_حق نداری برام تعین تکلیف کنی.

ریلکس و با ژست حرس دراری که نگاهشو آتیشی تر میکرد نگاهش کردم و گفتن:

_باشه.

پس اگه همین بلاها سر خودت اومد تو هم حق حرف زدن نداری.

شوهر خاله مداخله کرد و با لحن همیشه مهربونش گفت:

_بچه ها.

من اگر به اندازه ی یه پدر حق دخالت دارم باید بگم توی این زمانی که شما زنو شوهرید هرکس خیانت کنه سزاش رو هم میبینه.

کامیار با خونسردی گفت:

_ولی بابا تو که می دونی من با طلا قول و قرار ازدواج گذاشتم.

_پس باهاش ازدواج کن و از خیر پولت بگذر پسرم.

کامیار پوف کلافه ای کشید و گفت:

_باشه.

باشه ولی بعد ازدواج خونه ی من زندگی میکنیم.

_نه.

مگه اینجا چشه؟!

_من میگم که اونجا زندگی کنیم.

لحنش محکم و دستوری بود.

سری تکون دادم و گفتم:

_باشه.

بهار هم درکنار خاله و داییش و این ثروت باشه.

من حرفی ندارم.

فقط خاله جان دیگه مسعولیت بهار با شما.

من دیگه هیچ مسعولیتی نمی پذیرم.

بی تفاوت و سرد بودم.

این بی اهمیتی تنبیه خوبی برای خواهر سرکشم شد.

بهار معترضانه گفت:

_یعنی منو ول میکنی!؟

_ول؟!

  نه اما فکر نکنم صورت خوشی داشته باشه که خواهرم توی خونه ی مشترک من و همسرم زندگی کنه!

در هر صورت خوش باشی خواهر.

منم مثل خودت رفتار میکنم.

رو به جمع کردم و گفتم:

_اگه با من کاری ندارید رفع زحمت کنم.

_بمون برا شام خاله.

_نه خاله دیگه از هفته ی آینده باید زیاد حضورمو تحمل کنید.

به کل کل بچگونمون ریز خندیدم ولی دور از چشم کامیار.

سوار ماشینش شدم و گفتم:

_شما برا فردا به جز خودمون مهمون دارید؟!

_آره عموم و عمم فقط خودشونن بچه های عمم ایران نیستن عمومم یه پسر هجده ساله داره.

_من به خونواده ی پدریم خبر نمیدم.

اونام اصلا پیگیر نیستن.

به خاله هم گفتم فقط دوستمو نامزدشو خونوادشو دعوت میکنم.

_موردی نداره بعد از عقدم من نمیمونم خونه خودمون بگم از الان بت.

_من نمیدونم تو اون خونه چه خبره!

خندید خیلی ناب و کم پیدا بود خندش:

_تو دلیل خوبی شدی که دیگه برای همیشه برم خونه ی خودم زندگی کنم.

_به تو اعتمادی نیست.

در اون اتاقم کلید نداره.

_نترس.

انقدر دورو برم هست که نخوام بیام سمت تو.

_باد به گوشم برسونه خطا میری تلافیشو سرت در میارم.

_شما خیلی خییلی غلط میکنید.

فکردی شهر هرته؟!

یا من بی ناموسم؟!

_خوب پس حواست باشه که پا کج نزاری!

موزخندی زد و با لحن تندی گفت:

_با سی سال سن نمیتونم خود ارضائی کنم.

از حرفش یه لحظه جا خوردم.

واقعا مات شدم خیلی رک حرفشو زد.

باسری که الان کامل رو به شیشه بود گفتم:

_مگه من چیکار میکنم تو هم همون کارو بکن.

_آخه سن منو با سن خودت مقایسه میکنی؟!

_خیانت خیانته.

_خیلی نگرانی نیازم بر طرف کن.

_چی؟!

چقدر پرویی تو.

پرو تویی که نه میخوای کسی باهام باشه نه خودت قدم جلو میزاری.

سرمو به سمت شیشه چرخوندم و سعی کردم نسبت بهش بی اهمیت باشم.

تا رسیدن به خونه ی خاله تغریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.

وقتی وارد ساختمان بزرگ خونه ی خاله شدیم اثری از هیج کس نبود.

برام عجیب بود که فردا قرار بود اینجا عقدمون برگذار بشه ولی سالن خالی از جمعیت بود.

_خاله اینا کجان پس؟!

_تو اتاق مامانن حتما!

_وا!

اونجا چرا؟!

_خوب لباساتو دارن برات درست میکنن.

مامان خودش یه سری دوختو دوز میخواست انجام بده!

بی رغب آهانی گفتم و باز تکرار کردم:

_اتاق خاله کجاس؟!

_طبقه ی بالا اتاق اول راهرو!

_اهان.

مرسی.

جوابمو نداد منم سریع به سمت پله اا رفتم.

تقه ای به در زدم:

_بیا تو.

_سلام خاله.

خاله مشغول دوختن یه سری چیز روی لباس شیری رنگ ساده بود‌

_سلام عزیز دلم خوش اومدی بیا بشین.

_مرسی خاله.

چرا زحمت میکشید.

ساده هم قشنگ بود.

_دیگه چیکار‌کنم خاله.

دلم میخواد هنرمو اجرا کنم.

_کیانا کجاست خاله؟!

_با بهار‌رفتن کفش بخرن دیگه پیداشون میشه الان.

لباسای تو کامله.

بموش تو تنتو ببینم که اگه تنگی یا گشادی میخواد درستش کنم.

_وای خاله افتادین تو زحمت.

_رحمتی تو عزیز دلم.

چند دست لباس راحتی و مانتو شلوار برات خریدم خاله.

با تعجب گفتم:

_اینا دیگه برای چی خاله؟!

_داری عروس میشی عزیزم.

 نیازه.

_اما من همیشه واسه خودم لباس میگیرم.

_اینارو هم از خالت قبول کن عزیزم.

_از دست شما خاله جون.

لباسا خیلی قشنگ روی تنم خوابید انگار که واقعا برای من دوخته شده بودن.

_خیلی قشنگن خاله.

_مبارکت باشه عزیزم.

بقیه لباسات رو هم بردم خونه ی کامیار.

دلم نمیخواست اونجا زندگی کنید ولی دیگه چاره ای نداشتم.

_اشکال نداره خاله چند ماه که بیشتر نیست‌.

_نزن این حرفو.

من آرزومه همچین دختر‌ماهی بشه عروسم.

غمگین سرمو پایین انداختم که گفت:

_شبو اینجا بمون تا فردا از اینجا بری آرایشگاه.

_نه خاله من باید برم خونه وسایلمو جمع کنم.

بعدم باید یه روز وسیله های تونمو بیارم اینجا بزارید داخل انباریتون.

_چرا نمیفروشیشون خاله؟!

_بعدا لازمم میشه.

بالاخره من که همیشه عروس این خونه نیستم.

_باز شروع نکن عزیزم.

شام رو تدارک دیدم برای شام نمیتونی فرار کنی.

_چشم هرچی شما بگید.

_آفرین عروس قشنگم.

قهقهه وار خندیدم و گفتم:

_این که شما خالم باشید رو بیشتر این که مادر شوهرم باشید دوست دارم.

_عزیز دلم تو دخترمی دخترم.

گونه ی خالرو بوسیدم و گفتم:

_راستی خاله!

جواب آزماشو کامیار گرفت:

_اره عزیزم هیچ مشکل خواسی نداشت همه چی درسته.

حالام بیا بریم پایین که زهره برامون کیک درست کرده.

_اووم خاله دهنم آب افتاد.

توی سالن نشسته بودیم دیگه میخواستم برم خونه ی خودم.

وسایلمو جمع کرده بودم اما نمیخواستم شبو خونه ی خاله اینا بمونم.

هنوز خبری از کیانا و بهار نبود.

لیوان چاییمو روی میز گذاشتم و گفتم:

_خاله من دیگه رفع زحمت میکنم.

_چی؟!

قرار شد شام بمونی؟!

_آخه خاله گلی خواب سرم ریخته شما که میدونی.

_الان میگم میزو بچینن که شامتو بخوری بعدم کامیار برسونتت.

_هنوز که بهارو کیانا نیومدن.

_زنگ زدم ظاهرا کمیل رفته دنبالشون

دیگه الاناس که برسن.

_باشه.

کمک احتیاج ندارید؟!

_نه خاله جان.

سر میز شام کمیل،کیانا و بهار پیداشون شد.

مثل چند وقت اخیر با همه معمولی رفتار کردم اما با بهار سرد تر از بقیه بودم.

میدونستم ازاین رفتارم ازیت شده ولی خوب چاره ای نبود.

من به خاطرش داشتم عذاب میکشیدم.

پس اونم حقش بود که زجر بکشه.

کامیار روبه روم نشسته بود و عمیقا با غذاش مشغول بود.

_خوب کارا همش خوب پیش رفت؟!

دایی بود که داشت خبر میگرفت:

_کار خاصی نبود منو کامیار‌همرو سری کردیم.

_آفرین.

تازه دارم بهت امید وار میشم پسرم.

_واقعا که بابا خوبه که من از اولشم مستقل بودم.

دایی خندید و درحالی که برای خودش برنج میکشید گفت:

_خیله خوب.

شوخی کردم.

لیوان چاییمو روی میز گذاشتم امروز چندمین چاییم بود که میخوردم.

در اصل امروز خیلی خسته شده بودم بالاخره فردا داشتم ازدواج میکردم.

_من دیگه میرم فردا برای فردا خیلی کار دارم.

بهار پیشدستی کرد و گفت:

_وسایل من چی؟!

با همون حالت سرد و خنثی گفتم:

_نمیدونم.

من فقط به وسایل خودم دست زدم.

_من چیکار کنم؟!

_نمیدونم.

سرد‌ گفتم و سر بهار پایین افتاد.

نمیدونم شاید داشتم زیاده روی میکردم ولی نیاز بود.

اون حق خواهریو برای من تموم کرده بود.

مگه میشه کسی راضی بشه خواهرش اینجوری عذاب بکشه؟!

پووف کلافه ای کشیدم و گفتم:

_من رفع زحمت میکنم.

_صبر کن میرسونمت.

ابرو هام بالا پرید تعجب کردم از این حرف کامیار ولی سری تکون دادم و همراه با هم از خونه خارج شدیم.

***

زیر دست آرایشگر رسما خسته و عصبی شده بودم.

قرار بود زیاد آرایشم نکنه اما خاله دستور داده بود رنگ موهامو عوض کنه.

خودمم تو فکرم یه ازدواج سوری دیگه این همه دنگ و فنگ نداره که.

_نمیشه بسه؟!

آرایشگر نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت:

_نمیشه بسه؟!

عزیزم انگار تو خیلی اذیت شدی امروز.

_بخدا خسته شوم.

_صبر کن دیکه تهشه.

عروسی دیگه عوضش خیلی خوشگل شدی.

_من که ارایش زسادی نخواستم.

_رنگ موهات عالی شده.

باورم نمیشد خاکستری انقدر‌ بهت بیاد.

_وای دلم میخواد خودمو ببینم.

آرایشگرم خندید و باز افتاد به جون صورتم.

وقتی کارم تموم شد با شوق از جلوی آیینه بلند شدم و نگاهمو توی آینه ی ثدی به خودم انداختم.

آرایش صورتم خیلی ملایم بود اما رنگ موهام…

میتونم بگم عاشقشون شدم.

از دیدن خودم با این رنگ مو هیجان زده شدم.

همیشه عاشق تغییر بودم و انقدر رنگ موهامو دوست داشتم که یادم رفت دارم با پسر خاله ی مغرور و نچسبم ازدواج میکنم.

_وای خیلی خوب شده رنگ موهام… مرسییی.

لباسم کجاست؟!

_خواهش میکنم عزیزم داخل اتاقه بموش که الاناس که داماد بیاد دنبالت.

به سمت اتاق رفتم لباسمو تنم کردم و کت و کلاهمو دستم گرفتم.

پوشیدن لباسم کار سختی نبود اما پانه ی کفشام خیلی بلند و باریک بودن.

کتمو اروم و با ملایمت تنم کردم و کلاه بزرگ لبه دارو خیلی اروم روی موهام گذاشتم.

_خانمی…

داماد اومد عجله کن.

بی سختی با این کفشای لعنتی از آرایشگاه بیرون زدم.

کامیار عینک دودی ریبنشو به چشماش زده بود و با اون تیپ دامادی که از همیشه خوشتیپ ترش کرده بود به ماشین آخرین سیستمش تکیه زده بود.

عینکمو از تو کیف شیری رنگم بیرون آووردم و قبل این که باش روبرو بشم به چشمم زدم.

آروم و خرامان خرامان به سمتش رفتم و گفتم:

_من آمادم بریم.

سرشو به سمتم چرخوند و سر‌تا پامو از نظر گذروند.

_بالاخره اومدید؟!

_با اجازتون.

پوزخند سنگینی زد و درحالی که سوار ماشین میشد گفت:

_بریم.

با اخم و حالت حق به جانبی رو بهش گفتم:

_کجا کجا؟!

یادت رفته من عروسم انگاری؟!

درو برام باز کن.

ابروهاشو بالا انداخت و بی نگاه به من گفت:

_عروس قلابی انقدر ناز نداره.

_تا درو باز نکنی سوار نمیشم.

_میل خودته!

_باشه پس حتی میتونم بشینم لب این جدولا.

_لباست کثیف میشه.

_برام مهم نیست.

ابروهاش بالا رفت باز به نظرم عادت خیلی جذابی بود.

تا اومدم بشینم با اخم و چهره ی جدیی گفت:

_مگه نمیگم نشین اونجا.

_به تو چه؟!

دوست دارم بشینم.

_خیلی لجبازی مسخره ایه.

_اهوم.

میتونی درو برام باز کنی.

عصبی شد.

با شدت از ماشین پیاده شد و به سمت در رفت.

_بیا.

دختره ی خیره سر.

پشت چشمی براش نازک کردم و با ناز سر جام نشستم.

_ناز کردنم بلد نیسی آخه.

پوزخندی زدم و گفتم:

_از بچگی مردی نبود که نازمو بخره.

_خوبه.

اشکال نداره اگه نه کاملا غیرقابل تحمل میشدی.

_دقیقا مثل الان تو.

_من غیرقابل تحملم؟

_اهوم شدیدا!

_صبر کن غیر قابل تحمل بودنو نشونت میدم صبر کن.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *