_مال این حرفا نیستی ببین منو پسر خاله غلابی من ازت نمیترسم.

_پیاده شو زر مفت نزن.

_بیشعور ازت متنفرم.

قهقهه وار خندید و درحالی که میاده میشد گفت:

_نکنه فکر کردی من عاشقتم؟!

بیخیال نبودم اما حق به جانب دست به سینه شدم و به صندلی ماشین تکیه دادم.

در سمت من که باز شد بی اهمیت رومو ازش گرفتم.

_یالا زود باش پیاده شو حوصله ی بحث با تورو ندارم.

_منو ببر خونه احمق نگار نگرانم میشه.

_میسپرم به کمیل یه بهونه ای بیاره.

_خدا لعنتت کنه.

خواهرم شب تنهاس.

_میگم ببرتش خونمون.

دیگه چی میخوای؟!

_پیاده نمیشم برو گمشو به درک.

عصبی و بی حوصله بازومو کشید و در حالی که تو صورتم براق شد گفت:

_با من بازی نکن.

من تا به غلط کردن نندازمت بیخیالت نمیشم.

_نه بابا؟!

هه خواب دیدی خیر باشه بچه سوسول.

هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

به سختی و با زور منو از ماشین پیاده کرد و کشون گشون به سمت در ورودی برد.

_اگه ولم نکنی جیغ میزنم عابروت بره.

_دقیقا پیش کی عابروم بره؟!

_همسایه هات.

کسایی که تو این واحدا زندگی میکنن.

_میتونی جیغ بزنی چون کسی اینجا زندگی نمیکنه.

زود باش جیغ بزن.

خسته و کلافه از کلنجار رفتن باهاش تقلایی کردم و روبروش ایستادم.

نگاهمو به چهره ی سردر گمش دادم و چشمامو ریز کردم.

_دست از سرم بر میداری یا نه؟

پوزخند زد و باز بازومو گرفت.

توی یه حرکت آنی سرمو پایین آووردم و با تمام قدرت عضله های محکم د قوی دستشو گاز گرفتم.

تا جایی که میتونستم دندونامو فشار دادم.

انگار میخواستم حرسمو سرش خالی کنم.

با صدای آخی منو به عقب حول داد منم از فرصت استفاده کردم و از زیر دستش فرار کردم.

قبل این که خودمو به در حیاط برسونم بازوم از سمتش کشیده شد و سیلی محکمی توی صورتم خورد‌.

از درد جیغ گوتاهی کشیدم  چند قدم به عقب برگشتم:

_وحشی بی پدر مادر گور خودت کندی.

صورتم میسوخت و قلبم تیر میکشید.

واژه ی بی پدر مادر توی ذهنم هزار بار تکرار شد.

اشک توی چشمای درشتم جمع شد و با همون لبهای لرزون از بغص زل زدم بهش.

بازومو که کشید اشکام روون شد.

در حالی بی صدا و مظلومانه اشک میریختم به دنبالش کشیده شدم و وارد آسانسور شدیم.

بی هیچ حرفی با اجبار منو وارد آسانسور  کرد و دکمه ی طبقه سه رو فشورد.

زیر لب و با صدای لرزون گفتم:

_اگه بی پدر مادر نبودم که تو نمیتونستی بام این کارو بکنی.

همون موقع رسیدیم به طبقه ی آخر صدای نازک زن که طبقه ی سوم رو اعلام میکرد

با صدای پوزخند کیارش یکی شد.

کیارش اول منتظر موند که من از آسانسور خارج بشم.

به اجبار از اسانسور بیرون رفتم و کیارش هم به دنبالم.

در رو با کلید باز کرد و با لحن تندی گفت:

_برو تو.

وارد که شدم کل خونه روشن شد.

بزرگ بود و شیک.

پوز خندی زدم و کنار در ایستادم.

_الان اووردی منو اینجا که چی بشه؟!

_حالا بت میگم قراره چی بشه‌.

_خیلی نفرت انگیزی.

_کسی مثل تو نسبت به من نظر نمیده.

_هیچ کس روم دست بلند نکرده بود.

باز صدای پوزخند و هیکل درشتش که بهم نزدیک میشد…

نگاهم به چهره ی مرمو و به شدت ترسناکش افتاد که حالا خیلی کم باهام فاصله داشت.

_خیلی خوبه…

من همیشه دوست دارم توی هرکاری که انجام میدم اولین باشم.

الان آروم تر بودم.

مثل خودش موزیوار نگاهش کردم.

گریه نمیکردم و نمیلرزیدم…

انگار تصمیم داشتم کارش رو تلافی کنم.

مصمم و جسور نگاهش کردم.

من دختری نبودم که با همچین رفتاری از سمت همچین مردی خودمو ببازم.

_توچی؟!

گیج شد اینو از نگاه سر درگمش فهمیدم.

پوزخندی زدم و گفتم:

_تو تاحالا سیلی خوردی؟!

_هرگز.

طوری هرگز رو بیان کرد که انگار میخواست برتریشو نسبت به من نشون بده.

خیلی ناگهانی به صورتی که هرگز انتظارشو نداشت دستمو بالا آووردم و محکم توی صورتش کوبیدم.

سمت راست صورتش کج شد و چشماش از شدت بهت بسته شد.

مثل خودش پوزخند زدم.

بهش نزدیک تر شدم و گفتم:

_چه لذتی داره تجربه ی اولین ها.

انقدر شوکه بود که از جاک تکون نخورد.

ضرب دستم زیاد نبود اما من کل نفرتمو ازش جمع کردم و توی صورتش کوبیدم.

به خودش که اومد منو به دیوار کوبید.

از صداش شوکه شدم دردش که جای خود داشت.

_تو داری گور خودتو میکنی.

با همون بیخیالی نگاهش کردم و گفتم:

_خیلی خوب بود.

میشه یه بار دیگه بزنن؟!

چشماش متعجب بود باورش نمیشد من هم بتونم بدجنس باشم.

نگاهش توی صورتم چرخید و روی لبهای نیمه بازم ثابت موند.

سردرگم شدم.

خیلی بهم نزدیک بود و حتی گرمای بدنشو حس میکردم.

_برو عقب.

نگاهش باز از روی لبهام جابه جا شد و به سمت چشمام اومد.

_خیلی گستاخی…

_خیلی بد جنسی.

چیزی نگفت نگاهش ولی داشت اذیتم میکرد.

خسته از کلنجار رفتن گفتم:

_چرا ولم نمیکنی؟!

_چطور تونستی به من…

کیارش نامدار سیلی بزنی؟!

_همون طور که تو…

به من…نگار دیبا سیلی زدی.

زیاد سخت نبود.

پوزخند زد.

صورتش جلو اومد و با لحن خماری گفت:

_باشه پس خودت خواستی.

شوکه شدم.

لباش آروم و نرم روی لبهای نیمه بازم قرار گرفت.

همون موقع خودمو عقب کشیدم اما قدرت و زور اون بیشتر بود.

آروم آروم جسارت پیدا کرد و لبهاشو روی لبهام تکون داد.

دستامو توی یکی از دستهاش قفل کرد و با پاهاش جلوی لرزش پاهام رو گرفت.

کم کم بوسش شدت گرفت و من حال خوبی نداشتم.

داشتم توسط کسی که رئیسم بود…

چند وقت بود فهمیده بودم پسر خالهمه…

منو کتک زده بود بوسیده میشدم.

وقتی عقب رفت چشمام توی چشمای شدیدا خمارش گره خورد.

خواستم از دستش فرار کنم اما نمیزاشت.

کنارش زدم همون موقع باز صورتش نزدیک شد و باز هم منو بوسید.

چندین بار نرم ولی خیلی کوتاه لبهامو مزه مزه کرد و آخر سر گفت:

_خیلی فرق داره.

نگاهمو ازش گرفتم.

صدام از ته چاه میومد به سختی گفتم:

_ولم کن.

_فرق داشتی.

متوجه نمیشدم چی میگفت انگار خودشم سردر گم بود.

_برو کنار…

از…ازت متنفرم.

چیزی نمیگفت من هم حال خوبی نداشتم با اون کاری که باهام کرد کل توانمو ازم گرفت.

باورم نمیشد من توسط کیارش نامدار پسر خالم بوسیده شدم.

کسی که هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم.

اشک توی چشمام حلقه زده بود باز هم به همون نگار حساس تبدیل شدم.

وقتی کیارش از جاش تکون نخورد با انزجار به عقب حولش دادم و با داد گفتم:

_چرا این کارو کردی؟!

جوابی نداد و این کارش منو جری تر کرد.

باز هم خودم فاصلمون رو پر کردم و گفتم:

_چرا چرا این کارو کردی کیارش نامدار؟!

_داد نزن.

_داد میزنم تو…

تو امشب منو کتک زدی…

تحقیر کردی…

منو بوسیدی…

چرا منو بوسیدی ازت متنفرم.

با صدای دادش عالب تهی کردم و باز به دیوار چسبیدم.

_دلم خواست.

صد بار دیگم این کارو میکنم.

تو هم حق اعتراض نداری!

_غلط میکنی اگه از جنازم رد بشی.

_زبونت کوتاه کن به نفعته.

_دیگه نمیخوام ببینمت.

قیافش از حرفم جمع شد و با لحن بدی گفت:

_من از خدامه تورو نبینم.

_پیداس.

انقدر بی اراده ای که بی دلیل منو بوسیدی.

_میخواستم بت بفهمونم که من هرکاری بخوام میتونم بکنم.

_هه هه.

پسر خاله ی بیچاره.

بهتره بری به درک.

بی توجه به من از جلوم کنار رفت.

من اما همونجا ایستادم.

_بیا تو.

_میرم خونه.

_امشب نه‌.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *