دوستان عزیز ابتدا سه پارت قبلی رمان ارباب عمارت رو خونده بعدا ادامه دهید محتویات رمان ارباب کاملا تغییر کرده و پارتا عوض شدن* این رمان از این به بعد سه یا دو روز یکبار حتما پارت گذاری میشه ممنون از صبرو شکیبایتون

 

 

_خیلی بدجنسی بهار خانم دارم برات.

_بابا تو فردا نصفه روزی اصن مگه قرار نبود پنج شنبه ها فقط بعد از ظهر بری؟!

_فردا کلاسام افتاده صبح.

_میخواسی قبول نکنی.

از پروییش لجم گرفت با غضب رومو ازش گرفتم و رو به سپهر‌گفتم:

_خیلی زحمت کشیدی سپهر جان ایشالله تشریف بیارید جبران کنم.

_کاری نکردم.
مراقب خانمم باش.

_چشم چشم.

_آریا تو نمیای خونمون؟!

اریا با ژست مردونه ای اخماشو توی هم کشید و گفت:

_سپهر داداش بیا بریم اینجا دارن به من پیشنهاد های بیشرمانه میدن.

از لحن بامزش زدم زیر خنده و درحالی که کیفم رو از روی میز برمیداشتم گفتم:

_تقصیر منه که تورو دعوتت می کنم خونمون بچه.

پشت چشمی برام نازک کرد و درحالی که ازشون دور میشدیم چشمکی حوالم کرد.

خیلی بچه بانمکی بود همیشه توی جمع باعث شادی و خندیدنمون میشد.

***

پامو که توی اموزشگاه گزاشتم خانم نیک پی برناممو با خوشرویی به دستم داد.

_مرسی عزیزم بچه ها هروقت اومدن بفرستشون داخل.

_چشم.

کلاس عمومی امروزم چهارتا هنرجوی همسن داشت و کارم یکم سخت میشد.

بچه ها هنوز نیومده بودن و من مثل همیشه داشتم یکی از قطعه های مورد علاقمو مینواختم.

صدای دادو بیدادی که از بیرون کلاس شنیده میشد تمرکزمو بهم زد.

با تعجب دست از نواختم ساز برداشتم و از در کلاس بیرون رفتم.

خانم نیک پی با لحن ارومی میگفت:

_آقای محترم صداتون رو بیارید پایین تا من بفهمم چی میگین.

_اما مرد با همون صدا فریاد میکشید و گوش آدمو به درد میوورد.

_خانم نیک پی اتفاقی افتاده؟

_انگار برای ایشون مشکلی پیش اومده.

به مرد روبرو که حدودا چهل سال داشت اشاره کرد و مرد این دفعه با صدای کمی اروم تر گفت:

_ببینید خانم دختر من مورد تحقیر قرار گرفته من از این آموزشگاه شکایت دارم.

_چه تحقیری آقا اسم دخترتون چیه؟!
اصلا چه کلاسی میاد اینجا؟!

_سوگل بقایی!

سوگل؟!
هنرجوی من بود…
همون هنرجوی مغرور و آرومم.

_سوگل جان هنرجوی منه!

مرد با شنیدن صدام پوزخندی زد و باز با صدای فریادگونه گفت:

_شما به چه حقی دختر منو تحقیر کردی؟!

اخم کردم.
یعنی چی که صداشو برای من بالا میبرد.

_اولا آقای محترم صداتونو بیارید پایین دوما من چیکار کردم که دختر شما تحقیر شده!؟

_نیارم پایین صدامو چی میشه؟!

_زنگ میزنم 110 تا بفهمید دنیا دست کیه.

_ببین خانم منو از پلیس نترسون من صدتا مثل تورو میخرم در راه خدا ازاد میکنم.

_مودب باش آقا برو عمتو بخر در راه خدا آزاد کن هرچی مودبم پرو تر میشی‌.

به سمتم خیز برداشت که صدای بلند و مردونه اونو متوقفش کرد.

_چه خبره اینجا.

با شنیدن صدای خشن و بلند مردی به سمتش برگشتم و درحالی که برندازش میکردم یک قدم عقب رفتم.

اون منو ندید اما من با دیدنش بلافاصله شناختمش.

از ترس فقط میخواستم از محیط اموزشگاه فرار کنم.

حواسش به من نبود و من استرس داشتم.

خانم نیک پی سلام کرد و گفت:

_سلام آقای نامدار خسته نباشید.

_متشکرم چی شده خانم اینجا؟!

خانم نیک پی به مرد که زیادی قلدری میکرد اشاره کرد و گفت:

_ایشون معترضن که به دخترشون بی احترامی شده!

وای خدا چرا منو نمیدید اصلا؟!
اگه میدید چه واکنشی نشون میداد؟

_میگن خانم دیبا استاد پیانو به دخترشون بی احترامی کردن.

اشاره ی خانم نیک پی که به من افتاد ابروهام بالا رفت…

آقای نامدار؟!
مدیر اموزشگاه ایشون بود و من تاحالا ندیده بودمش؟

وای خدا این همون مرد موزیه که دوبار بعد از رفتن من اومده بود.

بعد از دیشب آرزو داشتم دیگه اون مرد خشک و خشنو نبینم.

و حالا صاحب کارم بود و نگاه کاووش گرش داشت منو بالاوو پایین میکرد.

بدونه توجه من رو به مرد گفت:

_شما آقای؟!

_بقایی!

_آقای بقایی تشریف بیارید اتاق بنده…

و بعد نگاه سردشو به من دوخت و گفت:

_خانم شماهم همینطور.

پشت سرش راه افتادم بدنم میلرزید و ممکن بود کارمواتز دست بدم.

البته خوش خیال بودم که میگفتم ممکنه چون با اتفاقی که امروز و دیشب افتاد حتما اخراج بودم.

اتاقش ته راهرو بود و کمترین رفتو آمدو داشت.

تو این چند وقت که من ندیده بودم کسی بره سمت اتاقش.

حتی خودم هم اولین بار بود که میدیدم اتاقش رو.

وارد که شدیم به این پی بردم که اتاق بزرگیه و چیدمانش کاملا با اتاقهای دیگه فرق داره.

ته اتاقش انواع سازها چیده شده بود و دور تا دورش مبلمان چرم مشکی بود.

میز بزرگ و صندلی چرخان چرم وسط بود و روبروش چند مبل چرم قهوه ای چیده شده بود.

به سمت میزش رفت من و اون مرد بد عنق که خودشو پدر سوگل معرفی کرده بود روبروش نشستیم.

_خوب آقای محترم بفرمایید چی شده!؟

_دیروز دخترم اومده خونه با چهره ای ناراحت…

ازش میپرسم چی شده عزیزم میگه استاد پیانو منو تحقیر کرد.

میگم چی گفت استادت میگه میگه استادم بهم گفت تنبل چرا تمریناتو انجام نداده میای.

هیچ تمرینی جدیدی هم نداده به دخترم اینجا مثلا یه آموزشگله معتبره.

ابروهای نامدار بالا رفت این دفعه به من نگاه کرد و با لحن خشن گفت:

_درسته خانم؟!

با خونسردی و لحنی که سعی میکردم توش استرس نباشه گفتم:

_خیر!

از اهتماد به نفسم خوشم اومد با صدای محکمی خیرو ادا کردم

_خوب توضیح بدید.

_دیروز من با سوگول جان کلاس داشتم و تازه جلسه ی دوم بود.

تمریناشو انجام نداده بود و من فقط بهش گفتم این هفته تمرین جدید بهت نمیدم تا بعدیارو یاد بگیری.

این شیوه ی منه و من همیشه اینطوری تدریس میکنم.

پدر سوگول باز با عصبانیت تو روم براق شد:

_تو حق همچین کاری نداشتی!
من دارم پول میدم به اموزشگاه که دخترم پیانو یاد بگیره.

تو وظیفته که بهش اموزش بدی به چه حقی این حرفو بهش زدی!

قبل این که من حرفی بزنم نامدار رو به مرد گفت:

_آقای بقایی لطفا آروم باشید.

و بعد رو به من گفت:

_درست میگن آقای بقایی خانم…
شما وظیفتون آموزش به هنرجوهاتونه.

_روش تدریس من اینه!
اگه من هرهفته بهشون تمرین بدم و اونا یاد نگیرن همش روی هم جمع میشه.

_شما باید باهاشون تمرین کنید.

دیگخ داشت با حرفاش خستم میکرد کلافه گفتم:

_خیر تمرین برای توی خونس!

_ببینید آقای نامدار من از این خانم شاکیم و نمیخوام دخترم توی این آموزشگاه با این استاد پیش بره!

نامدار که دیگه واقعا کلافه به نطر میرسید با سردرگمی گفت:

_شما الان عصبانی هستید ما طی یه قرار ملاقات باهم صحبت میکنیم.

مرد که انگار از لحن محکم و چشمای گیرای نامدار کمی به خودش اومده بود از جاش بلند شد و گفت:

_منتظرم.

وقتی مردک پرو از اتاق خارج شد منم با رنگی پریده از جام پاشدم.

_شما بشین.

چشمام گشاد شد من بشینم؟!
چیکار بام داشت؟!

فکر کردم بعد از رفتن اون مرد من هم میتونم برم.

_چیزی شده؟!

لبهاش کج شد و با نگاه عاقل اندر صفیحی گفت:

_به نظر شما چیزی نشده!؟

_خیر!
این شیوه ی تدریس منه. و از اول با من قرارداد بسته شد.

_من موقع قرارداد اینجا نبودم.

_آقای تقوی منو استخدام کردن الان مشکلی دارید؟!

_معلومه که مشکل دارم نظم آموزشگاه من ریخته بهم تاحالا همچین چیزی رو اینجا ندیدم.

_این از بی فرهنگی اون مرد بود من یه استاد سادم.

_ببینید خانم…

عصبی بودم ترسو کنار گذاشتم و مستقیم تو چشماش زل زدم.

_نه خیر آقای نامدار شما ببینید اگه فکر میکنید از استخدام من پشیمونید میتونم استعفا بدم.

سکوت کرد و مثل خودم بهم نگاه کرد.

_من باید با اقای مقدم مشورت کنم.

_در هر صورت من امروز کار نمیکنم تا شب به من خبر بدید.

ابروهاش بالا پرید و من با همون لحن ادامه دادم:

_و اگر موندگار بشم دیگه به سوگل بقایی درس نمیدم.

_یعنی دارید شرط میزارید؟

_دقیقا من یه برده نیستم من استاد این اموزشگاهم.

_درسته یه استاد…
استادای من شبا توی رستوران به صاحب کارشون بی احترامی میکنن.

سرخ شدم…
از اشارش به دیشب بدنم گر گرفت.

_من…من دیشب…
خودتون خوردید به من!

ابروهاش بالا پرید و گفت:

 

دوستان آدرس اینستاگرام من رو دنبال کنین ممنون میشم رمان های جدید اونجا اعلام میشن

 

Ali_aghapoor22

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *