با لبخند رفتم جلو و گفتم: عزیزم اینجایی؟
دامون با ترس برگشت سمتم و‌با دیدن لبخندم نفس اسوده ای کشید و رفتم سمتش که لبخندی زد.

رفتم جلو و دستمو دور بازوش حلقه کردم و گفتم:
_عشقم دنبالت میگشتم مشکلی پیش اومده؟

دامون بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت: ببخشید عزیزم که بی خبر رفتم بارانا جون یه مشکلی داشتن باهام میخواستن مشورت کنن.

لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:‌مشکلی نیست گلم بریم؟
دامون بی توجه به نگاه پر التماس بارانا لبخندی بهم زد و‌دستش و‌دور کمرم حلقه کرد و‌راه افتاد.

لرزش تن بارانا رو از حرص حس میکردم و دلم میخواست خفش کنم.
دامون گفت: عزیزم برات توضیح میدم.

نفسم و با حرص فوت کردم و گفتم: شنیدم.
نگاهم کرد که گفتم:چیه؟ دیگه دارم خسته میشم دامون دلم میاد بکشمش.

با ذوق خندید و‌گفت: خانمم ببین اقات چقدر طرفدار داره.

با حرص گفتم: ساکت شو میزنمت بقران رو اعصابم نباش فکر کن یکی اینجوری دنبال من بیاد تو چیکار میکنی؟
یهو اخم کرد و غرید:نابودش میکنم.

چشم غره ای بهش رفتم گفتم: حالا واسه من غیرتی نشو خواهشا الان اعصاب ندارممممم
خندید و گفت: فدای خانوم حسودم بشم.

چپ چپ نگاش کردم و گفتم این دختر عمت رو اعصابمه همش تقصیر توعه که انقد بهت میچسبه

با حرص گفت ازش متنفرم حالا که فکر میکنم میبیم چقد احمق بودم که دوستش داشتم

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چرا تموم نمیشه این جشن؟ دلم میخاد بریم خونه

با شیطنت گفت حوصلت سررفت ؟
با غیض گفتم اره واقعا تکون بخورمم نمیشه میترسم بارانا بیاد بچسبه بهت. سردرد گرفتم امشب.

همینطور داشتم حرف میزدم یهو دستی و بین پام حس کردم. با بهت پریدم دامون از روی شلوار برام فشار میداد با حس داغی دستاش نفسم حبس شد.

با صدای لرزون گفتم: دامون نکن زشته. دستت و‌بردار.

با صدای خمار گفت: هیس فقط پاهاتو باز کن ما گوشه ایم تاریکه دید نداره.

خودمم بدم نمیومد اروم پاهامو باز کردم که اروم دکمه شلوارم و باز کردم که انگشتش و فرو برد که نفسم و‌به شدت بیرون دادم.

اروم انگشتش و بین پاهام تکون داد که داغ شدم و تمام تنم بی حس شد.

 

وقتی انگشتاش بین‌پاهام‌تکون می خورد حس میکردم روی هوام‌و‌ از لذت دوست داشتم جیغ بکشم.

ناخوداگاه دستش و فشردم و انگشتش و‌فرو‌کردم توی خودم که نفسم رفت. با خماری نگاهش کردم که با چشمای پر از هوس و لذت بهم خیره بود.

با بیقراری زیرگوشش گفتم: نکن دامون جیغم در میاد ابرومون میره.

_قبل اینکه تو جیغ بکشی ابرومون بره این ابرومون و میبره.
اشاره زد به خشتکش که با دیدن اونجاش چشمم گرد شد.

با تعجب اروم گفتم: حالا چیکار کنیم؟

با عجله گفت: برو‌زیر میز برام بخور.
با حرص گفتم: چرا چرت میگی اخع؟ حلوی این همه ادم برم زیر میز؟ خنگی؟

مشغول کلنجار رفتن باهم بودیم که برقا روشن شد همه براشون دست زدن و‌منم مشغول نگاه کردنشون شدم که با شنیدن صدای پدرجون گوشم تیز شد.

با خنده اروم رو به دامون گفت: پسر بلند نشو ابرومون و میبری اول اون درختتو بخوابون بعد.

لپام داغ شد. خدا لعنتت کنه دامون. بی ابرومون کردی رفت ای خدا!!

2 پاسخ به “رمان استاد من/پارت سیوهشت”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *