تقه ای به در اتاق کمیل زدم و بی این که منتظر بشم اجازه بده وارد اتاقش شدم.

_کار‌من تموم شد.

با دیدن کامیار سکوت کردم و زل زدم به چشمای کمیل.

کامیار با ابرو های بالا رفته رو به کمیل گفت:

_چیزی شده؟!

_اره امشب خونه نگار دعوت شدم گفتم دارم میرم خودشم برسونم.

پوز خندی زد و با لحن مغرورانه ای گفت:

_جالبه کارمندم با مدیر آموزشگاه تیک

 میزنه.

عصبی به سمتش برگشتم و مثل خودش گفتم:

_اولا که تیک نمیزنیم.

دوما ما نصبت فامیلی داریم با کمیل آقای نامدار.

و سوما فکر نکنم این که پسر داییم امشب خونمون دعوته به شما ربطی داشته باشه.

از این که حرفامو با صراحت زدم خوشحال بودم.

_کمیل من پایین منتظرتم.

_برو اومدم.

از اتاقش بی توجه به کامیار بیرون اومدم و به سمت خانم نیک پی رفتم:

_عزیزم من دارم میرم خسته نباشید.

_خسته نباشید.

کمیل خیلی زود اومد و هر دو سوار ماشینش شدیم.

_خونمو که بلدی؟!

_آره بابا اون سری رسوندمتون نمیدونم چرا باز میخواستی بهم آدری بدی.

_امروز خیلی کار سرم ریخته بود حتی شامم به خود دوستم گفتم آماده کن.

_کلا امروز خیلی عصبی بودی دختر دایی مگه چندمه ماهه؟!

از رک بودن کلامش خجالت کشیدم و با سری که پایین بود گفتم:

_خجالت بکش بچه.

_بابا آخه همچین پریدی به کامیار گفتم الان منو میکشه.

_آخه همش به من گیر میده از روز اول که دیدمش مدام داره اذیتم میکنه.

_کامیار یکم بد اخلاقه ولی آشنا بشین با هم خوب میشه.

_صد سال سیاه دلم ننیخواد باش آشنا بشم بره به درک.

_چرا با پسر عمه ی من سازگار نیستی؟!

_چون پسر عمت بهم گیر میده.

_باشه من تسلیم از دست شما دخترا.

بهار:

با تنبلی همه ی کار هارو روی شونه ی لعبا انداختم بلوز قرمزم با عکس یه خرس رو تنم کردم.

موهامو باز دورم ریختم و بی حوصله فقط یه رژلب به لبام زدم.

چهرم خیلی بی روح بود واسه همین یکم ریمل به مژه های پرم زدم.

صدای اف اف باعث شد از جلوی آینه بلند بشم و به سمت در برم.

درو که باز کردم یه لحظه از کسی که دیدم جا خوردم.

کمیل درست جلوم ایستاده بود با چشمای  گشاد شده گفتم:

_س…سلام.

لبخند جذابی زد و درحالی که دستشو بررای دست دددن جلو میوورد گفت:

_سلام دختر عمه کوچیکه.

با خجالت دستشو فشوردم و گفتم:

_خوش اومدید بفرمایید.

_مرسی.

پشت سرش نگار وارد شد با قیافه ی سوالی نگاهش کردم که گفت:

_دعوتش کردم بیاد دور هم باشیم همین یه پسر دایی رو داریم.

_بیشعور میگفتی یکم بیشتر به خودم برسم خوب.

_وای از دست تو دختر مسخوای منو بکشی نکنه؟!

_چرا؟!

خیلی خوش تیپه.

_دوست دخترشو دیدی؟!

انگار تو خنگم هستیا!

_فقط واسه تفریح.

_گوشتو میکنم واقعا از دست این کارات.

_ایش پیر زن.

ازش فاصله گرفتم و روبه روی کمیل نشستم. آریا و سپهر‌ هنوز نیومده بودن و لعیا هم داشت آشپزی میکرد .

_خوب دختر عمه چطوری؟

خجالت میکشیدم از این که باهاش مستقیم حرف بزنم.

_خوبم به خوبیتون.

لبخندی به روم پاشید و باز ادامه داد.

_درس میخونی؟!

_بعله سال آخر دبیرستانم.

_آفرین میخوای چی بخونی؟!

_معماری اگه قبول بشم.

_درس بخونی حتما قبول میشی‌.

این سوالارو دایی جلوش ازم پرسیده بود و حس میکردم فقط میخواست بحثو ادامه بده.

بچه ها که اومدن جمع صمیمی ترو گرم تر شد شامو زود خوردیم و دور هم نشستیم.

آریا درحالی که به قصد پاسور بازی کردن روی زمین مینشست گفت:

_یه قلیونی چیزی ندارید؟!

نگار روی مبل نشست و گفت:

_خجالت بکش بچه بزار سنت دو رقمی بشه!

_خجالتو کشیدم پاره شد.

همه از شوخی بی مزش زیر خنده زدن که نگار گفت:

_بچه پرو اگه میخوای پاشو خودت آمادش کن.

_چه مهمون نوازید.

_اومدی مهمونی نه چای خونه گل پسر.

چپ چپی به من رفت که منم براش زبون در آووردم.

_منم میخوام بازی کنم.

اریا تا صدامو شنید گفت:

_اوه اوه روبه روی من نشینیا میبازیم همون اول میشیم بخدا.

_سپهر‌بازیش خوبه…

_نخواستم با تو بشینم اصن آریا.

کمیل که اخمای تو هممو دید با لبخند به روبروش اشاره کرد و گفت:

_بیا روبه روی خودم بشین بهار خانم.

بازی رو که شروع کردیم کری های آریا و سپهرم شروع شد.

کمیل خیلی حرفه ای بازی میکرد و هرچی من گند میزدم اون درستش میکرد.

آخر سر وقتی بردیم کمیل گفت:

_ایول بردیم.

دستاشو بالا آوورد و درحالی که به سمتم خم میشد گفت:

_بزن قدش.

دستامو به دستش کوبیدم و برای آریا زبون در آووردم.

_نگار این خاهرت چرا تربیت نداره همش برام زبون در میاره.

_حقته خودت بی تربیتی.

_زبون دراز.

کمیل با صدای بلندی زیر خنده زد منم با خجالت نگاهمو ازش گرفتم.

_پی اسی چیزی ندارید؟!

با تعجب نگاهش کردم:

_قلیون میخوای پی ای (ps) میخوای چیز دیگه ای لازم ندارید؟!

_خوب حوصلم سر رفت.

_باید بیای خونه ی من همه این چیزایی که میخوای پیدا میشه.

با هیجان کنارش نشستم و گفتم:

_داری تو؟!

_اوهوم کلیم بازی دارم.

با هیجان دستامو بهم کوبیدم و گفتم:

_لازم شد حتما بریم خونه دایی!

_خونه ی من نه دایی.

_چه فرقی داره؟!

_خونه ی دایی جونت با خونه ی من فرق داره.

_یعنی تو تنها زندگی میکنی؟

_نه ولی بعضی وقتا خونه ی خودم می مونم.

سرمو تکون دادم و گفتم:

_پس نمیشه بازی کرد.

نگاهمو به جمع دادم بقیه داشتن با هم بحث میکردن هیچ کس حواسش به ما نبود.

کمیل آروم و زمزمه وار گفت:

_چرا نشه؟!

میای خونم خوب.

صداش رنگ شیطنت داشت انگار میخواست شانصشو امتحان کنه.

ابروهامو بالا انداختم و مثل خودش زمزمه وار گفتم:

_اونوقت دوست دخترتون ناراحت نشن من میام خونتون؟!

اولش از حرفم تعجب کرد ولی بعد قهقهه وار خندید و گفت:

_آریا راست میگه زبون درازی جوجه!

با اخم گفتم:

_من جوجه نیستم با این قدم.

_اگه خودتو تو آینه ببینی میفهمی خیلیم جوجه ای.

با اخم نگاهمو ازش گرفتم همون موقع آریا قلیون رو روی میز گذاشت و با نگاه خیره گفت:

_نمیدم بت قلیون بکشیا!

_مگه دست خودته؟!

نگار خندید و گفت:

_باز سر قلیون دعواتون شد؟!

_پرو میگه به من نمیده.

_خیله خب مهمونه حالا تو عابرو داری کن.

_نمیخوام.

_باشه حالا گریه نکن شاید بهت دادم.

و بعد رو به کمیل گفت:

_داداش تو نمیکشی؟!

_چرا ولی اگه این جیرجیرک بزاره.

چشمام از لغبی که بهم داد گشاد شد من کجام شبیه جیر جیرک بود.

_من جیر جیرکم؟!

_اهوم!

_خودت جیجیرکی ای بابا همتونم منو اذیت کنید.

_نمیدونی که چقدر میچسبه.

چپ چپ نگاهش کردم و نی قلیونو از دست آریا کشیدم.

نگار.

مهمونا که رفتن خسته روی تختم افتادم حتی توان تکون خوردنم نداشتم.

شب‌ خیلی خوبی بود مخصوصا که کمیل هم حسابی باهامون صمیمی شد.

با خواب آلودگی چشمامو روی هم گذاشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

****

توی دفتر کمیل نشسته بودم و داشتم قهومو میخوردم.

تایم استراحتامو اکثرا با کمیل سر میکردم.

_اموزشگاه میخواد برا بچه ها اردو بزاره.

_اردو؟!

چه اردویی؟!

_هنوز جاش مشخص نیست اما ب ای آخر اون هفته میریم.

_تعداد بچه ها زیاده!

_همه که نمیان بعضیا میان ولی مربیا حتما باید حضور داشته باشن.

_من که نمیتونم بهارو بزارم تنها بیام اردو.

_خوب بهارم بیار.

لبخندی زدم و گفتم:

_بهارو بیارم که همش دعوا کنید با هم؟!

_توو کامیارم همش دعوا دارید باهم.

_فقط مربیا میان؟!

_اره شاید کیانا هم بیاد.

_کیانا کیه؟!

_خواهر کامیار دیگه…

2 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت نه”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *