمام و کمال نه مثل توی دست خورده ی هرجایی.

قلبم از عشقش لبریز شد. بارانا با بهت گفت:‌تو دامون من نیستی.

دامون پوزخندی زد: از‌اولشم مال تو نبودم من فقط راه و اشتباه رفته بودم.

12 پاسخ به “رمان استاد من/پارت سیوهفت”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *