حس کردم دختره از توی جمع ما بودن زیاد خوشحال نیست.

_کمیل…
عشقم بریم برقصیم.

ابروهام بالا رفت پس حدثم درست بود‌.

_خستم یکم بعدا میریم.

_کامیارو طلا کجان؟!

_نمیدونم ندیدمشون اصلا.

_من میرم پیداشون کنم تو نمیای؟!

_نه.

مکالمشون خیلی مسخره بود و اصلا به دوتا دوست دختر دوست پسر نمیخورد.

بیخیال مشغول صحبت با شقایق شدم که امیر محمد گفت:

_کسی نمیاد با من برقصه؟!

همه همون اول مخالفت کردن انگار کسی حوصله نداشت.

با سمتم اومد و گفت:

_خواهرتم با من نمیرقصه تو که همکارمی انقدم خوشگلی بیا با من برقص.

خندم گرفت از این استدلالش بدم نمیومد یکم برقصم ولی بهار تنها میموند.

_بهار تنها میشه.

شقایق دست بهارو گرفت و گفت:

_نترس من باهاشم برو تو.

_بیا دیگه پیانیست ناز نکن.

دستمو توی دست امیر محمد گذاشتم و با لبخند به سمت پیست رفتیم.

بی خیال اطراف مشغول رقص شدم و حتی حواسم از امیر محمد هم پرت شد.

رقصم عالی نبود ولی یه چیزایی از بهار یاد گرفته بودم.

بهار عالی میرقصید و توی همه ی رقصا تبحر خاصی داشت.

با تمام شدن آهنگ رو به امیر محمد گفتم:

_دیگه خسته شدم من.

_تو هم برا من پارتن نشدی من برم یکیو پیدا کنم.

_بد جنس

_من بدجنسم یا اون نامدار؟!
ببین چه دوست دختری داره.

نگاهنو به سمتی که اشاره میکرد دادم.
راست میگفت دختره خیلی جذاب بود .

قدش تا زیر گردن نامدار بود ولی خیلی به هم میومدن.

_بهم میان.

_از نظر تو که همه به من میان.

خنده کنان گفتم:

_بیخیال این حرفا میدونی دستشویی کجاس؟!

_ای بابا!
اره کنار در ورودیه سالنه.

_مرسی امیدوارم یه پارتنر خوب پیدا کنی.

_اره دعا کن یکی مثل مال نامدار میخوام.

خوش اشتها هم بود خودش خوشقیافه بود اما سنش زیاد نبود.

اکثر مردای توی مهمونی پخته وجذاب بودن ولی امیر محمدم بد نبود.

توی اتاق تعویض لباس مشغول تمدید آرایشم بودم که حس کردم کسی داخل شد.

رژ لبمو داخل کیفم گذاشتم و به سمتش برگشتم.

با دیدن شخص روبروم از تعجب نفسم بند اومد.

سه سال بود که نه سراقی ازمون گرفته بود و نه دیده بودمش.

حتی تو مراسمای مامان بزرگ هم شرکت نکرد.

تنها کسی بود که از خونواده ی مامان میشناختم و از همون اول هیچ وقت بچه هاشو ندیده بودم.

نه همسرش و نه بچه هاشو نمیشناختم هوامونو داشت اما سه سال بود که دیگه حتی زنگ هم نمیزد.

حالا اینجا توی این مهمونی خاص؟!
با این سر و تیپ عالی جلوم ایستاده بود.

با دیدن مابروهاش بالا پرید اونم متعجب شد انگار.

_نگار؟!

سکوت کردم دلم براش تنگ شده بود چندین سال از مامانم بزرگتر بود.

خواهر بزرگتر مامانم که به شدت بهش شباهت داشت.

دلم میخواست گریه کنم بغض نشست تو گلوم به سمتش رفتم اونم به سمتم اومد.

_نگار جان تو اینجا چیکار میکنی؟!

_خاله…

_جانم…
چقدر بزرگتر شدی.

_خاله کجا بودی تو؟!

سکوت کرد دستمو تو دستش گرفت و گفت:

_عزیز دلم…
شنیدم مامانبزرگت فوت شد خاله.
تسلیت میگم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

مرسب
_خاله اینجا چیکار داری؟!

_من…
راستش پسرم…

خاله پسر داشت؟!
هیچ وقت درمورد هیچ کس از خانوادش حرف نزده بود.

فقط میدونستم و
دوتا بچه داره و بچه هاش ازم بزرگترن.

من هیچ کسو نمیشناختم و فقط خودشو میدیدم.

از اول خودش خواسته بود هیچ پیوندی این وسط نباشه.

_پسرت چی خاله!؟

_مهمونی هرسال به افتخار افتتاحیه آموزگاهاش میگیره.

ابروهام بالا پرید غیر ممکن بود.
نمیخواستم بهش فکر کنم که نامدار پسر خاله باشه.

_تو چرا اینجایی خاله؟!
بهار کجاس؟!

_دعوت شدم.
بهارم آووردم خاله.

_خیلی بزرگ شدی دلم میخواد بهارم ببینم.

دلخور بودم سرمو مایین انداختم و گفتم:

_خاله تو که برعکس بقیه با منو بهار خوب بودی تو دیگه چرا ولمون کردی؟!

_قضیش مفسله.
تروخدا ناراحت نباش میگم برات نگار!

_سه سال منتطرم یه زنگ بزنی بم.

_بعد این مهمونی جفتتونو دعوت میکنم خونم دیگه تنهاتون نمیزارم.

ابروهام بالا رفت.
خونش؟! خاله نمیخواست ما به خونش رفت و آمد کنیم!

_خونت؟!
ما رو دعوت میکنی خونت خاله؟!

_همه چی درست شده دیگه مثل قبل نیست اوضاع.

_خاله خیلی دلم برات تنگ شده بود.

بغلم کرد خیلی محکم واقعا چقدر دلم ازش بی کینه بود.

_منم عزیز دلم عشق خاله منم.

_خاله من برم پیش بهار تنها می مونه.

_میخوام ببینمش.

_باشه راستی خاله شمارت خواموش بود…
شماره جدیدتو بهم میدی؟!

_آره عزیزم حتما میدم.

گونمو بوسید خیلی به این محبتش نیاز داشتم.

_بریم بهارم ببینم؟!

_بریم!
اما نمیدونم جطوری برخورد میکنه.

سری تکون داد انگار دلش تاب نداشت خاله عاشق بهار بود.

بهار داشت صمیمانه با بچه ها گپ میزد کنارش رفتم و گفتم:

_باهار بیا یه لحظه.

_کجا؟!
چقدر دیر‌اومدی؟!

_دستشو کشیدم و به سما خاله بردم.

از دور نگاهش روی خاله خزید چون گفت:

نگار اون خانمه چقدر شبیه خالس.

با لبخند روبه روی خاله ایستادم و گفتم:

_شبیه خاله نیست خود خالس.

چشماش از تعجب گرد شد نگاهش روی خاله ثابت موند انگار اونم باورش نمیشد.

خاله که زود تر از شوک در اومد با عشق بهارو توی آغوشش کشید و گفت:

_چه بزرگ شدی خانم شدی.

خندیدم خیلی خوب بود که تو این وضعیت تنهایی خاله رو پیدا کردیم.

خاله داشت با بهار حرف میزد که کمیل نزدیک شد.

هیچ وقت متوجه شباهت فامیل کمیل با مامانم نشده بودم.

یعنی فکر میکردم یک اتفاقه چون ما اصلا با دایی ارتباط نداشتیم.

_میبینم که دارید با عمه جان من آشنا میشید!

_بعله خیلی خانم خوش مشربی هستن.

_تو این که شکی نیست.

و بعد رو به خاله که حواسش به بهار بود کرد و گفت:

_عمه با همکارمون و خواهرشون آشنا شدید؟!

خاله سری تکون داد و گفت:

_بابات کجاس کمیل؟!

_نمیدونم همین دورو براس داشت با گل پسرت حرف میزد.

_باشه بش بگو بگه میز شامو بچینن.

_به روی چشم عمه خانم.

به این شیرین زبونیش لبخند زدم که عمه گفت:

_پسره سعیده همین یدونه بچرو داره.

_دایی رو ندیدم اصلا.

_زنش زیاد رفت و آمدو دوست نداره دوسالی میشه که جدا شدن.

2 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت شش”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *