رمان ارباب عمارت

? رمان Fix?

نگار:

بعد از نشون دادن مدارکمو کلی دنگو فنگ منشی گفت:

آقای نامدار تشریف ندارن خارج از ایران هستند.

من مدارک شمارو تحویل آقای تقوی دستیارشون میدم و انشاالله فردا باتون تماس میگیرم.

با کلافگی زیر لب تشکر کردم و از آموزشگاه بیرون زدم.

آموزشگاه بزرگی بود پر از شاخه های مختلف و اگه اینجا مشغول به کار می شدم حسابی به سودم بود.

به ساعت نگاه کردم دونیم بعد از ظهر بود و بهار از مدرسه اومده بود.

با مترو خودمو به نزدیک خونه رسوندم و مابقی راه رو پیاده رفتم.

خونمون کوچیک بود و اجاره ای ولی کفاف منو خواهر کوچیک ترمو میداد.

بعد از فوت مامان بزرگ تنها ارثیش که خونه درندشت اما قدیمیش بود بین همه تقسیم شد.

سهم منو بهارو هم دادن و شد رحن این خونه کوچیک و قسمتیشم پس انداز برای آینده.

مامان بابا هم که بعد از فوتشون هیچ ارثیه ای بروی منو خواهرم نزاشته بودن.

اما خوب مامان بزرگ خیلی زحمت منو کشید…

هزینه های تحصیلم بالا بود و اون با علاقه همرو تامین میکرد.

حالا بعد از چندماه که از فوتش میگذشت من باید کار میکردم.

ثابقه کار نداشتم اما مدرکم از دانشگاه معتبری بود و شاید با تست میتونستم توی یکی از آموزشگاه های بزرگ نامدار مشغول به کار بشم‌.

در خونرو با کلید باز کردم و وارد شدم.
آپارتمان بود و واحداش خیلی زیاد بود.

اینجا هیچ کدوم از همسایه ها همو نمیشناختن و اگه میمردی جسدت روی هوا میموند.

دقیقا برعکس خونه مامان بزرگ که همسایه ها همه باهامون جفتو جور بودن.

وارد که شدم متوجه لباسای پخش و پلای بهار شدم.

با صداب بلند گفتم:

_بهار؟!

مثل فرفره از اتاقش بیرون اومد و گفت:

_سلام کجا بودی؟!

_علیک سلام آموزشگاه موسیقی نامدار.

چشماش درشت شد اعتماد به نفس میخواست تدریس توی اون آموزشگاه.

_چی شد؟!
وای نگار اونجا خیلی باکلاسه.

_میدونم فعلا گفتن خبر میدن.
مدیرش رفته خارج از کشور.
مرفحین بی درد.

_امیدوارم اونجا مشغول به کار بشی‌.

_هوم منم همینطور‌.

لباسامو خیلی مرتب توی کمدم گذاشتم و رو به بهار گفتم:

_وسایلتو مرتب کن خونرو نریز بهم.

_وتی باز غر غراش شروع شد.

_من از خونه ی کثیف خوشم نمیاد خودتم میدونی.

_وای آبجی تو خیلی ترو تمیزی.

_زود باش زیاد حرف نزن.
نهار خوردی؟!

_نه چی داریم نهار؟!

_از دیشب یکم قیمه مونده تا تو اینجارو مرتب کنی گرمش میکنم.

_اوف باشه.

خندم میگرفت…
اخلاقیاتش کاملا برعکس من بود.

شلوق و شلخته.
پر حرف و پر شور.

ولی خوب ظاهری کاملا شبیه هم بودیم با این تفاوت که بهار از من قد بلند تر و هیکلی تر بود.

سفره کوچیکمون رو پهن کردم خسته بودم اما کارای خونه نوبتی بود.

و امروز با تمام خستگیم باید همه کار هارو میکردم.

_عصر میخوام با دوستام برم بیرون.

_برو پول داری؟!

_دارم مرسی.

_اگه قبولم کنن حقوقمو که گرفتم با مدرستون میفرستمت مشهد.

ذوق کرد خوشحال شد.
من غیر بهار کسیو نداشتم و آرزوم دیدن خوشیش بود.

_مرسی نگاری.

_اما باید یه هفته نوبت کارای خونرو گردن بگیری.

اخم کرد خوشم میومد که سو استفاده گر بودم.

_خیلی بدی.

 

بهار مدرسه بود و من از زور بیکاری داشتم با وسواس خونرو مرتب میکروم.

زمینو طی کشیدم و به سختی کمرمو صاف کردم.

تلفنم که زنگ خورد از جیب شلوار راحتیم درش آووردم شماره ناشناس بود.

حدث زدم از اموزشگاه باشن چون خیلی منتظر تماسشون بودم.

_بفرمایید.

_سلام خانم دیبا؟

_خودم هستم بفرمایید.

حدثم درست بود خودشون بودن پس حتما قبولم کردن.

_خانم من از آموزشگاه نامدار با شما تماس میگیرم.

مدارکتون رو آقای تقوی دیدن و اگه در توانتون هست امروز برای تست و استخدام تشریف بیارید.

بدونه این که شوق تو صدامو جار بزنم آروم و خیلی با ملایمت گفتم:

_حتما!
چه ساعتی؟!

_آموزشگاه یک سره از نه صبح تا ده شب بازه ولی آقای تقوی از ساعت چهار بعد از ظهر تشریف میارن.

_خیلی ممنون از اطلاعتون.

_خواهش میکنم وقت بخیر.

تلفنو که قطع کردم از شادی جیغی کشیدم و با ریتم آهنگ تندی که زیر لب زمزمه میکردم شروع به قردادن کردم.

_ای دل تو خریداری نداری…

خیلی خوشحال بودم باید به لیا هم خبر میدادم.

لعیا صمیمی ترین و تنها دوست من بود که از وقتی خونه اجاره کردم همش خونم پلاسه.

با سرعت شمارشو گرفتم هنوز یه تا بوق نخورده جواب داد.

_جووونم.

_خره لعیایی استخدامم کردن.

با لحن تمسخر آمیزی گفت:

_شوخی مسخره ای بود تا دروغ بعدی خدا نگه دار.

_گمشو دارم جدی میگم.

_آموزشگاه بزرگ موسیقی نامدار؟!

_دقیقا.

_برو بمیر از کی تو آدم شدی؟!

_برو گمشو من که پیانو میزنم اولین کسی که از ذوق میمیره خود خرتی.

 

_ایش.
باید شیرینی بدیا!

_سگ خور حقوقمو که دادن شیرینیم بت میدم.

_الان کجایی؟!

_خونم و طبق معمول دارم روفت و رو میکنم.

_بترکی که انقدر تمیز نباشی دختره گاو.

_مثل توو بهار پلشت باشم خوبه؟!

_جهنم…
کی باید بری؟!

_پنج میرم .تو نمیای اینجا؟!

_میام بعدم میرسونمت.

_زود بیا یه پفک طلائیم برام بخر.

_مرگ بخوری تو دختر.

از خنده نمیتونستم گوشیو قطع کنم.

طی دسته بلندو سر جاش گذاشتم و تا قبل این که لیا بیاد یه دوش سریع گرفتم.

نهار امروز با بهار بود و از اونجایی که امروز مدرسه بود دیشب آمادش کرد.

صدای در خونه به صورت فجیعی بلند شد.
از ترس بالا پریدم و چشمام از حدقه بیرون زد.

اینجور در زدن فقط مخصوص لیا بود.
با اخمای در هم درو باز کردم و بی مقدمه ازش یه نیشگون محکم گرفتم.

_این الان سلام علیکته؟!

_این چه وضع در زدنه آخه؟!

_اوف چقدر سخت میگیری بهار کجاست؟!

_مدرسس حالاس که پیداش بشه.

_کاشکی اون بیاد با تو حوصلم سر میره.

_والا منم بودم حوصلم سر نمیرفت…
همش یا دارین میرقصین یا دارین قلیون میکشین.

_میتونیم به تو چه؟!

خنده ای کردم گونشو بوسیدن و گفتم:

_خوش اومدی.

پفکمو توی بغلم گذاشت و متقابلا گونمو بوسید.

اوقاتم باهاش خیلی خوب بود.
دیبا و بهار‌توی زندگیم منو خیلی شاد میکردن.

بهار که اومد جمع جمع شد و خونه رفت رو هوا.

_چه خبرتونه بچه ها همسایه ها شاکی میشن.

_نترس تو غر نزنی همسایه ها کاری ندارن.

_خبه خبه زیاد حرف نزن پاشو سفررو بنداز.

_من خستم نگار حالشو ندارم.

_امروز نوبتته بهار خانم پاشو نرو رو مخ من.

با حرص از جاش بلند شد منم از این حالت با مزش زدم زیر خنده.

_بهار بیام کمکت.

لیا دل مهربونی داشت جدا از این که خیلی باهم دیگه صمیمی بودیم اما خیلی برام خوبی کرد.

همیشه هوای بهارو داشت و نمیزاشت ناراحت باشه.

شیش سال بود که باهم دوست شده بودیم.

خونشون تا کوچه خونه مادر بزرگم بود با این تفاوت که اونا توی آپارتمان زندگی میکردن.

از وقتی به محله ما نقل مکان کردن با هم دوست شدیم.

یکم استرس داشتم سعی میکردم اروم باشم.

_میشه منم بیام؟!

_نه بهار بشین درستو بخون.

_ایش بخیل.

_آخه نمیشه که اینهمه آدم پاشیم بریم برا یه استخدام.

_خیله خب داری میای برام پاستیل بخر.

_باشه.

همراز درحالی که بافتشو میپوشید گفت:

_اماده ای؟!

_اره بریم وای یکم استرس دادم.

_بیا بریم نترس خودم پشتتم.

قهقهه وار خندیدم و گفتم:

_ایشالله همه چی خوب پیش بره.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *