ابروهام بالا رفت دلم میخواست دایی رو هم ببینم.

_دوست دارم با دایی آشنا بشم اگه شما مشکلی نداشته باشید.

_نه خاله جون چه مشکلی بعد شام با همه آشنات میکنم.

ترسیده نگاهش کردم.
دوست نداشتم با اون پسر بد اخلاقش آشنا بشم.

همین طوری همش با هم دعوا داشتیم چه برسه به این که بفهمه ما کی هستیم.

_مرسی خاله منو نگار‌بریم پیش همکارام درست نیست شما همش پیش ما باشید.

_دوست دارم ببینمتون خاله جون دلتنگیم هنوز رفع نشده.

_وقت زیاده دیگه همو پیدا کردیم.

خاله حرفمو تائید کرد و گونه ی جفتمونو بوسید.

_جدی جدی خاله بود نگار؟!

_اره فکرشم نمیکردم اینجا ببینمش.

_اینجا چیکار میکنه با اون پسرم نسبت داشت؟!

_رییسم هست…صاحب اموزشگاه؟!
خاله مامانشه.

_اوها یعنی انقدر خر پولن!؟

_از اینم بیشتر.
شوهرش صاحب کارخونه لبنیا(…)

_خوش به حالشون وای دلم میخواد پسر خالمم ببینم نگار.

_اصلا دیدنی نیست.
انقدر مغرور و بی ادبه!

_به خاله نمیاد همچین پسری داشته باشه ها؟!

_بی خیال حالا از اونا قراره به ما چی برسه.

بهار دختر عاقلی بود میدونستم با دیدن این مال و منال دست و پاشو گم نمیکنه.

_راست میگی ولی من دوست دارم باهاشون رفت و امد کنم.

_من برام فرقی نداره همین که خالرو ببینم کافیه.

_خاله میگفت من کپی برابر اصل مامانم راست میگه؟!

آره خیلی شبیهی مگه عکسای مامانو ندیدی؟!

_دیدم ولی فکر نمیکردم انقدر شبیهش باشم.

_شبیهشی تمام خوشگلیای مامانو جمع کردی.

لبخند زد و جفتمون به سمت بچه های آموزشگاه رفتیم.

شامو کنار هم دیگه خوردیم.
خاله از دور با لبخند دلگرممون میکرد‌‌.

بعد از شام خاله نزدیک اومد و دست جفتمون رو توی دستاش گرفت.

_چی شده خاله؟!

_بریم با داییتونم آشناتون کنم.

_چیزه…
من یکم استرس دارم.

_استرس؟!
سعید خیلی مهربونه.

_امیدوارم.

ته باغ کنار یکی از میز ها دوتا مرد ایستاده بودن.

نگاهم بهشون افتاد یکیشون کم مو و قد بلند بود ولی یکی دیکشون قد بلند و موهاش مجعد داشت.

خاله بی مقدمه رو کرد به اون دوتا مرد و گفت:

_میخوام با دوتا دختر خوشگل آشناتون کنم.

مرد کم مو لبخندی زد و گفت:

_عزیزم انگار خودت به فکر همسر دوم من افتادی.

خاله با اخم رو به مرد گفت:

_داریوش حیا کن.

_چشم چشم بفرمایید.

_نگار و بهار دخترای خواهرم.

و سریع رو به مرد کم مو کرد و گفت:

_داریوش همسرم.
و سعید برادرم یا بهتره بگم داییتون.

یه حسی بهم دست داد.
دایی جا خود انگار خیلی خبرو نا گهانی بهش داده بودن.

من هم خیره بهش انکار دلم میخواست بغلش کنم.

_چی داری میگی سما شوخی میکنی؟!

_وا داداش چه شوخی؟!
خواهرتو که یادت نرفته؟!
اینا دختراشن.

دایی سکوت کرد بازم به ما خیره شد یکم معذب شدم با صدای آرومی گفتم:

_انگار‌ شما از دیدن ما خوشحال نشدید.

شوهر خاله پیش دستی کرد با من و بهار دست داد و گفت:

_این چه حرفیه؟!
ما فقط شوکه شدیم خانمم یکم بی مقدمه گفت.

_ما با خاله جان خیلی وقته در ارتباطیم.
از اول در‌ارتباط بودیم ولی سه سال بود که خالرو پیدا نمیکردیم.

_چه جالب.
خیلی خوشحالم که دوتا دختر خوشگل به خونوادم ن اضافه شد.

لبخندی زدم و با مهربونی گفتم:

_منم از آشناییتون خوشحالم.

دایی اول از همه به سمت من اومد و درحالی که بازومو با مهربونی توی دستش میگرفت گفت:

_تو دختر بزرگ سحری؟!

_بعله.

اشک توی چشماش حلقه زد منو محکم تو آغوشش کشید و چقدر این آغوش امن بود.

اتفاقات عجیبی داشت رخ میداد و نمیدونم چرا انقدر خوشحال بودم.

_عزیز دلم چقدر شماها بزرگ شدید.

با شیطنت کنار‌گوش دایی سعید گفتم:

_فکر نمیکردم انقدر خوشتیپ باشید دایی جون.

با لبخند منو از خودش جدا کرد گونمو محکم کشید و گفت:

_پدر سوخته چه زبونی میریزه.

لبخندی زدم که بهار با لحنی که همیشه شیرین زبون بوده گفت:

_منم هستما!

دایی دیگه الان کاملا حواسشو به بهار داد و قیافش باز متعجب شد.

_چقدر شبیه سحره.

_اره داداش میبینی انگار یه سیبو از وسط نصف کردی.

دایی محکم تر بهارو بغل کرد و دلم برای این حس پدرانه ضعف رفت.

_عزیز دلم من چرا قبلا شمارو ندیده بودم؟!

جای ما خاله جواب داد:

_چون زنت رفتو آمد دوست نداشت داداش جون.

دایی با همون مهربونی خندید و من از پشت حواسم به صدای کمیل پرت شد.

_اینجا چه خبره؟!

هیچ کس چیزی نگفت نگاهش رو دایی که بهارو بغل کرده بود چرخید:

_دودیقه نبودم بابا مخو زدی؟!

_برو گمشو پسره ی سوسول مگه من مثل تو حواسم پرت دختراس.

_نه بابا جون من مثل تو حواسم پرت دختراس.

هنه از لحن شوخ کمیل خندیدن و کمیل باز متعجب گفت:

_جدی پرسیدم چه خبره اینجا.

_منم جدی میگم به تو چه سوسول.

وای خیلی قشنگ با هم کل مینداختن این پدرو پسر.

خاله که اخمای در هم کمیلو دید دستشو دور شونه ی کمیل حلقه کرد و گفت:

_اذیت نکنید پسرمو.
جریانش مفصله عمه جان.

_خوب میشه بگید برام؟

_بچه ها دخترای خواهرامن.

چشماش گرد شد وای باز مراسم تعجب داشتیم.

_جدی که نیستین؟!

_وای الان میخواد دوساعت حرف بزنه.
خواهرم سحر‌که فوت شده بود این دوتا دختراش هستن.

لحن دایی خیلی بامزه بود بهار با صدای بلند خندید و نگاه کمیل روی خنده زیباش چرخید‌.

حرس دلتمو دور بازوی بهار حلقه کردم و گفتم:

_آروم بخند.

_وا نگار دیوونه شدی؟

_نمیبینی چطوری نگات میکنه؟!

_برام مهم نیست.

_اما برا من مهمه.
دیدی که با دوست دخترش بود.

_خواهر من من ازش خوشم نیومده.

صدای کمیل باعث شد دیگه جوابی به حرفش ندم.

_الان وقت مسخره کردن منه آخه؟!
حالا یه دفعه ای مدرس پیانوی آموزشگاه باید دختر عمم باشه؟!

_فعلا که شده ناراحتی؟!

کمیل در جواب دایی با لحن بامزه ای گفت:

_منو این همه خوشبختی محاله.

خیلی پسر شیطون و با نمکی بود برعکس اون پسر عمه ی بی اخلاقش.

صدای بم و مردونه ای که از پشتم شنیدم باعث شد نفس توی سینم حبس بشه.

_مامان؟!

_جانم پسرم.

_اتفاقی افتاده؟!

_نه عزیزم چه اتفاقی‌.

_انگار با مدرس پیانوی آموزشگاه آشنا در اومدی.

به سمتش برگشتم خیلی قد بلند بود و چهرش زیبایی خاصی نداشت.

اما چنان ابهتی داشت که دل آدم رو میلرزوند.

جذابیت صورتش نگاه هرکسی رو برای چند ثانیه خیره به خودش می کرد.

_سلام آقای نامدار!

_سلام خانم دیبا خوش اومدید.

لحن محکم و جدیش باعث شد نگاهمو ازش بگیرم و به خاله بدم

_ممنونم.

_مامان جواب ندادی؟!

_آره عزیزم آشناییم طلا کجاست؟!

خاله جواب سر بالا میداد و نامدار هم مدام دنبال این بود که سنم مارو با مادرش بفهمه.

_پیش شانار بود.
نصبتتون چیه؟!

_کامیار جان بابا توی خونه حرف میزنیم.

سمج از این حرکاتش خوشم نمیوند اون ژست جدیش رو مخم میرفت.

خسته بودم دلم میخواست زود برگردیم خونه.

رو به خاله گفتم:

_منو بهار دیگه بریم خیلی خستم.

_زوده هنوز که فردام که تعطیلین.

_خوابم گرفت.
خیلی خوشحال شدم که امروز دیدمتون.

_منم عزیز دلم بارم میبینمت هرموقع سرت خلوت شد دعوتت میکنم خونمون.

_حتما شما هم بیاید خونه ی من.

خالرو بوسیدم دایی رو بغل کردم و کنار گوشش گفتم:

_خوشحالم که شناختمتون.

اونم منو بوسید و با شوهر خاله دست دادم.

بهار هم ازشون خداحافظی کرد که دایی گفت:

_با کی میری عزیزم؟!

_با تاکسی.

_صبر کن میرسونمتون خودم.

_نه زحمت نکشید با تاکسی میریم.

_نه دیر وقته اصلا نمیشه.

کمیل از کنار باباش جلو اومد و گفت:

_من برسونمشون؟!

_تو مگه ماشین آووردی خودت با کامیار اومدی!

_با ماشین تو میبرمشون.

_لازم نکرده خودم بجه خواهرامو میبرم.

کمیل حسابی توی پرش خورد ولی باز هم کم نیوورد و گفت:

_پس منم میام

8 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت هفت”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *