توی مسیر موزیک شادی برام پلی کرد و گفت:

_بیا شاد شو استرس نگیر.

خیلی خوب که داشتمش روحیه ی از دست رفتم بعد از فوت مامانبزرگو لیا بهم برگردوند.

وقتی رسیدیم وارد آموزشگاه شدم و به سمت میز منشی رفتم:

_سلام خسته نباشید.

_سلام خانم دیبا آقای تقوی تو اتاقشون منتطرتونن.

_سلام کدوم سمت باید برم؟!

از جاش بلند شد و جلو تراز من راه افتاد.
_همراهم تشریف بیارید.

_اینجاست.

_مرسی.

تقه ای به در زدم و وقتی صدای بفرماییدش رو شنیدم وارد شدم.

_سلام.

_سلام خوش اومدید بفرمایید بشینید.

آقای تقوی مرد حدودا بیستو پنج ساله ای بود با تیپ امروزی و ظاهری دختر پسند.

_خیلی ممنون.

_خانم یاسری مدارکتون رو بهم نشون دادن.
سابقه کار نداشتید ولی دانشگاهی که مدرکتون رو گرفتید معتبره‌.

_بعله من به کارم مطمئنم خصوصی هم اموزش دادم شماهم میتونید ازم تست بگیرید.

_راستش تخصص خودم گیتاره ولی خوب از پیانو هم سر در میارم.

_خیلی هم خوب من آمادم.

_پس توی کلاسی که میخواید تدریس کنید ازتون تست میگیرم.

ازجام پاشدم اونم همینطور.
همزمان پرسیدم:

_کسی اینجا پیانو تدریس نمیکنه؟!

_خیر آقای مولایی مدرس قبلیمون مهاجرت کردن .

_امیدوارم بتونم جای ایشون رو پر کنم.

لبخندی زد و به سمت کلاس راهنماییم کرد.

کلاس بزرگی بود و پیانوی مشکی رنگی کنارش گذاشته شده بود.

با شور پشتش نشستم و دستی روی کلاویه ها کشید.

_خودتون موسیقی خاصی مورد نظر دارید؟!

_بعله یکی از قطعه های شومان رو مینوازم.

_خیلی هم عالی بفرمایید.

 

دستی روی کلاویه های پیانو کشیدم و با حس شروع کردم.

با محارت دستم روی کلاویه ها حرکت میکرد و منو توی دنیای دیگه ای غرق میکرد.

همیشه حالمو پیانو زدن عوض میکرد.
وقتی قطعه تمام شد صدای دست زدن آقای مقدم بلند شد.

با لبخند به سمتش برگشتم و گفتم:

_متشکرم.

_خیلی عالی بود واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.
من به نمایندگی از آقای کامیاب حتما شمارو استخدام میکنم.

خندیدم و گفتم:

_خوشحالم که تونستم تحت تاثیر قرارتون بدم.

_عالی بود زود تر کارای استخدام رو انجام بدید.

_انجام بدید فقط تایمای کلاسارو بهم میدید؟!

_حتما تشریف بیارید دفترم.

باز توی همون اتاق رفتم و زیر قرارداد یکساله رو امضاع کردم.

_اینجا خیلی متقاضی داره و یه استاد پیانو.

تمام روزها کلاس دارید به جز جمعه ها پنج شنبه هام فقط بعد از ظهر .

اما کلاسای شنبه تا چهارشنبمون تا ساعت ۵ بعد از ظهره.

_خوبه هنرجوهاتون از عوض شدن استاد خبر دارن؟!

_بعله اکثرا پایه ثابتن.

_خیلی هم عالی من از هفته آینده شروع میشه کلاسها؟!

_بعله از شنبه.

_متشکرم.

_خواهش میکنم.

با خوداحافظی از اتاقش بیرون اومدم و از منشی هم تشکر کردم.

 

کوچیک ترین هنرجوم هشت سالش بود حسابی با استعداد.

همه ی هنرجوهام دوره ی مقدماتیو گذرونده بودن و حالا دیگه داشتن حرفه ای میشدن.

_خوب آنا جونم خیلی عالی بود تایم امروزمون تموم شد.

_مرسی استاد.

_تمریناتو خوب انجام بده هفته ی دیگه میبینم.

_چشم.

آنا که رفت منتظر آخرین هنرجوم موندم بعدش خونه ی لعیا اینا دعوت بودیم.

همشونو توی هفته قبل دیده بودم و ازشون تست گرفتم.

دو سه تاشون یکم تنبل بودن اما یکیشون اصلا تن به یادگیری نمیداد.

وقتی وارد کلاس شد مثل دفعه قبل کسل سلام داد.

_سلام خوبی؟!

_ممنون.

دختر پانزده ساله ای که ارتباط باهاش حسابی سخت بود.

هرچقدر تلاش میکردم که بهش بفهمونم باید تمرین کنه اصلا تو گوشش نمیرفت.

_سوگل جان

عزیزم من این هفته تمرین جدید بهت نمیدم چون هنوز توی تمرینای قبلی ایراد داری.

حرف نمیزد ولی کاملا پیدا بود که بهش بر خورده.

برام مهم نبود چون هنرجوی من باید پیشرفت میکرد نه که همیشه درجا بزنه.

دفترشو به سمتش گرفتم و گفتم:

_تمرین یادت نره عزیزم. هفته ی آینده میبینمت.

_خداحافظ

از سردی لحن و کلامش سردم شد و لرز به تنم نشست.

بیخیال پوف کلافه ای کشیدم و وسایلم رو جمع کردم.

دفتر حضو و قیابم رو تحویل منشی دادم و گفتم:

_من دارم میرم خسته نباشید‌.

_همچنین گلم.

تلفنمو که روی حالت پرواز بود رو به حالت عادی برگردوندم و شماره بهارو گرفتم:

_کجایی بهار؟!

_دارم آماده میشم.

_من از راه میرم توهم خودت بیا!

_باشه.
راستی نگار؟!

_جانم.

_کیا خونه ی لعیا اینا هستن؟!

_سپهرو خونواده لعیا دیگه.

_وای من یکم با سپهر معذبم.

_نه بابا سپهر پسر خوبیه اگه باهاش آشنا بشی.

_فقط تو نامزدی لعیا دیدمش.

_باشه بهار.
بهانه نگیر پاشو بیا زود باش.

_باشه خداحافظ.

خونه ی لعیا اینا زیاد دور نبود اما باید با دو خط اتوبوس میرفتم.

تصمیم گرفتم با تاکسی برم چون امروز واقعا بهم فشار وارد شد و خسته شدم.

کنار خیابون ایستاده بودم و منتظر تاکسی بودم که ماشین سیاهرنگ و بزرگی از کنارم رد شد.

انقدر با سرعت رد شد که از ترس جیغی کشیدم و یک قدم عقب رفتم.

لندکروز سیاه رنگ با سرعت رفت و من با تعجب سر جام ایستادم.

دلم میخواست دهنمو باز کنم و بلند بلند بهش اهانت کنم.
اما هیف که دور شد.

وقتی کنار اموزشگاه ایستاد با لج خیره شدم بهش.

سرنشینش زیاد پیدا نبود فقط قدوبالای مرد رو دیدم که از ماشین پیاده شد.

با صدای بوق ماشینی نگاهم رو از اون مرد بی ادب گرفتم .

تاکسی زرد رنگ کنار پام ایستاد:

_دربست؟…

خونه ی لعیا اینا خیلی با صفا بود.
عاشق اون حوض بزرگ وسطش با گلای خوشگل لاله عباسیش شدم.

هوای سرد نزاشت زیاد توی حیاط بمونم وارد که شدم مادرش با کرمی ازم استقبال کرد.

مادرش همیشه با روی باز ازم استقبال میکرد.

اینبار هم با مهربونی منو توی آغوشش کشید و گفت:

_سلام دختر بی معرفتم.

گونه ی نرمشو بوسیدمو با لبخند گفتم:

_سلام خاله جون از بس این دخترت همش اونجاس من وقت نمیکنم بیام خونتون.

_تو غلط کردی!

صدای لعیا از پشت مامانش تو گوشم پیچید و لبخندمو وسیع تر کرد.

_عمو نیست؟!.

_نه ولی زنگ زد گفت داره میاد.

_خونتون امروز خیلی خلوته پسر و داماد زلزلت کجان خاله؟!

لعیا پس کلم کوبید و گفت:

_اوی داداشمو آقامون خیلیم آقان.

_ایش باخاله بودم خودتو انقدر وسط نندازا.

شکلکی برام در آوورد که خاله گفت:

_تو سالن نشستن عزیزم.

جلو تر خاله و لعیا وارد سالن شدم و بلند سلام دادم.

هیج کدومشون برنگشتن.
انقدر غرق توی بازی شده بودن که اصلا حواصشون به من نبود.

کنترل تلویزیون رو برداشتم و یه دفعه خواموشش کردم.

آریا داداش کوچیک تر لعیا برگشت و گفت:

_ا چی شد؟!

_کوفت مهمون اومده براتون.

با همون لحن شوخش از جاش پا شد و گفت:

_به به نگار دیوونه خوش اومدی!

_بی تربیت دیوونه عمته.

_اون که صدرصد.

13 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت دو”

  1. راستس ادمین تو چطوری وقت میکنی به همه ی سایتا برسی؟؟
    و جواب کامنتارو بدی؟؟؟
    و یه چی دیگه تو ادمین رمان تدریس عاشقانه هم هستی ؟؟؟
    اگر هستس لدفا جواب کامنتا رو بده
    مرسی 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *