خاله با ناراحتی باز کنارم اومد و گفت:

_خاله جان آروم بگیر.

کلی مال و اموال قراره بهتون برسه.

با خشم گفتم:

_خاله من کشته مرده ی پول پدربزرگم؟!

_نه خوشگلم ولی کامیار زحمت کشیده تا تمام اینارو به دست آوورده.

_اگه زحمت کشیده پس الان باید اموال مال خودش باشه.

_مامان من با این دختره ازدواج نمیکنم.

_به خاطر خودتون بچه ها.

چرا لجبازی میکنید.

_خاله من نمیام آیندمو واسه این پولا خراب کنم.

_چرا فکر کردی من تن به ازدواج با دختری میدم که هیچ دل خوشی ازش ندارم.

خودت خوب میدونی من خودم نامزد دارم.

_مردشور خودتو اون نامزدتو ببرن.

خودخواه.

بهار پاشو بریم زود باش.

این پسره فکرده جایی خبریه.

بهار چهرش گرفته بود غمگین دنبالم راه افتاد کمیل و شوهر خاله جلومو گرفتن.

_با این عصبانیت کجا میری؟!

_میرم خونم کمیل هرچی بیشتر اینجا بمونم بیشتر حرص میخورم.

_دخترم اروم بگیر بزار کمیل شمارو برسونه.

_نه شوهر خاله.

خودمون میریم.

بخدا که من از این مالو اموال هیچی نمیخوام.

_باشه میدونیم نمیخوای فعلا آروم باش.

من میبرمتون بعدا دوباره تصمیم میگیریم.

کوتاه اومدم چون با این عصبانیت نیاز داشتم که کمی آروم بشم.

و اگه خودم تنها با بهار میرفتم خونه ممکن بود بلایی به سرم بیاد.

_باشه.

رو به همه گفتم:

_من میرم.

خدا حافظ.

عصبی بودم و حتی این خدا حافظی هم با کدورت بود‌.

توی مسیرمون تا خونه هیچ کس حرف نمی زد.

حالم اصلا خوب نبود و فکرم شدیدا درگیر بود.

وقتی رسیدیم دم خونه رو به کمیل گفتم:

_ممنون که مارو رسوندی کمیل جان.

_کاری‌نکردم نگار وظیفم بود.

راستی فردا میای سر کار دیگه؟!

_معلومه که میام.

_باشه پس میبینمت.

از ماشین که پیاده شدم صدای کمیلو شنیدم که رو به بهار گفت:

_انقدر‌گرفته نباش کوچولو.

_نیستم.

وقتی پیاده شد این رابطه ی صمیمی رو به روش نیووردم.

انقدر حالم گرفته بود که دیگه به این فکر نکردم.

در خونرو با کلید باز کردم اول بهار وارد شد و بعد من.

_نگار؟!

بیحوصله نگاهش کردم و گفتن:

_بله؟!

_خیلی خود خواهی.

چشمام درشت شد و درحالی که با گیجی نگاه متعجبمو بهش میدوختم گفتم:

_چی شده مگه؟!

_چرا ما پولدار نباشیم.

انقدر‌خودخواهی که فقط به فکر خودتی.

_چرا حرف مسخره میزنی بهار.

یعنی چی؟!

_چرا با کامیار ازدواج نمیکنی؟!

_چی داری میگی واسه خودت.

من براچی با کسی ازدواج کنم که اصلا دوسش ندارم.

_اون همه پول برات ارثیه گذاشته شده.

_نمیخوام هیج کدومشو.

برا من شاخو شونه نکش بهار.

زندگیه خودمه دوست ندارم گند بزنم بهش.

بغض کرد و با گریه گفت:

_پس من این وسط چیم؟!

تو چه خواهری هستی؟!

وقتی میتونیم بهترین هارو داشته باشیم چرا اینجوری زندگی کنیم.

عصبی بودم عصبی تر شدم اصلا نمیفهمیدم چرا بهار این رفتارو از خودش نشون میداد.

_بهار خواهش میکنم با عصاب من بازی نکن.

من نمیفهمم تو چت شده!

_من؟!

دوستام همه آخرین مدل گوشیو دارن اما من نه.

دوستام همه توی خونه ی خودشون زندگی میکنن اما من نه.

من سالی یه بار میتونم لباس بخرم اما اونا هر ماه.

مگه من چیم از اونا کمتره؟!

وقتی این همه ارثیه داریم چرا با خودخواهی تو انقدر بی پول باشیم.

_تو هم ارثیه داری برو ازدواج کن و اموالتو صاحب شو بهار.

بهت اجازه نمیدم برام تصمیم بگیری.

حالام دیگه حرفی نباشه شب بخیر.

صدای گریش دلمو خون کرد ولی ناراحت تر از اینی بودم که بخوام توجه کنم:

_حرف آخرته ؟!

_آره.

_باشه.

حرفاش بوی تحدید داشت اما من متوجه نبودم که چی میگه.

اصلا متوجه نبودم که این سن برای بهار پر از حساسیته.

تا نیمه شب توی تختم غلط میزدم.

فکرو خیال دست از سرم بر نمیداشت.

بعد از کلی ناراحتی و فکرای بیهوده بالاخره خوابم برد.

اما صبح زود با صدای آلارم گوشیم از خواب بالا کشیده شدم.

نگاه به ساعت کردم.

باید میرقتم سر کار‌.

تو دلم دعا میکردم کامیارو نبینم.

صدایی از بهار نمیومد.

حدث زدم اون هم دیر خوابیده باشه و به همین دلیل بیدار نشده.

بیدارش نکردم امروز مدرسه نمیرفت.

بی توجه به اطرافم اماده شدم و چون خیلی کسل بودم با تاکسی به سمت آموزشگاه رفتم.

مثل همیشه خانم نیک پی پشت میزش نشسته بود.

_سلام.

_سلام عزیزم خسته نباشی.

آقای نامدار گفتن وقتی اومدی سریع بری دفترشون.

وای…

بخشک ای شانس.

اول صبح باید چشمم به جمالش روشن بشه؟!

_باشه مرسی از اطلاعت عزیزم.

مقنعمو روی سرم درست کردم و کیفمو روی دوشم جابه جا کردم.

تقه ای به در‌ اتاقش زدم.

_بیا‌.

با شنیدن صداش وارد اتاق بزرگ و خیلی زیباش شدم.

چشمام از بی خوابس پف داشت.

اما اون مثل همیشع جذاب و مرتب بود.

_سلام.

کاری با من داشتید؟!

_آره.

با قیافه ی بی حس مثل خودش نگاهش کردم و گفتم:

_خوب؟!

چیکارم دارید.

_اخراجی.

این کلمه گفتنش باعث شد حس کنم آب سرد روی سرم ریختن.

منظورش جی بود که اخراجی؟!

مگه میشه یه دفعه ای؟!

مگه ما قرارداد نداشتیم؟!

با چهره  ای که یکم بغض آلود بود اما تمام سعیمو میگردن جلوشو بگیرم گفتم:

_یعنی چی؟!

چرا حرفای مسخره میزنی.

_کارمه دلم میخواد اخراجت کنم.

_من قرارداد دارم تو نمیتونی هیچ کاری انجام بدی!

_آخی.

چه ساده لوحی.

ببین بچه جون من حتی اون قراردادم نابود کردم.

بهت زده نگاهش کردم و گفتم:

_چه آدم پستی هستی تو.

خندید و با لحن موزی وارانه ای گفت:

_همینه که هست.

خیلی به شغلت و پولش نیاز داری؟!

امروز بعد از ظهر میای خونمون!

_بیام که چی بشه؟!

_شرایط وصیت نامه ی پدربزرگو قبول میکنی.

مثل خودش پوزخند زدم و درحالی که قدم هامو عقب گرد میکردم گفتم:

_به همین خیال باش.

_خود دانی.

با حال داغون بی توجه به افراد داخل آموزشگاه از آموزشگاه بیرون زدم.

احساس تحقیر شدن داشت دیوونم میکرد.

بغض تو گلوم نفس کشیدنو برام تلخ و سنگین کرده بود.

دلم نمیخواست برم خونه.

اگه بهار با خبر میشد که اخراج شدم حتما بیشتر از این ناراحت میشد.

اما چاره ای نبود باید دنبال یه شغل جدید میگشتم.

تسلیم نمیشدم پیاده به سمت پارکی که اون نزدیک بود راه افتادم.

سر راهم از دکه  ی روزنامه فروشی یه روزنامه خریدم و توی پارک نشستم.

خیلی سخت بود کاری که با من و روحیاتم همخونی داشته باشه‌.

به دوتا آموزشگاهی که توی روزنامه بود زنگ زدم.

_بفرمایید.

_برای اگهی که توی روزنامخ زدید مزاحم میشم.

_استخدام کردیم.

_مرسی.

شانص نداشتم که.

آموزشگاه دوم هم اصلا تلفن رو جواب نداد.

دست از پا دراز تر با اتوبوس به سمت خونه رفتم.

با کلید درو باز کردم الان حتما بهار بیدار شده بود.

_بهار خونه ای؟

جوابی نیومد.

به ساعت نگاه کردم.

اگه رفته بود مدرسه هم تا الان اومده بود.

_بهار؟!

جواب نداد اتاقش رو نگاه سر سری انداختم نبود.

با نگرانی شمارشو گرفتم و صدای زن که پشت تلفن میگفت دستگاه مشترک مرد نظر خواموش می باشد بهم زد حال زد.

نگرانیم جند برابر شد.

همینجور توی خونه دور خودم میپیچیدم.

شماره ی نگینو نسیم دوستای صمیمیشو داشتم اول به نسیم زنگ زدم.

_بفرمایید.

_الو نسیم جان…

نگارم خواهر بهار.

_سلام نگارجان خوبی؟!

بهار خوبه ؟!

پس نگار پیشش نبود وای خدا چیکار کنم من؟!

_راستش نگار‌نیومده خونه میخواستم ببینم تو ازش خبر نداری؟!

_نه…

من فکر کردم ممکنه مریض باشه.

آخه امروز مدرسه هم نیومد.

شوک دوم بهم وارد شد.

اگه مدرسه نرفته بود پس این موقع کجا بود؟!

بهار هیج وقت گوشیشو خواموش نمیکرد.

همیشه شارژر همراه با خودش میبرد که گوشیش خواموش نشه.

با استرس تشکری از نسیم کردم و گوشیو روی مبل انداختم.

باز به اتاقش رفتم با یه توجه کوچیک دیدم که لبتاب و هدفونش نیست.

یه سری از لباساش روی تخت بود و برگه ی سفیدی هم روی لباسها افتاده بود.

با چشمای اشکی و دستایی که شدیدا میلرزید سمت تختش رفتم و برگرو برداشتم.

دست خط خودش بود یه متن کوتاه نوشته بود.

_نیا دنبالم نگار.

رفتم دنبال زندگی خودم.

فکر میکردم بعد مامانو بابا تو هوامو داری.

حالا که برات مهم نیستم میرم که مزاحم زندگیت نباشم.

امیدوارم همیشه خوشحال باشی.

بهار.

صدای هق هقم که بالا رفت روی زمسن نشستم.

تنها کسی که داشتم بهار بود.

ترس و غم داشت منو از پا درمیوورد.

با حالی خراب به سمت گوشیم رفتم و شماره ی لعیارو گرفتم.

صدای شادابش تو گوشم پیچید:

_سلام نگاری.

_لعیا…

اسمشو با هق هق گفتم.

با صدایی که حالا نگران بود گفت:

_چی شده چرا گریه میکنی نگار؟!

_بی…

بیا اینجا…

_اومدم آروم باش فربونت برم.

آخه چت شده؟!

دیگه نتونستم از شدت گریه حرف بزنم.

گوشیو پایین آووردم و روی زمین نشستم.

لعیا به سرعت خودش رو به من رسوند و با دیدن حالم رنگ از روش پرید.

به سختی ماجرارو براش تعریف کردم.

اون هم نگران شد ولی سعی کرد منو آروم کنه.

_آروم باش فداتشم.

همه چی درست میشه.

_بهار رفته…

چطوری درست میشه لعیا؟!

اگه بلایی سرش بیاد؟!

منو توی آغوشش گرفت و گفت:

_کمتر‌گریه کن.

هرچی کمتر گریه کنی وقت بیشتری برا پیدا کردنش داریم

_آ…آره…

باید به همه دوستاش زنگ بزنم.

_زنگ میزنیم البته اگه آروم باشی.

تند تن اشکامو پاک کردم و گفتم:

_آرومم.

من خیلی آرومم فقط زود باید عجله کنیم.

لعیا لیوان آب خنکی به دستم داد و باشه ای گفت.

شماره ی دوستای صمیمیشو داشتم.

تک تک به همه زنگ زدیم اما نه تنها خبر نداشتند

بلکه اونام نگران شدند.

_به خالت زنگ بزن.

_امکان نداره پیش اونا باشه.

_مگه نمیگی سر مسئله ی ارث پدربزرگت قهر کرده رفته؟!

_اره ولی مگه میشه بره اونجا؟!

اگه اونجا بود خاله بهم خبر میداد.

_پیش کامیار یا کمیل نیست؟!

شایدم پیش خواهر کامیاره.

_نه.

کیانا شمارمو داره میدونم کله خر نیست.

_پس دستش با کامیار توی یه کاسس صد در صد.

_اول زنگ میزنم به کمیل.

_آدرس خونشو نداری؟!

_چرا قبلا بهم گفته بود اما آپارتمانه.

_به نظرم بریم ممکنه چیز بیشتری دستمونو بگیره.

اگه زنگ بزنیم و جواب ندن چی؟!

یا اگه دروغ بگن چی؟!

_کمیل اونقدرام بیشعور نیست.

لعیا سری تکون داد و درحالی که تلفنشو به دستم میداد گفت:

_حداقل با تلفن من زنگ بزن که ناشناس باشه.

فکر خوبی بود.

تلفنو از دستش گرفتم و به کمیل زنگ زدم.

بعد از چنتا بوق صدای جدیش گوشمو پر کرد.

_بفرمایید.

_ا…الو کمیل.

صداش از اون حالت جدی در اومد و گرم تر گفت:

_نگار؟!

سلام خوبی؟!

_خ…خوب نیستم.

کمیل بهار…تو میدونی بهار کجاست؟!

کمی مکث کرد ولی این مکثش به من ثابت کرد که از بهار بی خبر نیست.

_نه…

نمیدونم…

مگه کجاست؟!

باز زیر گریه زدم.

حالم خیلی خراب بود.

_کمیل…

تروخدا…جون دایی…

اگه میدونی بگو کجاست.

مکث که کرد صدای هق هقم بیشتر شد.

لعیا به سمتم اومد و گفت:

_چی شدی؟!

اروم باش.

_میدونه…

میدونه بهار کجاست اما نمیگه.

_الو…

نگار آروم باش.

_بگو…

کمیل خواهش…خواهش میکنم.

_باشه.

اینجاست اما..

اما صبر کن باهاش حرف بزن.

نفس راحتی کشیدم اما گریم شدت گرفت.

_بده…

بده بهش تلفنو.

صداشو از پشت گوشی شنیدم که گفت:

_نگار خیلی حالش بده.

بیا باهاش حرف بزن.

بعد چند ثانیه صدای نفس های بهار توی گوشی پیچید.

_الو…

الو بهار.

تروخدا جواب بده.

بازم سکوت کرد گریم شدت گرفت:

_ترو خدا اذیت نکن منو.

جوابمو بده عزیزم.

هرچی تو بگی همونه.

_ه…هرچی بگم.

هق زدم و باز هم با حال بدی گفتم:

_هرچی تو بگی.

فقط از دور نشو.

همون موقع گوشی از دست بهار کشیده شد و صدای کمیل باز تو گوشم پیچید:

_الو نگار؟!

_بله کمیل چرا گوشیو از بهار‌ گرفتی؟!

_بیا خونه ی ما!

_خونتون؟!

_اره خونه ی ما.

_چ…چرا؟!

_بهار اینجاس خوب.

مگه…

میون حرفش پریدم و گفتم:

_ب…باشه من خودمو میرسونم.

ا…الان میام.

بی حرف اضافه ای گوشیو قطع کردم و رو به لعیا گفتم:

_خونه خالم اینان.

بریم اونجا ببینیم میخوان چیکار کنن.

_باشه.

لباس بپوش.

نمیخواد عجله کنی اصلا نگران نباش.

_خوبم.

آرومم.

اما…

_اما چی؟!

میدونم شرطش چیه.

درحالی که بافتمو تنم کردم این جملاتو گفتم:

_شرط چه شرطی؟!

_گفت شرط داره برا این که برگرده!

_بهار چرا انقدر بد جنس شده.

_میخواد من با کامیار ازدواج کنم.

میدونم اینو میخواد.

_چی؟!

تو که قبول نمیکنی!؟

_قبول میکنم!

من دیگه تحمل ندارم لعیا.

بعد مامان و بابا من شکستم.

مامان بزرگم که رفت دیگه خیلی بی کس شدم.

الان به جز بهار کیو دارم؟!

اونم بره نابود میشم.

عصبی شد محکم بازومو توی دستش گرفت و گفت:

_توهم لج کن!

مگه زندگیه تو بازیچس؟!

_آره بازیچس.

حتی کامیار امروز منو از کار اخراج کرد.

_چطوری‌ از پس مخارج خودمو بهار بر بیام؟!

بهار‌امانت منه لعیا.

_اون یه دختر بالغه.

_اما مسعولیتش روشونه ی منه.

خواهرمه.

همه کسمه

لعیا هم عصبی بود.

اما من حق داشتم.

یعنی چاره ای جز کوتاه اومدن نداشتم.

تا خونه ی خاله هر دومون سکوت کردیم.

حال روحیم شدیدا خراب بود

وقتی رسیدی مدم در خونه چنتا نفس عمیق کشیدم و وارد شدم.

از لعیا خواستم اونم همراهم بیاد اینجوری حداقل از تنهاییم نمیترسیدن.

داخل خونه سکوت مطلق بود.

من هم شدیدا بغض داشتم.

خالرو که دیدم جلو رفتم  با صدای آرومی گفتم:

_سلام.

خاله اما باروی باز و مهربونی گفت:

_سلام به روی ماهت خاله جان.

خوش اومدی.

_خاله بهار کو؟!

_توی نشیمن نشسته.

_ب..‌بقیه کجان؟!

_همشون همونجان.

بیا بریم خاله جان.

_خاله من با دوستم اومدم.

آخه بعد این جریانا احساس غریبی میکنم باهاتون.

خاله غمگین رو به لعیا گفت:

_خوش اومدی عزیزم.

_مرسی.

نگار اگه اجازه بدی من اینجا باشم راحت ترم.

با شک نگاهش کردم و گفتم:

_باشه من زود میام

با قدم های سست مسیر سالن رو تا نشیمن طی کردم و با دستایی لررزون شالمو روی سرم صاف کردم.

صدای زیادی از تو نشیمن میومد.

پیدا بود همشون دارن بحث میکنن.

وارد که شدم آروم سلام دادم و در جوابم اکثرا جواب های ارومی دادن.

نگاهم روی بهار ثابت موند.

هیچ اثری از پشیمونی توی چهرش دیده نمیشد.

روی گوشه ترین مبل داخل نشیمن نشستم و با سردی رو به بهار‌گفتم:

_شرطت چیه؟!

دایی آروم به سمتم برگشت و با مهربونی گفت:

_اروم باش دختر قشنگم.

صبر کن تو تازه رسیدی.

_دایی لطفا…

بزارید این مسئله هرچی زود تر تموم بشه.

من واقعا تحمل ندارم دایی.

_باشه عزیزم اما…

_بزارید بهار خانم بگه چه نقشه ای برام کشیده دایی.

من به اندازه ی کافی امروز بهم شوک وارد شده.

این یکیم روش.

نگاهم روی پوزخند کامیار ثابت موند‌.

نگاهمو ازش گرفتم وباز هم با سردی به بهار زل زدم.

_زود باش بهار‌‌

لعیا بیرون منتظرمه.

کامیار نگاهش کرد و گفت:

_بگو بهار.

_با کامیار ازدواج کن.

بی‌مقدمه گفت اما من شوکه نشدم.

موزخند رو لبام شکل گرفت:

_همه از این امر راضین؟!

نگاهمو از همه گذروندم.

هیچ کس حرفی نزد.

آخر سر نگاهم باز خیره ی کامیار شد.

_خودت راضیی؟!

_کی از اموالی که مال خودشه بدش میاد؟!

پوزخند صداداری زدم و از جام بلند شدم.

بیچارگی رو درونم دیدم اما دم نزدم.

_باشه.

قبول میکنم.

همه ی کاراش با خودتون من فقط سر سفره عقد بله میگم.

نه عقد نه نامزدی نه عروسی نمیخوام.

حوصله ی تجملات ندارم.

زود تر تمومش کنید که خواهرم از بی پولی آسیب نبینه.

رو به کامیار گفتم:

_از فردام میام سر کارم و تو حق بی احترامی بهم نداری.

این عقد و ازدواج سوریه‌

بعد از‌ به نام خوردن تمام اموال بعد از شیش ماه جدا میشیم.

در آخر.

بهار میتونه اینجا پیش خونواده ی جدیدش بمونه‌.

بالاخره اون خیلی خوشحاله که پولدار میشه.

_من میرم خونم منو در جریان کارهاتون بزارید.

خاله کنارم اومد و با ملایمت گفت:

_بمون خاله جان.

_نه خاله ممنون من باید برم.

دوستم منتظرمه.

دایی با لحن متحکم گفت:

_جایی نمیری دخترم.

تا تکلیف همه چیز دقیق مشخص نشه تو اینجا میمونی.

_همه چیز چیه دایی؟!

_باید توافق کنید با هم.

_چه توافقی؟!

تو این معامله فقط زندگی منه که نابود میشه‌

دایی اخمی کرد و باز هم با همون لحن گفت:

_بشین نگار.

ناجار سر جام نشستم و بی نگاه به کامیار و بهار‌ رو به دایی گفتم:

_شرطای من قبوله؟!

کمیار پیشدستی کرد و قبل این که دایی حرف بزنه گفت:

_ببین منم زیاد رقبت ندارم با تو ازدواج کنم.

خودم نامزد دارم حتی خیلیم دوستش دارم.

من فقط میخوام به حقم برسم.

قبوله بعد از ازدواج جدا میشیم زود.

تا بعد از به نام خوردن اموال تکلیف جفتمون مشخص میشه.

خود منم اصلا حوصله تجملات و عروسی این چیزا ندارم.

از فردام بیا سر کارت.

میسپرم حلقه و لباسو مامان و کیانا درستش کنن و تا آخر هفته ی آینده عقد میکنیم.

_باشه من موافقم فقط…

_فقط چی؟!

نگاهی به جمع انداختم و با صراحت تمام گفتم:

_برام مهم نیست چیکار میکنی چیکار‌نمیکنی.

دختری تو زندگیته یه نه.

ولی نمیخوام رد پای کسی که باهاشی جلو چشمم باشه.

اگه خطایی ازت سر بزنه جلوی چشم من منم تلافیشو سرت در میارم.

جمع سکوت کرد.

خیلی جملم سنگین بود ولی کسی اعتراض نمیکرد.

_یعنی داری منو تحدید میکنی؟

_نه…

دارم با واقعیات روبروت میکنم.

5 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت هیجده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *