خاله روی راحتی های توی سالن نشست و گفت:

_آریا…
مودب باش.

با سپهر احوال پرسی کردم لعیا با یه سینی چایی وارد پدیرایی شد.

_بهار کجای؟!

_الاناس که برسه.

_پس با بابا باهم میرسن.

همون موقع زنگ در به صدا در اومد.
اون شب خیلی خوش گذشت بچه ها مثل همیشه خونگرم و مهربون عمل کردن.

قرارشد جمعه شب بچه ها بیان خونه ی من تا دور هم حسابی خوش بگذرونیم.

آخر شب عمو مارو رسوند و من از شدت خستگی نرسیده توی خونه خوابم برد.

_نگار…
نگار بیدار شد دیرمون شد.

_خوابم میاد هنوز.

_بابا ساعت هفته میخوام برم مدرسه پاشو صبحانه بده.

_مگه نوبت منه؟!

_آره زود باش.

وای خدا من هنوز نیم ساعت دیگه وقت داشتم اما این حیله گر نمیزاشت بخوابم.

با یه جهش از تختم جدا شدم و به سمت سرویس رفتم.

چند بار اب سرد به صورتم زدم تا خواب از سرم بپره.

صبحانه ی بهارو بهش دادم و خودم آماده شدم.
امروز با دوتا پسر شیطون ولی دوست داشتنی کلاس داشتم.

وارد اموزشگاه که شدم موجی از هوای گرم توی سرم خورد.

با انرژی رو به منشی سلام کردم اونم مثل همیشه زیبا جوابمو داد.

توی راهرو آقای تقوی رو دیدم.
_سلام آقای تقوی.

_سلام خانم دیبا.
چه پر انرژی؟!

_روز خوبی رو شروع کردم.

_خیلی هم عالی روز خوبی داشته باشید.

_همچنین وقت بخیر.

به سمت کلاس رفتم و وسایلمو روی میز گذاشتم

هنرجوم با ده دقیقه تاخیر اومد اما من اصلا به روش نیوردم وبقیه کلاس هارو هم با ده دقیقه تاخیر شروع کردم.

امیرسام آخرین هنرجوم بود که با تمام خستگیم حسابی از دستش خندیدم.

ده سالش بود و انقدر نمک داشت که دلم براش ضعف میرفت.

_خوب… خوب یادگرفتی امیرسام؟

_خوب خوب!

_آفریم ببینم جلسه ی بد چیکار‌میکنی.

_میترکونمم.

با ذوق بهم دست داد و کلاسو ترک کرد.
انقدر خسته بودم که نای جمع کردن وسایلمو هم نداشتم.

به زور همرو توی کیفم ریختم و از کلاس بیرون رفتم.

پشت میز منشی کسی نبود با تعجب دفترو روی میزش گذاشتم.

حس کردم کسی از پشتم رد شد به سمتش برگشتم قد وقوارش مثل همون مرد وحشی دیروزی بود.

انقدر قدم هاش استوار و سریع بود که نتونستم ببینمش.

با کنجکاوی پشتش حرکت کردم و دیدم که سوار همون لند کوروز شد‌.

یعنی کی بود؟!
چرا همش با عجله در حال عبور بود؟!

بیخیال اون مرد که حالا شخصیتش زیادی برام شبیه زورو بود شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.

نزدیک ایستگاه بودم که تلفنم زنگ خورد لعیا بود.

_جانم؟!

_سلام خزان کجایی؟!

_نزدیک ایستگاه پشت آموزشگاه.

_من بهت نزدیکم بیام دنبالت؟!

_آره وای خیر ببینی رفیق.

_بشین اومدم.

خیلی زود کنارم نگه داشت و گفت:

_بپر بالا.

با خنده به لحن شوخش گفتم:

_زرنگ شدی میای دنبال من.!

_نه باباخونه ی خالم دوتا خیابون بالا تره مامانو بردم خونشون.

_این موقع؟!

_شب می مونه پیشش.

_خوب پس شب خونم پلاسی؟!

_خیلی بیشعوری میام که تنها نباشین.

گونشو با ذوق بوسیدم و گفتم:

_خوب کاری‌ میکنی عشقم.

_بریم دنبال خاهر دیوونت شام پیتزا بزنیم تو رگ؟!

_نه پول ندارم میخوام کرایه خونرو بدم آخر ماهم بهار میخواد بره مشهد باید کلی پول بدم براش.

_اوووه باشه بابا مهمون من زنگ میزنم سپهرو آریا هم بیان.

_پولدار شدی؟!

_بوودم.

قهقهه وار خندیدم و سیستمو روشن کردم.

توی مسیر لعیا به سپهرو آریا زنگ زد منم به بهار.

لباسامو باید عوض میکردم سریع رفتم توی خونه و ده دقیقه ای آماده شدم.

_خوب کجا بریم؟!

_سپهر گفت بریم رستوران.
توی خیابون…غذاهاش عالیه.

جای خیلی گرونی بود.
درسته سپهر پسر دستو دلباز و نسبتا پولداری بود اما این درست نبود بریم همچین جایی.

_نه دختر خیلی گرونه این رستوران.

_تو چیکار به گرونیش داریم مهمون سپهریم.

_آخه…

_آخه رو ول کن میخوایم خوش بگذرونیم.

بهار از بین دوتا صندلی جلو اومد و گفت:

_لعیا امشب میای خونه ی ما؟!

_آره عشقم.

بهار با شنیدن آره از دهن لعیا با خوشحالی دوتا دستاشو به هم کوبید و گفت:

_آخ جوون تا صبح خوش میگذرونیم.

_ای بابا من میخوام فردا برم سر کار.

_خوب تو بخواب.

_خیلی بدجنسید جفتتون.

 

سپهرو آریا زود تر از ما رسیده بودن وقتی ما رسیدیم کنار یه میز خوب کنار رستوران نشسته بودن.

خیلی جمعمون رو دوست داشتم در عین صمیمی بودن هرکسی حد و حدود خودش رو میدونست.

_خوب بچه ها چی میخورید.

با خجالت رو به سپهر گفتم:

_وای سپهر جان افتادی تو زحمت.

_نه بابا تعارف داریم مگه؟!

قبل این که سفارشهامون رو بیارن من رفتم تا دستامو بشورم.

رستوران هم حالت سرپوشیده داشت و هم سر باز.

سرویس بهداشتیش بیرون از ساختمان بود به خاطر همین بافت زرشکیمو تنم کردم.

بیرون رستوران خیلی خلوت بود دستامو توی سرویس شستم موقع برگشت یکی محکم بهم تنه زد.

از بس شدت برخوردش زیاد بود چند قدم عقب پرتاب شدم.

عصبانی شدم و با صدای بلند رو به مرد قدبلندی که حالا پشتش بهم بود گفتم:

_کوری احیانا.

به سمتم برگشت و من حس کردم این قدوقواررو جایی دیدم.

چشمای نافذ و درشتشو دوخت توی چشمام و با صدای بم و مردونه ای گفت:

_چی گفتی؟!

پوزخندی زدم و بی اهمیت به نزدیک شدنش گفتم:

_کرهم که هستی خدارو شکر.

حالا توی چند سانتی متریم ایستاده بود و چهرش برام واضح بود.

نمیدونم توی صورت جداب ولی ترسناکش چی دیدم که یه قدم عقب رفتم.

بازومو اسیر دستاش کرد و با صدای وحشتناگی گفت:

_چه زری زدی میگم؟!

از حرفش عصبی تر شدم و خودمو عقب کشیدم.

_ولم کن عوضی برو گمشو عقب.

متعجب شدم حرکاتش خیلی عجیب بود و منو میترسوند.

با دست دیگش موهامو کشید و از درد دادم به هوا رفت.

بی اختیار با نوک کفشم محکم توی زانوش کوبیدم.

دستش سست شد و من از موقعیت استفاده کردم و فرارو به قرار ترجیه دادم.

دنبالم نیومد و من راحت به سمت میزمون برگشتم.

دستام از ترس یخ زده بود اون مرد خیلی عجیب بود و چشمای گیراش منو اذیت میکرد.

آریا با دیدن چهره ترسیده و بدن لرزونم گفت:

_نگار چیزی شده حالت خوبه؟!

_خوبم نه چی شده باشه؟

_رنگت زرد شده نکنه کسی اذیتت کرد.

_نه بابا بیرون سرده یکمم فشارم پایینه.

_بشین الان غذارو میارن.

کنار بهار نشستم و نگاهی به اطرافم انداختم…

خبری از اون مرد موزی نبود و این منو خوشحال میکرد.

شامو تو صلح و خوشحالی خوردیم تنها مشکل نگاه من بود که از ترس اون مرد مدام اطرافو میکاوید.

بعد از شام لعیا گفت:

_بچه ها من امشب میرم خونه نگار اینا.

سپهر با قیافه ای متعجب گفت:

_عزیزم تو مگه خونه خودتونم میری؟!

نگار چپ چپی نگاهش کرد و با ته مایه های ناز گفت:

_ایش خوب حوصلم خونه سر میره.

_اره سپهر جان میاد خونه منو دوتایی میریزن بهم و میخوابن.

_دوست داریم مشکلی داری؟!

_نه من غلط بکنم مشکلی داشته باشم.

همه از این لحن شوخم خندیدن و من با خستگی کش و غوسی به بدنم دادم و گفتم:

_بریم بچه ها من خستم.

_میرسم ولی نخوای غر بزنیا تو برو بخواب.

_بابا من فردا باید برم سر کار.

بهار با بدجنسی گفت:
_خوب به ما چه؟!

16 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت سه”

    1. سلام امروز همه رمانها پارت گذاری میشه در مورد این رمان باید از نویسنده بپرسیمو اطلاع بدیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *