_نمیخوام اینجا باشم میخوام برم.

_فردا میرسونمت خونت.

_چطوری شبو پیش تو بمونم؟!

_چرا نشه؟!

من…نمیخوام.

تو اصلا…اصلا قابل اعتماد نیستی.

خندید وای…

این خنده خیلی عجیب بود.

خنده ای که دیدنش دلمو ریخت.

نمیدونم چم شده بود پشتمو بهش کردم و گفتم:

_کجا بخوابم؟!

_تو اتاق مهمان.

پشت سرش راه افتادم.

وارد یه اتاق نسبتا بزرگ شد دکوراسیون ساده ای داشت اما مثل کل خونه شیک بود.

_درو قفل میکنم.

_در این اتاق قفل نداره.

عصبی

عصبی کنارش زدم و گفتم:

_فکردی من احمقم؟!

تو این اتاقی ‌که کلید نداره می مونم که هرکار دلت میخواد بکنی؟!

_چرتو پرت نگو بگیر‌ بخواب.

_نمیخوابم…

نمیخوابم اینجا.

با بیخیالی پسم زد و گفت:

_هرکاری دلت خواست بکن من میرم بخوابم.

با لجبازی بازوشو کشیدم.

 و گفتم:

_به من چه که تو منو دزدیدی اووردی اینجا.

باید امنیت منو تضمین کنی.

_امنیتتو تضمین کنم!؟

عجب دختر رو مخی هستی تو دیگه.

_دوست دارم.

_برام مهم نیست که چته حالام بگیر بخواب تا دوباره عصبی نشدم.

با فکر لجبازیی جدید لبخند موزی واری زدم و گفتم:

_خیله خب میخوابم.

ابروهاش بالا رفت.

حتی فکرشم نمیکرد که من بتونم کوتاه بیام.

_فردا میبرمت خونت.

_فردا باید برم سر کار.

سری تکون داد و بیخیال گفت:

_باشه.

وقتی از اتاق بیرون رفت روی تخت نشستم میدونستم که دیگه کاری باهام نداره.

اما از این که منو بوسیده بود عصبی بودم.

اولین بوسه ی زندگیمو نمیخواستم با همچین آدم بیشعوری تجربه کنم.

نگاهی به خودم توی آیینه انداختم.

چهرم خسته و پر از غم بود.

موبایلمو از توی کیفم و

در اووردم.

از دیدن تعداد میس کالا سرم سوت کشید.

کلی تناس از لعیا و بهار داشتم.

اینترنتمو روشن کردم و یکم تو اینترنت چرخ زدم.

به ساعت نگاه کردم دیگه نیمه شب بود.

باید میرفتم و به کیارش نشون میدادم که برام مهم نیست.

اروم و بی سروصدا کیفمو از روی تخت برداشتم  از اتاق بیرون رفتم.

خونه تو سکوت مطلق فرو رفته بود و همه جا تاریک بود.

سعی کردم تو بی سرو صدا ترین حالت ممکن از در خونه بیرون بزنم و موفق هم بودم.

سردرگم به حیاط بزرگ خونش ک با سکوتش منو میترسوند نگاهی انداختم.

نیمه شب بود اما با خوشانصی تونستم اسنپ بگیرم و برگردم خونه.

دانای کل.

کیارش با احساس تشنگی بیدار شد ساعت سه نیمه شب رو نشون میداد.

با کسلی پا از اتاقش بیرون‌گذاشت.

چشمش که به در اتاق مهمان خورد به سمتش رفت.

درو که باز کرد با دیدن تخت خالی اول متعجب شد ولی بعد خشمگین در اتاق رو بست.

_حسابتو میرسم.

نقشه هایی داشت برای دختر خالش.

تو ذهنش فردارو با خودش مرور کرد و به سمت اتاقش رفت.

از نقشه هاش لبخندی زد و خوابید.

بعد از کار حسابی خسته بودم به ساعت نگاه کردم هنوز نه نشده بود.

بهار با دوستاش رفته بود بیرون و قراربود زود برگرده.

استرس نداشتم چون خواهرم بزرگ و عاقل بود اما خوب اون امانت بود توی دستای من.

سعی کردم تا قبل از ده باهاش تماس نگیرم از اون طرف تلفنم زنگ خورد.

تلفنو جواب دادم خاله بود:

سری قبلی بیرون رفتنمون کاملا کنسل شده بود چون برای سپهر کار پیش اومده بود.

_الو سلام خاله جان.

_سلام عزیزم خوبی؟!

_مرسی خاله شما خوبید؟!

شوهر خاله خوبن؟!

_همه خوبن و سلام میرسونن بهت.

_سلامت باشی خاله جان.

_عزیزم قرض از مزاحمت فردا که جایی کاری نداری؟!

_نه خاله بعد از کارم البته.

_ای جونم تو که اونجا پارتی داری عزیزم.

به حرف مسخره خاله خندیدم و گفتم:

_ میدونی که منو پسر گلت سایه ی همو با تیر میزنیم خاله.

_به نظر من که خیلی با هم خوبید خاله کافیه خودتون بخواید.

_خاله لطفا من زیاد با کامیار رابطه ی خوبی ندارم.

_آخرش باید با هم خوب بشید.

_نه خاله لازم نیست منو اون که با هم کاری نداریم.

اون فقط رئیسمه.

_و پسر خالت و…

_و چی خاله.

_هیچی خاله جون فردا شب منتظر توو بهار قشنگم هستم.

_چشم خاله میبینمتون.

خداحافظی که کرد تلفنو با شک سر جاش گذاشتم.

حس کردم حرفای خاله یکم منظور دار بود اما نمیدونم جه قصدی از حرفاش داشت.

بهار:

نگاهی به اطراف انداختم هنوز نیومده بود و حدودا ده دقیقه دیر کرده بود.

تلفنمو از کیفم در آووردم اما همون موقع ماشین زیادی لوکسش جلوی پام ترمز کرد.

رو به دوستام گفتم:

_بچه ها اومد من دیگه باید برم.

کیانا همکلاسی سال پیشم ابرویی بالا انداخت و گفت:

_چه کیس پولداری تور کردی.

_نه بابا پسر داییمه.

_مبارک باشه.

خنده ای کردم و با قدم های شمرده به سمت ماشین کمیل رفتم.

سوار که شدم با صدای آروومی گفتم:

_سلام دیر اومدی.

نگاهی بهم انداخت و در حالی که دستمو گرم فشورد گفت:

_ترافیک بود ببخشید.

کجا بریم؟!

_نمیدونم فقط من باید زود برم خونه.

_نگران نباش کوچولو.

_نگو به من کوچولو اه.

گونمو کشید و با لحن عجیبی گفت:

_کوچولویی دیگه.

نمیدونم چرا گفته بود باهم بریم بیرون.

اما منم نتونستم پیشنهادشو رد کنم.

_بریم کافیشاپ؟!

_بریم…

فقط این قرار برای چیه؟!

_دلیل خاصی باید داشته باشه؟!

_اهوم.

ابروهاش از لحن پر از نتزم بالا پرید نگاه کوتاهی به صورت بی حسم انداحت و گفت:

_مثلا چی؟!

_وقتی منو تو تنها میایم بیرون حتما باید دلیل خاصی داسته باشه.

_دلم خاصت بات قرار بزارم.

_آهان اون وقت دوست دخترت بفهمه برات بد نمیشه؟!

_چرا میشه.

با اخم و لحنی که قهر توش موج میزد گفتم:

_پس من بهش میگم.

_من از اون نمیترسم.

_وقتیدوست دختر داری چرا با کس دیگه ای میای بیرون؟

_جون دلم میخواد.

از لحن تندش ناراحت شدم رومو ازش گرفتم و سرمو به شیشه ماشین چسبوندم.

چند دقیقه بعد ماشین ایستاد بی هیچ حرکتی باز خیره به بیرون از ماشین بودم.

 حس کردم به سمتم چرخید بازومو تو دستش گرفت و منو مجبور به برگشتن کرد.

_الان قهری؟!

_نوچ.

_بعله از لحنت کاملا پیداس.

_حوصله ندارم.

_من سر حوصلت میارم کوچولو.

_تو دعوام میکنی.

گونمو کشید و با لحن خاصی‌گفت:

_توم داری ناز میکنی.

_اههه من کی ناز کردم.

_همین الان گازت میگیرما.

_نخیر درد داره من اجازه نمیدم.

قهقهه وار خندید و با انگشتش اروم نوک بینیمو فشورد و گفت:

_پیاده شو کوچولو.

حس خاصی بم دست داد.

کمیل خیلی جذاب بود و این حرکاتشم منو جذب میکرد.

سری تکون دادم تا از فکر این افکار رنگارنگ بیرون بیام.

پشت سرش به سمت کافیشاپ دنج اون سمت خیابون رفتیم.

نزدیک که شدیم بدونه این که دستش به پشتم بخوره دستشو حائل پشتم کرد و منو به جلو هدایت کرد.

_بفرمایین خانوم کوچولو.

_اههه کمیل.

_جانم.

دلم ریخت با این حرفش.

نگاهمو از چشمای زیاده خیرش گفتم و گفتم:

_نگو کوچولو.

_قول نمیدم بهت.

_خیلی بدی که داری اذیتم میکنی.

_ای بابا.

من که اذیت نکردم.

خودت کوچولویی به من چه؟!

با لبهای آویزون وارد کافیشاپ شدم فضای دنج اما شلوقی داشت.

_اینجا برا یکی از دوستامه من زیاد میام اینجا.

_اوه به گوش دوست دخترت نرسه؟!

_باز شروع نکن بهار.

اومدیم خوش بگذرونیم.

تو کتم نمیرفت که اون دختره دوست دخترش باشه ولی با من بیاد کافیشاپ.

ساندویچ جلو رومو تاحالا نخورده بودم.

اما خوشمزه بود.

نگاهی به ساعتم انداختم حسابی دیرم شده بود.

_کمیل من دیرم شد.

_چرا؟!

_گفتم که باید تو خونه باشم اون ساعت.

_باشه الان میبرمت.

_اگه برات سخت میشه من خودم با تاکسی میرم.

اخماشو با شدت توی هم کشید و با تندی گفت:

_مگه میشه؟!

چلاق که نیستم میبرمت.

ابروهام بالا پرید.

نه به مهربونیای گاهو بیگاهش نه به تندی الانش.

_باشه خوب.

چرا میزنی.

_آخه حرفت برام افت داره.

_اوه اوه به غیرت آقا بر میخوره؟!

باز منو به سمت بیرون هدایت کرد و با لحن خشن اما صدای پایین گفت:

_اره من رو این یه مورد خیلی حساسم.

کسی اجازه نداره با غیرت من بازی کنه.

خنده ی ریزی کردم و گفتم:

_اوه اوه چه خشن.

_کجاشو دیدی؟!

نگار:

لباسامو با وسواس تنم کردم بلوز سفید با مروارید های ریز و شلوار جین آبی تیره.

رژ لب آلبالوییم رو چند بار رو لبم کشیدم و موهامو بالا سرم بستم.

برای اولین بار بود میرفتیم خونه ی خاله و این بار من خیلی وسواسی شده بودم.

دلم میخواست هیج جوره کامیار اونجا نباشه.

بعد اونشب دیدنش برام کابوس بود.

_بهار آماده ای؟!

بهار در حالی که مانتوشو روی بلوز قرمز حریرش تن میکرد از اتاق بیرون اومد.

_خواهر من آمادم بریم.

_منتظر تاکسیم بیاد میریم.

بعد نگاهی به سر تا پاش انداختم و با لبخند گفتم:

_چه خوشگل شدی‌.

خیلی به خودت میرسی.

گونش سرخ شو با سری مایین گفت:

وا نگار من همیشه این شکلیم

 

5 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت شانزده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *