_خیلی خوبه…

سکوت کردم که گفت:

_من با مقدم صحبت میکنم الانم هنرجوها منتظرتونن.

_اقای نامدار من تا تکلیفم مشخص نشه تدریس نمیکنم.

_طبق قرارداد شما باید تدریس کنی!

_طبق قرار داد شما تا یک سال حق اخراج منو ندارید.

_چی؟!
یکسال من باید با همچین استادی سر کنم؟!

ابروهام بالا پرید وای خدای من منطورش چی بود؟!

_منظورتون چیه!؟

_خانم شما به هیچ عنوان نمیتونی زبونتو کنترل کنی!

_من از حقم حرف میزنم آقای نامدار…
شما با همه ی استادهاتون اینجوری حرف میزنید؟

_نه!

_نه؟!
پس فقط به من بی احترامی میکنید.

_توی شیوه ی تدریستون صرف نظر کنید.

_هنرجوهام اینجوری موفق ترند و نمیخوام کسی تو کارم دخالت کنه.

_پس الان تشریف ببرید سر کلاس.

_من…

_قرارنیست از این آموزشگاه برید.

با کلافکی سری تکون دادم و گفتم:

_به سوگول بقایی درس نمیدم.

_بعدا صحبت میکنیم.

ازجام بلند شدم سری تکون دادم و از اتاقش بیرون اومدم.

خانم نیک پی با تعجب پرسید:
_چی شد؟!

_فعلا هیچی باید ببینیم تکلیف چیه!

_پدر هنرجوت رسما عقده ای بود.

_اوف من به این هنرجو دیگه درس نمیدم.

_به آقای نامدار گفتی؟!

_اره اگه قبول کنه عالی میشه.

_هنرجوهات منتظرتن دختر دیرت شدا!

_وقتمو گرفت این مردک.

بعد از کلاس ده دقیقه بیشتر توی کلاس موندم و خودمو با پیانو زدن آروم کردم.

از کلاس که بیرون رفتم نگاهم به روبروم افتاد.

نامدار تلفن به دست پشت به من داشت صحبت میکرد.

_باشه عشقم!

_نمیدونم شب میام خونه میبینمت.

_نه امروز یکم مشکل پیش اومد تو آموزشگاه.

_باشه میخرم خدافظ.

اوه آقای مدیر زن داشت؟!
پس چرا تو دستش حلقه نداشت؟!

عجیب بود و البته به من ربطی نداشت.
از کنارش رد شدم چون با تلفن حرف میزد سعی کردم باش همکلام نشم.

خانم نیک پی وقتی منو وسیله به دست دید گفت:

_عزیزم داری میری؟!

_آره کارم تموم شد.

کارتی به سمتم گرفت و گفت:

_هرسال سالگرد تاسیس اموزشگاه جشن برگزار میشه.

_جشن؟!
چه جور جشنیه؟!

_یه جشن رسمی هرسال توی سالن (…)
برگزار میشه اما امسال تو باغ شخصی آقای نامدار.

_آهان من… فکر نکنم بیام.

_چرا عزیزم؟!
حتما بیا خیلی خوش میگذره.

_نمیدونم آخه با محیطش آشنا نیستم.
من تازه کارم اینجا اخه.

_حتما بیا همکارا رو میبینی آشنا میشی.

سری تکون دادم و گفتم:
_باشه مرسی گلم.

از آموزشگاه که زدم بیرون کارتو باز کردم.
مهمونی شب بود و هفته ی دیگه!

باید با بهار میرفتم و حتی نمیدونستم لباس مناسب چی بپوشم برای مهمونی‌.

_بهارررر اتومورو بده چقدر لفتش میدی!

_بابا صبر کن موهامو صاف کنم.

_دوساعته دستته!

_خوب چیکار‌کنم طول میکشه.

با کلافگی خط چشممو کشیدم اصولا زیاد اهل آرایش نبودم همیشه صورتم ساده بود و اینجوری خودمو بیشتر می پسندیدم.

وقتایی که بیرون میرفتیم به یه رژ وریمل اکتفا میکردم.

ولی این بار فرق داشت.
تلفنی با شقایق (خانم نیک پی) صحبت کردم میگفت مهمونی راحتیه.

بلوز آستیم بلند مشکیمو تنم کردم با شلوار جین تنگ و قد نودم ترکیب قشنگی میشد.

_کارت تموم شد؟!

_آره منم مثل تو لباس بپوشم یا بیلرمو؟!

_مثل من بپوش.

_باشه.

موهامو که صاف کردم تغریبا آماده بودم رژ لبمو ترمیم کردم و گفتم:

_بریم؟!

_نگار با چی میریم؟!

_تاکسی!
با چی بریم ؟!

_کاش لعیا هم میومد!

_نمیتونه خونه مادر شوهرش دعوت بود.

_حالا اگه دعوتم نبود مگه سپهر میزاشت بیاد.

_خوبه که خودت جواب خودتو میدی.

شالمو روی سرم انداختم و از خونه بیرون اومدیم.

تاکسی جلوی در آپارتمان وایساده بود اول بهار بعد من سوار شدیم.

_نگار خوب شدم؟!

نگاهی به چهرش انداختم خیلی زیبا بود…
چشمای درشتش با ارایش خیلی بهتر به نظر میرسید و لباش با رژ لب قرمز مات دلبرانه بود.

_عالی شدی!
اونجا مواظب باش کسی مختو نزنه.

_نه بابا من بچم کی میاد طرف من؟!

_تو فرشته ای خواهر کوچولو حالا ببین.

با لبخند و ناز موهاشو کنار زد و گفت:

_خودت خیلی خوشگل تر شدی!

تا رسیدنمون فقط از زیبایی های هم تعریف کردیم.

وقتی رسیدیم با دیدن در بزرگ باغ یکم استرس گرفتم.

دست نگارو توی دستم گرفتم و وارد شدیم.

صدای موزیک کر کننده بود ولی جمعیت خیلی زیاد نبود.

کل باغ توی نطر پنجاه نفرو تو خودش جا داده بود.

قرمامو محکم و با جدیت برداشتم که از دور شقایقو دیدم.

با لبخند نزدیک شد اونم از همیشه زیبا تر به نطر میرسید.

_سلام بچه ها خوش اومدید.

دستشو برای بهار جلو اوورد و گفت:

_خوشبختم شقایق.

_همچنین بهار.

با لبخند دستشو پشتم گذاشت و گفت:

_بریم لباساتونو عوض کنید بعدش با بچه ها آشناتون کنم.

دست بهارو توی دستم محکم کردم و بدونه نگاه به اطراف با شقایق همراه شدیم.

اتاق که معلوم بود برای تعویض لباس بود اولین ورودیه ساختما ن بود.

لباسامونو همون گوشه گذاشتیم و باز با شقایق همراه شدیم.

جالبی باغ سقف کاذب و سیستم گرمایشیی بود که نمیزاشت سرد باشه.

_بیا بریم با بچه ها آشنات کنم.

_کیا؟!

_استادای ویالون و گیتار خیلی آدمای خوبین.

با کنجکاوی به سمت یه میز که حدودا پنج نفر دورش ایستاده بودن رفتیم‌.

_بچه ها مدرس پیانومونو آووردم.

با صدای پر انرژی شقایق همه به سمتمون برگشتن.

دوتا خانم و سه تا مرد که تقریبا هنه همسن بودن.

یکی از اون مردا با ابرو های بالا رفته گفت:

_به به سلام.
من ارسلانم مدرس گیتار.

به خانم کناریش که چشمای فوق العاده بزرگ و زیبایی داشت اشاره گرف و گفت:

_دنیا همسرم.

و یه خانم تقریبا همسن خودم رو سحر مردس ویالن معرفی کرد.

امیر محمد هم مدرس دف بود و پسر با نمک و مر شوری بود‌.

_خوشوقتم منم نگار دیبا پیانو تدریس میکنم.

با همشون دست دادم و روبه بهار گفتم:

_خواهرم بهار.

استقبالشون خیلی صمیمانه بود و اون حالت معذب بودنمو از بین برد.

با صدای پر انرژی آقای تقوی همه به سمتش برگشتیم.

_جمعتون جمعه!

امیر محمد که انگار جفتشو پیدا کرده خندید و گفت:

_خلمون کم بود که اومد.

نگاهم به دختر قرمز موش کنارش افتاد که نگاه فخر فروشانش چهرشو از زیبایی دور میکرد افتا.

نگار در گوشم گفت:

_این کیه؟!

_دستیار رئیسه.

_چه خوشتیپه.

_چشماتو درویش کن همراه داره.

_ایش…
بدشانصی‌.

_خانم دیبا؟!
قدم رنجه فرمودید.

_سلام آقای تقوی اسن چه حرفیه باعث افتخاره.

ابروهاشو بالا انداخت نگاهی به بهار که با ناز میخندید انداخت و گفت:

_معرفی نمیکنید؟!

دستمو پشت بهار گذاشتم و با مهربونی گفتم:

_بهار خواهرم.

_منم کمیل هستم خوشوقتم.

بهار با همون لبخند دلبرانه دستشو توی دست جلو اومده ی کمیل گذاشت و گفت:

_همچنین.

_شما معرفی نمیکنید؟!

اشارم به دختر کنارش بود ولی انگار خودش راغب به معرفی نبود.

ناچار با لبخند نیم بند و زوری به دختر نگاه کرد و گفت:

_شانار دوست دخترم.

دلم میخواست پوز خند بزنم.
دوست دختر داشت و نگاهش به بهار خاص بود؟!

امیدوار بودم که حدثم اشتباه باشه به همین خاطر گفتم:

_خوشوقتم عزیزم خیلی بهم میاید.

_مرسی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *