دایی چپ چپی به پسر زیادی شیطونش نگاه کرد و گفت:

_بریم.

مجددا خداحافظی کردیم و همراه  دایی از باغ بیرون زدیم.

بهار:

حس عجیبی داشتم.

حالا میدونستم که دایی و خاله ای دارم که همه جوره هوامونو دارن.

وقتی دایی گفت میرسونتمون یه حس خوب زیر پوستم دوید.

از اول که کمیلو دیدم دلم یکم ریخت اما وقتی فهمیدم دوست دختر داره کاملا خودمو عقب شنیدم.

سوار‌ماشین که شدیم من پشت صندلیش نشستم.

کل وقتی که رانندگی میکردو مدام از توی آینه به من نگاه میکرد.

با خجالت نگاهمو ازش گرفتم و به صفحه ی گوشیم دادم.

دایی به سمتمون برگشت و گفت:

_بهار جان تو مثل خواهرت هنری رو دنبال نمیکنی؟!

_منم پیانو میزنم نگار بهم یاد داده ولی خوب درس نمیزاره زیاد فعالیت کنم.

_چی میخونی عزیزم؟!

با لبخند به لحن مهربونش که حسابی بهم چسبید جواب دادم و گفتم:

_سال آخر ریاضی فیزیکم.

_به به خانم مهندس خودمون.

_بعله دیگه همه الان نوازندن توی خونواده فقط من مهندسم.

_والا این کره خر‌منم مهندس کامپیوتره اونم فوق لیسانس نمیدونی که چقدر خر خون بود.

چند سال جهشی خوند اما الان نمیاد پیش خودم کار کنه.

کمیل با لحن با مزه ای اول تو آینه به من نگاه کرد و بعد رو به دایی گفت:

_مرسی دیگه پدر من هی تخریب کن من بدبختو.

_مگه دوروغ میگم من تو کارخونه دست تنهام.

_پس عمو داریوش چیه اون وسط؟!

_دیگه منو داریوش پیر شدیم الان توو کامیار باید جای مارو بگیرید.

_فعلا که شعبه ی سوم آموزشگاه رو میخوایم تاسیس کنیم.

 

_باشه…

پسر دارم که بره پیش اینو اون کار کنه.

دایی داشت عصبی میشد انگار اصلا از حضور کمیل توی آموزشگاه راضی نبود.

_بابا من خودم اونجا شریکم.

_من میخوام بدونم این کارخونرو بعد خودم باید به کی بسپارم؟!

_کی بهتر از کیانا داره اونجا کلی زحمت  میکشه بابا.

کمیل شوخ طبع دیگه داشت کلافه میشد اینو از لحنش فهمیدم.

دایی خودشم از بحث خسته شده بود با بی خیالی گفت:

_اینا رو ول کن شانارو کجا گذاشتی.

اوه اوه انگاری دایی بیخیال اذیت کردن این پسر دایی نمیشد.

کمیل از توی آینه نگاهی به من که بی خیال نگاهش میکردم انداخت و گفت:

_با کامیار میاد.

_نباید دوست دخترتو میزاشتیو میومدی!

_بابا از اول شب داری به من گیر میدی.

وای منو نگار اون پشت یه بند میخندیدیم.

این پدرو پسر فقط با هم جدل داشتن اصلا سازش تو کارشون نبود.

_زشته جلو بچه ها خونه با هم حرف میزنیم.

***

نگار:

از زور خستگی چشمام باز نمیشد به سختی از رخت خواب دل کندم.

امشب قرار بود لعیا و آریا و سپهر بیان خونم.

منم تا آخر وقت سر کار بودم.

به خود لعیا گفتم زود تر بیاد شامو آماده کنه.

بهار مست خواب توی تختش غلط زد کنارش رفتم و آروم بیدارش کردم.

_پاشو مدرست دیر شد.

کسل توی رخت خوابش نشست من موه از بیداریش خیالم راحت شد از خونه بیرون زدم.

کلاسای امروزم همه خصوصی بودن به تانم نیک پی سلام کردم و گفتم:

_دفتر منو بی زحمت میدید؟!

_اره عزیزم اما آقای نامدار گفتن قبل کلاساتون تشریف ببرید دفترشون.

_میدونی در چه مورد باهام کار دارن!؟

_نه عزیزم.

سری تکون دادم و به سمت ته راهرو راه افتادم.

تقه ای به در زدم:

_بفرمایید.

داخل شدم با همون غرور همیشگی پشت میز نشسته بود.

_سلام کاری با من داشتید؟!

_بشین.

اوه بشین؟!

من شدم اول شخص مفرد؟!

چه خودمونی شده بود آقای رئیس.

روی مبلای چرم قهوه ای جلوی میزش نشستم و یه پامو روی پام انداختم.

_بفرمایید.؟

_ببین خانم دیبا به تازگی مادرم نسبتمونو با شما بهم گفت.

اینجور که معلومه شما و خواهرت دختر خاله ی خدا بیامرزمید.

الان اگه بهت گفتم که بیای اینجا برای این بود که بدونی این نسبت فامیلی تو کار ما هیچ تغییری ایجاد نمیکنه.

جا خوردم از حرفاش خیلی برام گرون تموم شد این حرفا.

انقدر لحنش زشت و تحقیر آمیز بود که دلم میخواست تف کنم توی صورتش.

اما با آرامش نگاهمو توی صورتش چرخوندم و گفتم:

_ببینید آقای نامدار من شاید با دایی و خاله حتی شوهر خاله و کمیل نصبتی داشته باشم!

اما با شما هیچ نصبتی ندارم من شما رو مثل یه آدم غریبه میبینم بهتره شماهم همین دیدو نصبت به من داشته باشید.

انقدر حرفن تاثیر گذار بود که دلم میخواست از خوشحالی لبخند بزنم.

جهرش از عصبانیت سرخ شد و لباش سخت به هم فشورده میشد.

_حتما همینطوره خانم.

با همون ژست از جام بلند شدم تا اتاقو ترک کنم که صداشو شنیدم:

_من اجازع دادم بری؟!

با همون لحن خووش گفتم:

_بری؟!

متوجهین که دارید خیلی خودمونی با من حرف میزنید؟!

_متوجهی که تو کارمند منی؟!

_کارمندم نوکر که نیستم پس بهتره حد خودتونو بدونید.

انگار با این جملم حسابی کفرشو بالا آووردم که باچهره ی برزخی

دستاشو روی میز تکیه داد و از جاش بلند شد.

_حد منو تو تایین نمیکنی!

سری آخری باشه که با من اینطوری حرف میزنی!

_هر طوری دلم بخواد رفتار میکنم رفتار من متقابله التنم کلاس دارم آقاس نامدار فعلا.

بی این که اجازه بدم حرفی بزنه سریع دفتر بزرگشو ترک کردم و وارد کلاس خودم شدم.

وسطای تایم کاری بود که برای استراحت توی آبدار خونه رفتم و از عمو احمد مرد مهربونی که اونجا کار میکرد درخواست چایی کردم.

_به به خانم دیبا.

با صدای کمیل به سمتش برگشتم این چند روز اخیر ندیده بودمش.

_سلام خسته نباشید.

_قربانت چه خبر کم پیدایی؟!

_من که هروز کلاس دارم شما نبودی.

_والا رفته بودم یکم کمک بابا دمار از روزگارم در آوورده از دستش نمیدونم چیکار کنم.

_تقصیر توه که دایی رو دست تنها نزاری.

_خوشم میاد همتونم طرف باباییدا.

_دایی خیلی مهربون و دوست داشتنیه.

خندید و با لحن بامزه ی همیشگیش گفت:

_بایدم اینو بگید شما ها.

در حالی که چاییمو از عند احمد میگرفتم گفتم:

_شب دوستم اینا میان خونم تو هم بیا.

متعجب نگاهم کرد و با ابروهای بالا رفته که حسابی چهرشو با نمک میکرد گفت:

_اوه یعنی داری‌منو دعوت میکنی خونتون؟!

_آه چرا دعوتت نکنم؟!

پسر داییمی دیگه.

_من که خیلی دلم میخواد بیام ولی…

_ولی چی؟!

_بابا خونه تنهاس.

_تو هرشب بیرونی فقط امشب تنهاس.

زیر خنده زد و گفت:

_نه که دفه اوله میام خونتون میخواستم تعارف کنم.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_من الان کلاس دارم آدرسو برات اس ام اس کنم؟!

_چیزه…

با هم بریم دیگه تو ماشین داری؟!

_نه وای خدا بهت خیر بده.

از لحن غرغروم خندید و گفت:

_کلاست تموم شد بیا دفترم.

_باشه مرسی پسر دایی.

_خوهش میکنم دختر دایی.

سر کلاسم رفتم و با انرژی شروع به تدریس کردم.

ساناز پونزده سالش بود و خیلی مهربون بود داییش بعد کلاس میوند دنبالش.

_خوب ساناز خانم کلاس ما تموم شد.

_چه زود.

_چون ما دوتا همو دوست داریم اصلا گذر زمان حس نمیشه.

_کلاساتونو خیلی دوست دارم نگار جون هم خوب تدریس میکنید هم خیلی خوشگلید!

خندیدم و در حالی که گونشو بین انگشتام میگرفتم گفتم:

_تو خودت خوشگل تری عزیز دلم.

با شیطنت گونمو بوسید و با خداحافظی کلاسو ترک کرد.

4 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت هشت”

  1. خیلی عالی بود فقط یه سوال نویسنده این خدا بهت خیر بده رو از کجا اورد ؟ سر همین کلی خندیدم .والا شمارو نمی دونم ولی تو محله ما میگن خدا خیرت بده نه بهت خیر بده. خیلی باحال بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *