_نه کی به من گفتن آخه؟!

خنده ی ریزی کردم و گفتم:

_راست میگی.

پس من برم ببینم رئیس بزرگ چیکار داره بام.

از طنزی کلامم خندید و منم به سمت اتاق کیارش رفتم.

تقه ای به در زدم که گفت:

_بیا!

_سلام با من کاری داشتید؟!

با اخم نگاهم میکرد و امروز حسابی تیپ زده بود.

_اره بشین.

روی مبلای چرم و گرون قیمت توی اتاقش نشستم و گفتم:

_بفرمایید میشنوم.

 نیشخندی زد و زیر لب گفت:

_نه به اون زبون درازش نه به مبادی ادب بودنش.

_اونجا محل کار نیست آقااای نامدار اینجا محل ‌اره.

روی آقای نامدار از قصد تاکید کردم که لجش بگیره.

_راست میگی خوب اینجا کارت بم گیره اونجا همه هواتو دارن.

_هیچم کارم بهت گیر‌نیست!

_آخرش من شمام یا تو؟!

_چرا با من بحث میکنید؟!

_چون زود عصبس میشی.

با اخم و حرص نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:

_امری دارید؟!

تا چند دقیقه ی دیگه کلاسم شروع میشه.

_چه کارمند نمونه ای.

اون جریان اردو فعلا کنسله هنوز نتونستم مجوز بگیرم.

لبخندی زدم وگفتم:

_خیلی خوب.

مرسی از اطلاعتون.

هنوز از جام بلند نشدخ بودم که دراتاق به شدت باز شد.

نگاهمو به در دوختم ولی سرجام نشستم.

همون موقع طلا دوست دختر کیارش وارد اتاق شد.

نگاهش به من که روبروی میز کیارش نشسته بودم قفل شد.

_طلا؟!

کی اومدی؟!

_سلام عشقم.

تازه اومدم.

_خوش اومدی پس چرا خبر ندادی؟!

_میخواستم شامو باهم بخوریم.

سوپرایزت کنم‌.

_خوب کردی بیا داخل.

نگاه بدی به من انداخت و با همون لحن نیشدارش گفت:

_انگار سرت شلوقه.

_نه خانم دیبا داشتن میرفتن.

با لبخند ازجام بلند شدم و گفتم:

_البته.

من داشتم میرفتم.

بس هیچ حرفی اتاق رو ترک کردم.

میدونم کارم بی ادبی بود اما بد تر از رفتار طلا نبود.

کلاسم که تموم شد خودم تا خونه رفتم هوا سرد شده بود و رفتو امدم یکم سخت بود.

توی خونه که رسیدم لعیا باهام تماس گرفت:

_جانم لعیا سلام

_سلام چطوری؟!

_خوبم عزیزم مرسی تو خوبی؟!

_اهوم.

زنگ زدم بگم جمعه جایی قرار نداری؟!

_نه بابا از بس من دوستو آشنا دارم همشم با یکیشون قرار دارم.

_خوبه.

پس عصر جمعه بریم بیرون؟!

_بریم صبر کن من به بهارم بگم!

به سمت اتاق بهار رفتم در اتاقش باز بود داخل شدم و گفتم:

_بهار؟!

_جانم نگار؟!

_لعیا زنگ زده میگه عصر جمعه بریم بیرون؟!

_کجا بریم.

_پارک خوبه؟!

_آره بریم.

 

 دلم حسابی برای لعیا تنگ شده بود چند روزی میشد که ندیده بودمش.

قرار بود اوایل بهار توی عید ازدواج کنن و درگیر کارای خرید جهازش بود.

دلم میخواست یه شب خاله اینارو دعوت کنم واسه ی شام اما خوب من همش سر کار بودم.

تو همین فکر بودم و داشتم لباسهامو ات میکردم که باز تلفنم زنگ خورد.

_الو؟!

_سلام دخترم خوبی؟!

خاله بود چه حلالزاده.

لبخندی زدم و در‌جوابش گفتم:

_ممنون خاله جان شما خوبید؟!

_شکر دختر قشنگم .

قرض از مزاحمت جمعه شب میخوایم بریم باغ سعید شما نمیاین؟!

_نه خاله جان شرمنده.

راستش با دوستم قرار داریم پارک.

_تو این سرما؟!

خاله پارک خیلی سرده!

_دور هم میریم اونجا اتیش روشن میکنیم.

_خوب خاله جان باغ ما و شما که نداره دعوتشون کن بیان اینجا.

_چیزه…

من خودم یکم معذبم.

_چرا خاله جان!؟

_این چه حرفیه عزیزم؟!

_آخه دوستامو بیارم باغ دایی سعید یکم زشته.

بعدشم من نمیدونم اونا قبول میکنن یا نه.

_خوب تو بهشون بگو بعد به من خبر بده.

_باشه خاله.

فقط…

_جانم بگو عزیزم.

_راستش من با طلا و شانار یکم مشکل دارم….

یعنی…

_خبر دارم عزیزم.

نگران نباش اونا نمیان.

_باشه خاله مرسی ازتون.

_پس خبر با تو.

_حتما خدافظ.

طلا با شنیدن این حرف از کیارش ناراحت شد اما عقب نکشید.

عشق بازیشون مثل قبل عاشقانه نبود انگار صرفا برای رفع نیاز بود.

کارشون که تموم شد کیارش بدونه توجه به طلا چشماشو بست و راحت خوابید.

طلا این تغییر رفتار رو حس میکرد ولی نمیتونست اعتراض کنه.

میترسید با اعتراض کیارش رو از دست بده.

بیخیال اون هم کنار کیارش چشماشو بست.

نگار:

وسایلمو جمع کردم خسته بودم ولی نمیخواستم تاکسی بگیرم.

به پولام احتیاج داشتم و باید تو خرج صرفه جویی میکردم.

با کمیل خداحافظی کردم و از در آموزشگاه بیرون زدم.

همون موقع بهار برام پیام داد:

_خواهر برام خوراکی بخر.

_باشه شکمو.

سرم تو کوشیم بود که با جسم سختی برخورد کردم.

گوشیم با شدت روی زمین افتاد و خودم هم به عقب پرت شدم.

دستای بزرگی دورم حلقه شد و مانع از افتادنم روی زمین شد.

_حواست کجاست؟!

صدای گرم کیارش با تذکر توی گوشم پیچید و من با گیجی توی چشماش زل زدم.

_با تو دارم حرف میزنم.

_دا..داشتم با…

با تلفنم…

_میدونم.

حواست به اطرافت نیست که با مردم برخورد میکنی.

با اخم رومو ازش گرفتم و گفتم:

_خوب حالا که چیزی نشده!

نیشخندی زد و درحالی که ازم جدا میشد گفت:

_راست میگی چیزی نشد.

فقط گوشیه عزیزت دیگه به کارت نمیاد.

با اخم و ترس به گوشیم نگاهی انداختم راست میگفت.

صفحش کاملا خورد شده بود.

با غم و ناراحتی از روی زمین برش داشتم دلم میخواست زار زار گریه کنم.

_تو که صبح تاحالا نبودی براچی یه دفعه جلو چشمم ظاهر میشی؟!

بهت زده نگاهم کرد و گفت:

_برای اومدن به آموزشگاهم باید از تو اجازه بگیرم؟!

_تو باعث شری گوشیم بشکنه.

_میخواستی چشمای کورتو باز کنی‌.

با نفرت و اخم نگاهش کردم و با پرخاشگری گفتم:

_برو به درک.

ازت متنفرم.

لاشه ی گوشیمو توی دستم فشار دادم و از کنارش گذشتم.

هنوز زیاد دور نشده بودم که بازوم محکم توسط کسی کشیده شد.

منو به سمت خودش برگردوند و نگاهامون توی هم گره خورد.

_خیلی گستاخی.

_توهم خیلی بیشعوری.

_چطور جرعت میکنی راجب رئیست اینطوری حرف بزنی؟!

_هرطوری که دلم بخواد حرف میزنم.

تازه به دوران رسیده.

_فکر نمیکنی خیلی پرویی؟!

_پرو هستم اما احمق نه.

_آدمت میکنم.

_سگ کی باشی.

با این حرفم انگار جری تر شد بازومو که قبلش رها کرده بود رو محکم گرفت و به سمت خودش کشید:

_الان نشونت میدم دختره ی سلیطه.

جوری با شدت دستمو کشید و توی صورتم غرید که از شدت درد و ترس چشمامو بستم.

میدونستم خیلی با جذبس ولی باز هم مثل احمقا باهاش کلکل کردم.

هیچ کس اون اطراف نبود.

کیارش با خشم و عصبانیت دستمو کشید و به سمت ماشینش برد.

انقدر ترسیده بودم که قدرت تکلممو از دست دادم.

در سمت شاگردو باز کرد و منو به سختی توی ماشین گنده بکش پرت کرد.

اونقدر با شدت این کارو کرد که پام محکم به در ماشین خورد.

با صدای بلندی آخ گفتم که در جوابم گفت:

_ببر صداتو.

رسما خفه شدم اما از شدت درد صورتم داغ کرد.

سوار ماشین شد.

تاره به خودم اومدن و با صدای آرومی گفتم:

_ک…کجا میبری منو!

_کاری بات میکنم که از حرفت پشیمون بشی.

_میخوام…

میخوام…برم…خونم.

_نخیر فعلا میای خونم.

اینو که گفت وحشت کل وجودمو گرفت صدام بالا تر رفت و گفتم:

_غلط میکنی نگهدار.

_ساکت.

_نگهدار کیارش.

میگم نگهدار.

_دهنت که بی‌موقع باز میشه عواقبشم میبینی.

_تو کی هستی که برا من تصمیم بگیری.

_تا دهنتو پر خون نکردم ببر صداتو.

جوری نعره زد که چسبیدم به شیشه ی ماشین.

نگاهم خیرش شد.

از عصبانیت رگای پیشونی و دستش بیرون زده بود.

تو اون موقعیت جذاب به نظر رسیدنش خیلی خنده دار بود.

_ول..م کن.

پوز خندی زد و با لحن بدی گفت:

_تو معلوم نی از کدوم گوری اومدی وسط زندگی من حالا چرتو پرتم میگی؟!

_تقاص تک تک حرفاتو پس میدی دختر خانم.

_به خاله و شوهر خاله میگم.

_برو به خدای خاله و شوهر خاله بگو.

نا امید از مامان باباش برگشتم سمت شیشه و گفتم:

_طلا خانم بفهمه منو بردی خونت حتما خوشحال میشه.

_منو میترسونی؟!

ببین منو کوچولو من از هیچی نمیترسم.

_منم از توی خر نمی ترسم.

پوز خند صدا داری زد و رنگ از چهرم رفت.

پام به شدت درد میکرد اما نمیتونستم چیزی بگم.

تا رسیدن به خونش مدام جیغو داد میکردم اما اصلا براش مهم نبود.

امارتمان سه طبقه ی تک واحد که درش با ریموت باز میشد از حد تصورم زیبا تر بود.

حیاطش حتی تو شب هم سر‌سبز بود و ما تغریبا اوایل ماه زمستون بودیم.

توی حیاط ماشینشو پارک کرد و با طعنه گفت:

_خوش اومدید مادمازل.

_من پیاده نمیشم.

_نه بابا؟!

چه خوابایی که برات ندیدم.

_خواباتو ببر برا عمت که برات تعبیر کنه بچه پولدار دوزاری.

_فعلا اووردم برا دختر خالم تا دهنشو سرویس کنم.

رمان ارباب عمارت

یک پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت چهارده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *