_نه اصلا چند روزیه رفتارات فرق کرده‌.

بیشتر به خودت میرسی.

کمتر درس میخونی.

همش سرت تو گوشیته.

نکنه خبریه و من هنوز خبر ندارم؟!

دوست پسر داری؟!

بهار هول شده نگاهی بهم انداخت و در حالی که یه قدم ازم جلو زد گفت:

_وا نگار دیوونه شدی؟!

نه هیچی نیست بچه ها گروه زدن اونجا چت میکنیم.

_اگه چیزی باشه و بهم نگی ناراحت میشم بهار.

_خیالت راحت خواهر جون خبری نیست.

_باشه قبوله.

نمیدونیم کیا امشب هستن خونه ی خاله.

_دایی اینا هستن.

با شک سرمو بالا آووردم و نگاهی شکاک به چشمای سردر گم بهار انداختم:

_تو از کجا میدونی؟؟؟

بازم هول کرد اما این بار به تته پته افتاد:

_چی…چیزه…

اخه…آخه مگه میشه دایی نباشه.

خاله وو دایی اینا همیشه با همدیگن پس حتما امشبم دایی اینا هستن.

_آره راست میگی.

هنوزم شک داشتم باید امشب تو رفتار کمیل و بهار دقیق میشدم.

اینجور که معلوم بود ممکنه با هم رابطه داشته باشن.

تا خونه ی خاله بهار سعی میکرد بحثامونو کوتاه کنه و زیاد باهام حرف نزنه.

تو دلم آشوب به پا بود واقعا دلم نمیخواست کامیارو ببینم ولی خوب این شدنی نبود.

وقتی رسیدیم خونه ی خاله زنگ ایفون رو زدیم.

اولین بار بود میومدم خونه ی خاله.

_نگار چه خونه ای دارن.

_زشته بهار فکر میکنن ندید بدیدیم.

_حالا نه که ما کلی از این قصرا دیدیم!

_شلوغش نکن.

_یعنی تنها تو این خونه زندگی میکنن؟!

_کم حرف بزن ای بابا از دست تو بهار.

در که باز شد وارد شدیم بی نظیر بود.

چزاق های پایه بلند و دایره وار کل حیاط رو روشن کرده بود.

چمن کاری خیلی زیبا و منظم حیاط رو به یه باغ تبدیل کرده بود.

نزدیک رفتیم مثل بار قبل همه به جز کامیار اومدن به استقبالمون.

با همه دست دادم و خاله و کیانا رو بوسیدم.

_سلام به همه.

در جوابم همه سلام دادن خاله گفت:

_خوش اوندید بچه ها بفرمایید تو.

_مرسی خاله زحمت دادیم ما.

_نزن این حرفو اینجا خونه ی خودتونه.

لبخندی زدم و وارد شدیم.

داخل که رفتیم تازه کامیار با غرور همیشگیش پله هارو پایین اومد.

بهار آروم و دلخور گفت:

_سلام.

ولی اون خیلی خوب جوابشو داد:

_سلام کوچولو خوش اومدی.

و من دلم نخواست بهش سلام کنم با اخم رومو ازش گرفتم.

خونه ی خاله خیلی قشنگ بود و حتی خیلی بزرگ.

از کنار کامیار که رد شدم دم گوشم گفت:

_یه سلام نکنی موش کوچولو.

_دوست ندارم بت سلام کنم.

_چرا آخه؟!

عجیب بود.

خیلی نرم این سوالو پرسید.

منم که انگار بچه شده بودم نگاه خیرمو ازش گرفتم و روی مبل نشستم.

کمیل با لباس راحتی اونجا دور میرفت برام عجب بود.

_آقای کمیل تقوس؟

_بفرمایید خانم دیبا.

_شما همیشه با لباس خونتون میرید مهمونی؟!

با این حرفم همه خندیدن اما دایی با تعجب گفت:

_چه مهمونیی دخترم؟!

_اینجا مگه مهمونی نیست؟!

_هست اما خونه ی ما هم هست.

این دفعه من متعجب شدم:

_دایی شما اینجا زندگی‌ میکنید؟!

_اره عزیزم اینجا خونه ی پدر بزرگ مرحومته که نصفش برای شوهر خالت بود نصفشم برای من.

وقتی پدر پزرگت فوت شد وصیت کرد ما اینجا زندگی کنیم.

_اوه چه جالب.

من نمیدونستم.

کیهان زیر لب گفت:

_حالا جالب ترم قراره بشه.

با اخم به سمتش برگشتم و گفتم:

_چیزی گفتی؟

با پرویی ابرو بالا انداخت و گفت:

_نوچ.

خاله روبروم نشست و گفت:

_اگه گرسنه اید بگم میز روبچینن.

بهار در حالی که ساکت نشسته بود گفت:

_هروقت گرسنه بودید میخوریم.

کمیل ابرویی بالا انداخت و درحالی که نگاهش زوم روی بهار بود گفت:

_چه تعارفی.

_مودبم.

_بعله بعله من که میدونم.

خاله مداخله کرد و درحالی که باز از کنارم بلند میشد گفت:

_پس میگم میزو بچینن.

_مرسی خاله.

_عزیزم این چه حرفیه.

خاله که رفت شوهر خاله با اون اخلاق همیشه خوبش لبخند زد و گفت:

_خب دختر خانما!

دیگه چه خبر.؟

_هیچی شوهر خاله سر کار خونه.

_منم که درس میخونم.

_افرین موفق باشید.

سر شام همه سکوت کردن انگار یه قانون بود.

هر دو راس میز دایی و شوهر خاله نشسته بودن.

زندگیشون قانون داشت.

شاید واسه این سالها خاله مارو به خونش نیوورد.

بعد شام جلومون پر از خوراکیو میوه های رنگارنگ شد.

بهار‌کنارم نشست و گفت:

_حالا اینارو بخوریم یا خجالت؟!

_باز تو با مزه شدی؟!

_ولی نگا عجیبه ها ما باید تو اون دالون زندگی کنیم اما خاله و داییمون توی یکی از بهترین نقاط شهر.

توی یه خونه ی لوکس.

چه فاصله طبقاتی عجیبی.

_تو خیلی خوشبختی.

این زندگی‌تجملاتی به ما نیومده.

_مگه ما چیمون از بچه های خاله و کمیل کمتره.

_بهار چرا اینطوری میکنی؟!

زندگی ما اینه و باید بپذیریم.

_آخه نگار…

نگاه تندی بهش انداختم و با لحن جدی گفتم:

_تمومش کن

 این بحث اصلا قشنگ نیست.

_باشه.

با صدای اف اف که تو خونه پیچید رو به خاله گفتم:

_منتظر کسی بودید؟!

_بعله.

جای هیچ حرفس باقی نموند.

دیر وقت بود و تازه براشون مهمون اونده بود.

مرد میانسالی با کت و شلوار توسی رنگ و سری که کمی تاس بود وارد سالن شد.

کیف سامسونتش نشون میداد که برای کاری اومده اینجا.

رو به همه با صدایی رسا گفت:

_سلام خدمت همه.

من و بهار با صدای آروم جواب دادیم اما بقیه خیلی گرم سلام و احوالپرسی کردن.

وقتی همه نشستن دایی رو به منو بهار‌گفت:

_ایشون آقای تقوی وکیل پدربزرگ خدابیامرزتونن.

_بعله خوشوقتم.

بهار با غریبگی سری تکون داد و گفت:

_چیزی شده دایی؟!

_نه عزیزم.

وصیت نامه ی پدر بزرگتون رو باز میکنیم.

من با تعجب گفتم:

_خوب این به منو بهار مربوطه؟!

دایی جاخورد.

انگار‌توقع نداشت من حساسیت نشون بدم.

شوهر خاله با تمانیه و لحن خنثی گفت:

_نگارجان توی وثیت نامه ذکر شده باید شما و بهار عزیز هم تشریف داشته باشید.

_آخه چرا؟!

آقای تقوی عینک مستطیلی بی فرمش رو به چشمش زد و گفت:

_چون شما هم نقش دارید توی این وثیت نامه.

_ولی آخه…

ما چیزی نمیخوایم.

_دیگه ذکر شده.

و شما باید طبق این وصیت نامه پیش برید.

نگاهم به بهار افتاد اون هم مثل من سردر گم بود.

همه سکوت کردن و آقای محمودب برگه ی سفید رنگی که داخل یک پاکت بود رو از توی کیفش در آوورد.

_طبق وصیت نامه ی مرحوم تقوی بزرگ فروشگاه های زنجیره ایه اصفهان تماما به سعید تقوی فرزند بزرگشون تعلق داره.

ساختمان های اداری زنجان به همراه ویلای شمال متعلق به دخترشون تهمینه تقویه.

شرکت دارو سازی تهران در صورت ازدواج به کمیل نوه پسریشون میرسه.

زمین های شمشک در صورت ازدواج به کیانا نامدار میرسه.

ساختمان مسکونیه زعفرانیه در صورت ازدواج به خانم بهار دیبا تعلق داره.

و در آخر…

یکم مکس کرد این وسط فقط من و کامیار مونده بودیم.

مکث آقای محمودی که طولانی شد نگاهی به کامیار انداختم اون هم به من.

آقای تقوی بالاخره به حرف اومد:

_آموزشگاهای موسیقی که همه با سرمایه ی تقوی بزرگ تاسیس شد و سندش هم به نام ایشونه به همراه سه دنگ از کارخونه ی سنگ اصفهان مرحوم برای کامیار نامداره.

سه دنگ کارخونه ی سنگ هم متعلق به خانم نگار دیبا هستش اما…

لابد در صورت ازدواج.

پدر بزرگ خدا بیامرز ما هم چه دل خوشی داشته.

نگاهم رو کلافه به زمین دوختم که کامیار گفت:

_اما چی؟!

_توی وصیت نامه ذکر شده که کامیار نامدار و نگار دیبا باید قبل از یک سال با هم ازدواج کنند.

در غیر این صورت تمام اموال صرف امور خیریه میشه.

با بهت از جام بلند شدم و با صدایی که نمیدونم چطو انقدر بلند شده گفتم:

_چی دارید میگید؟!

این چه بازیه مسخره ایه که راه انداختید.

آقای محمودی با خونسردیه تمام گفت:

_تمام حرفای من توی وصیت نامه ذکر شده‌

کمیار عصبی توی جاش تکون خورد و گفت:

_این غیر ممکنه‌.

_غیر ممکن نیست آقای نامدار.

قابل ذکره که دوما ه دیگه سالگرد جناب تقوی بزرگه.

همه ناباور بودن.

کمیل درحالی که نگاهشو به من دوخته بود گفت:

_ولی پدر بزرگ که با بچه ها ارتباطی نداشت.

_اما از حضورشون خبر داشت.

_خبر داشت ولی سراقی ازمون نگرفت!

من هیچ مال و اموالی ازتون نمیخوام.

خیلی ناراحت بودم.

من غیر ممکن بود با کامیار ازدواج کنم.

باچشمای اشکی گفتم:

_همش صرف امور خیریه بشه.

کامیار با بد خلقی گفت:

_یعنی چی صرف امور خیریه بشه؟!

همه یه اینا حق منه.

_تو اگه خیلی عرضه داشتی تمام پولت مال پدر بزرگت نبود.

_من برا همش زحمت کشیدم.

_به من ربطی نداره.

من قرار نیست با کسی ازدواج کنم.

کیفمو که برداشتم خاله به سمتم اومد  گفت:

_عزیزم کجا میری!

_خاله موندن نداره اینجا.

من نمیخوام با پسرت ازدواج کنم.

_باشه اروم باش در موردش حرف میزنیم.

_حتی نمیخوام در موردش حرف بزنم.

کامیار عصبی به سمتم اومد و گفت:

_منم مشتاق ازدواج با تو نیستم.

_خوبه پس…

خدارو شکر پس این قضیه کاملا منتفیه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *