با لبخند با خاله و دایی دستو روبوسی کردن و به شوهر خاله دست دادم.

_خوش اومدید دخترای من.

_مرسی خاله جون.

داخل ساختمان از بیرونش قشنگ تر بود.

خاله پشت سر ما وارد شد و گفت:

_بچه ها وسایلاتونو بزارید تو اتاق کیانا.

_آره بیاید بریم لباسامونم عوض میکنیم.

همراه کیانا رفتیم اتاقش بزرگ نبود اما جیدمان جالبی داشت.

تخت یک نفره ی سبز رنگ با وسایل سفید و سبز ست شده بود.

_فکر کنید اتاق خودتونه راحت باشید.

_مرسی کیانا جون.

چشکمی زد و بی تعارف مشغول عوض کردن لباساش شد.

_به جز ما کسی نمیاد؟!

_فکر کنم  طلا و شانارم شب برسن اینجا.

_پس چرا با شما نیومدن؟!

_نمیدونم از کار این دوتا دختر سر در نمیارم.

_با طلا برخورد نداشتم اما شانار یکم نچسب بود.

کیانا قهقهه وار خندید و گفت:

_طلا از شانارم بد تره ولی خوب با داداشم همو دوست دارن.

_یعنی میخوان ازدواج کنن؟

_تاحالا بیانش نکردن ولی خوب اصلا ما نمیتونیم با رابطشون مخالفت کنیم.

_اگه همو دوست دارن به نظرم مخالفت اشتباهه.

کیانا لبخند ملیحی زد و گفت:

_راست میگی خودشون میدونن.

هر سه تامون حاظر و آماده از پله ها پایین رفتیم پسرا تو سالن نبودن.

_خاله کاری نداری ما انجام بدیم؟!

_نه عزیزم بیاید بشینید شما.

_تعارف نکنید دیگه باما.

من کنار دایی نشستم بلا فاصله دستش دور گردنم حلقه شد.

_چه خبر از دختر گلم؟!

_هیچی دایی میرم سرکار‌ میام خونه میرم سرکار میام خونه.

_خودت خسته نکن دایی جان.

_نه دایی خیلی کارمو دوست دارم.

_تو هم مثل اون دوتا کله خری.

_کدوم دوتا کله خر؟!

صدای کمیل باز منو به خنده انداخت.

_توو اون کامی رو میگم.

_وای بابا باز سوزنت روی من گیر کرد؟!

_ برو جلوی چشمم نباش اصلا‌.

_از وقتی رسیدیم انقدر کار رو سر منو کامیار انداختی که اصلا جلو چشمت نمیایم.

نگار از پشت سرش با شیطنت گفت:

_حقتونه که دیگه منو اذیت نکنید.

 دایی با تعجب گفت:

_مگه چی شده؟!

_دایی هی به من میگن بچه ای کوچولویی.

_غلط کردن دختر به این خانمی و زیبایی.

کمیل با لبخند و چشمک یواشکی رو به بهار گفت:

_بر منکرش لعنت.

ریز خندیدم که شوهر خاله گفت:

_بچه ها با هم مهربون باشید کمیل جان عمو اذیت نکن دخترمونو.

_چشم عمو روی چشم.

خودشیرین بود و کسی نمیتونست منکرش بشه.

تلفنم که زنگ خورد با ببخشیدی از سالن بیرون رفتم.

هوا سوز داشت.

_جانم لعیا.

_سلام نگاری کجایی تو دختر؟!

_با خالم اینا اومدیم لواسون.

نفسشو از پشت تلفن فوت کرد و گفت:

_گوشیت در دسترس نبود چند بار زنگ زدم.

_تو جاده انتن نداشتم چه خبر؟!

_هیچی عزیزم نگار مراقب خودتو بهار باشیا.

_به روی چشم.

نترس خالم اینا آدمای خوبین.

_اگه همشون مثل کمیل باشن که عالین ولی اگه همه کامیار باشن خدا بهت صبر بده.

_نه خاله و شوهر خاله و دایی خیلی ماهن مثل کمیل.

_باشه عزیزم پس بتون خوش بگذره.

_مرسی.

راستی لعیا.

_جانم؟!

_جات خیلی خالیه!

_مرسی عشقم جای تو هم اینجا.

تلفنو که قطع کردم با لبخند دمی گرفتم همراز همیشه منو سر شار از حس خوب میکرد.

نگاهم به تاریکی باغ بود که در ها باز شد و یه دویست و شش آلبالویی داخل شد.

با کنجکاوی سرکی کشیدم اما هوای تاریک نمیزاشت جلومو ببینم.

وقتی از ماشین پیاده شدن متوجه شانار شدم دختر کناریش رو هم توی مهمونی کامیار دیده بودن.

خیلی لوند گونه ی کامیارو بوسید و با کمیل دست داد.

بی تفاوت وارد ساختمان شدم و این بار روی مبل تکی نشستم.

_دخترا اومدن؟!

_بعله انگار.

کیانا با لبهایی که به حالت پوزخند کج شده بود گفت:

_خوبه خدا به خیر کنه.

شوهر خاله مداخله کرد و گفت:

_دخترم…

آروم باش.

_چشم بابا

 ولی اگه چیزی گفتن جوابشون میدم.

عمو با کلافگی سری تکون داد بهار هم بیخیال مشغول خودن پرتقالش بود.

با صدای سلام نازک و پر از نازی به سمت در برگشتیم.

خندن گرفت واقعا که خدا به خیر بگذرونه.

خاله با لبخند به سمت جفتشون رفت و گفت:

_سلام دخترا خوش اومدید.

شانار درحالی که به کمیل چسبیده بود دست خاله رو آروم فشورد و گفت:

_مرسی عمه جون.

طلا ولی از کامیار جدا شد خالرو بوسید و گفت:

_ممنون مامان.

اوه!

مامان؟!

کی میره این همه راهو.

بهار ریز و با صدای آروم ولی مثل طلا و شانار گفت:

_ماما..

عمه جون…

لبخندمو خوردم و گفتم:

_شیطونی نکن دختر عابرومون میره.

_ازشون خوشم نیومد.

_کاری باهاشون نداریم ما.

_امیدوارم.

سلامو علیک سردی که باهم داشتیم کامل منو ازشون دور کرد.

شامو مردا درست کردن منو کیانا و نگارم با هم حرف میزدیم.

سعی میکردیم از هر موضوعی حرف بزنیم ولی با اونا هم کلام نشیم.

_من میرم سوشرتمو تنم کنم یکم بریم بیرون؟!

بهار لبخندی زد و گفت:

_اره اره مال منم بیار.

_باشه تنبل خانم.

سویشرتمونو که از اتاق برداشتم و بیرون اومدم نگاهم به در اتاق روبه رویی افتاد.

همون موقع کامیار هم از اتاقش بیرون اومد و نگاهامون به هم گره خورد

بی توجه از کنارش گذشتم اما با حرفی که زد س جام متوقف شدم:

_چیه؟!

نکنه بهت بدهی دارم که اینجوری نگاه میکنی؟!

با پوزخند نگاهمو توی اجزای زیادی هماهنگ صورتش چرخوندن و گفتم:

_ببخشید ما مگه نصبتی داریم که من بخوام باتون برخوردی کنم؟!

_بیرون محل کار متاسفانه نصبت داریم.

_به نظرم این نصبت خیلی کمرنگه.

_فعلا که تو تو ویلای ما جا خوش کردی.

اصلا از حرفش ناراحت نشدم و لجباز تر از خودش گفتم:

_به دعوت خالم اومدم به شما ربطی نداره.

_سعی نکن با من در بیوفتی.

_آقای کامیار نامدار من شمارو در حدی نمیبینم که برام شاخو شونه بکشید.

بی توجه به اخمای در هم از تیکم و حال درموندش از کنارش گذشتم.

شام رو همه در کنار هم خوردیم دایی بعد شام گفت:

_من خستم میرم استراحت کنم.

_الان که خیلی زوده!

_من خیلی سحر خیزم دایی جان.

لبخندی به لحن بامزس زدم و گفتم:

_شب بخیر دایی.

خاله و شوهر خاله هم بعد دایی رفتند و موندیم ما جوونا.

دور هم توی سالن نشسته بودیم که بهار یه دفعه گفت:

_کمیل یه قلیونی چیزی…

کامیار با تعجب گفت:

_کوجولو مگه تو هم قلیون میکشی؟!

_با اجازتون.

_اجازه نمیدم پس منتفیه.

بهار با خشم و لحنی که توش خواهش موج میزد گفت:

_کمیل لطفا.

کمیل در حالی که خیره به چشمای درشت شده ی بهار بود گفت:

_باشه چیز دیگه ای نمیخواید.

شانار قبل این که بهار حرفی بزنه پیشدستی کرد و گفت:

_عشقم منم باهات میام.

وقتی اون دوتا رفتن نگار با خنده گفت:

_فقط ما سه تا بدبخت اینجا دوست پسر نداریم.

کیانا خندید و گفت:

_من دوست پسر دارم.

_خوب الان که نیستش اینجا.

کیانا با چشم به طلا که روی پای کامیار نشسته بو دستش تو موهاش بود اشاره زد و گفت:

_دلم خواست.

_اینام یکم مراعات مارو نمیکننا.

بهار با اون زبون درازی زاتیش صداشو صاف کرد و گفت:

_پسر‌خاله؟!

حواس کامیار کاملا پرت طلا بود اما با صدای بهار به خودش اومد:

_بعله.

_میگم بد نباشه اینجا سه تا دختر مجرد نشسته ها؟

کامیار هم با پرویی گفت:

_خوب مگه چی شده؟!

_خوب تو حلق همید زشته به خدا.

دوست دخترش با اخنای تو هم گونه ی کامیار رو بوسید و گفت:.

_عزیزم شمام برا خودتون یکیو پیدا کنید.

نگارد حالی که با قیافه ی بی تفاوت به طلا نگاه میکرد گفت:

_لازم نمیبینیم ما!

با پوزخندی که بعد این حرفش به روی طلا پاشید کاملا اونو ضایع کرد.

بعد هم بی توجه بشون زد سر شونه ی من و کیانا و گفت:

یک پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت یازده”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *