_خوابمون گرفت بچه ها.

کیانا بیخیال گفت:

_زوده الان بابا یه شب تعطیلیم.

همون موقع کمیل قلیون به دست اومدو گفت:

_کی میخواد بخوابه.

_بهار

_ا بهار چرا بخوابی؟!

برات قلیون گذاشتم.

شانار با قیافه ی گرفته گفت:

_پس من چی عشقم؟!

بهار پوزخندی زد و گفت:

_عزیزم به منم حسادت میکنی؟!

اخمای شانار درهم شد و گفت:

_من به عشقم اعتماد دارم لازم به حسادت نیست.

_خدا برات نگهش داره.

_بیخیال بهارم.

_من میرم بخوابم شب بخیر.

از دست رفتارهای طلا و شانار عصبی رو به جمع گفتم:

_کل این دوروزو میخواید همچین رفتاری داشته باشید؟!

اصلا دوست نداشتم خواهرم ناراحت بشه کمیل با اخمای تو هم گفت:

_برم باش حرف بزنم؟!

_لازم نکرده باز ناراحتش کنید.

کامیار با لحن بدی رو به من گفت:

_اینجا همینه که هست میتونستید نیاید.

_جای تورو تنگ کردیم؟!

_کم نه.

_باشه من به خاله میگم همین الانم با خواهرم برمیگردم تهران.

خیلی دلم شکست از حرفش نمیخواستم سر بار باشم.

باز با همون لحن و پورخند بدی گفت:

_اونوقت با چی؟!

_به تو ربطی نداره.

کمیل مداخله گرانه دستمو گرفت و گفت:

_کوتاه بیا نگار!

_کوتاه نمیام من نمیخوام سر بار باشم.

کیانا با اخمای در هم و صدای بلند گفت:

_کی گفته شما سر بارید؟!

شما دیگه جزو خونواده ی مایید.

_اما داداشت رسما داره بیرونمون میکنه.

صدامون بالا رفت و من میترسیدم خاله وو دایی بیدار بشن.

_نه کامیار منظورش این نبود.

مگه نه کامیار؟!

_نه من بیرونشون نمیکنم میگم اگه ناراحتن میتونن نیان توجمع ما.

_من ناراحتم و میرم.

تو جمعی که همش افاده و خود پاف پنداری هست نمی مونم.

طلا لبخند مسخره ای زد و گفت:

_به سلامت عزیزم زیادم به جمع ما نمیخورید آخه.

کمیل صداشو بالا برد و گفت:

_طلا دخالت نکن.

_سر من داد نزن کمیل.

_پس تو هم تو دعوای خونوادگی دخالت نکن.

_از کی تاحالا دوتا از راه رسیده شدن خانوادتون؟!

_به تو ربطی نداره.

کامیار طلارو ساکت کن تا بیشتر این عصبی نشدم.

رومو ازشون گرفتم و درحالی که به سمت مله ها میرفتم گفتم:

_برای همتون متاسفم

کمیل سریع پشت سرم اومد و گفت:

_نگار صبر کن کجا میری؟!

_من اگه از اول میدونستم این شرایط پیش میاد اصلا پامم اینجا نمیزاشتم.

_زشته بابامو عمرو ناراحت نکن.

پوزخندی زدم و با صدایی که پایین اومده بود گفتم:

_منو بهار ناراحت بشیم اشکالی نداره؟!

_حق داری…

میدونم حق داری من سری بعد نمیزارم طلاوو شانار بیان تو جمعمون.

_الان چی؟!

_تو برو بهارو آروم کن من میدونمو این دوتا.

_نمیخوام اذیت بشید شما.

_نه کامیار نه شانارو طلا حق ندارن شما دوتارو عصبی کنن.

تو چشماش زل زدم و با لحن آرومی گفتم:

_ممنون کمیل.

دستم تو دستش فشار داد و گفت:

_توهم مثل کیانا فرقی برام نداریو جفتتون خواهرامید.

ابروهام بالا پرید لبخند مرموزی زدم و گفتم:

_پس بهار چی؟!

_بهارم خیلی برام عزیزه…

_اما نه مثل خواهرم.

زیر لب گفت:

_شاید بیشتر.

مات شدم انگار واقعا تو دلش چیزی بود اما نه نمیشد.

وقتی شانار تو زندگیش بود نمیشد خواهرمو بدبخت کنم.

از روبروم که محوشد گیج پله هارو دوتا یکی بالا رفتم.

در اتاقو که باز کردم با چشمای اشکی بهار روبه رو شدم.

با اخم سمتش رفتم و گفتم:

_چرا گریه میکنی؟!

_بیشتر از این نمیتو…نمیتونستن تحقیرمون کنن.

عصبی کنترش نشستم اما با ملایمت دستشو گرفتم و گفتم:

_غلط میکنن منو تو همیشه پشت همیم غیر ممکنه بزارم کسی اذیتمون کنه.

_ندیدی رفتاراشونو؟!

_مهمه؟!

خودم یه تنه همشونو حریفم.

_بریم خونه نگار.

_زشت نیست پیش داییو خاله؟!

_هست اما…

همون موقع تقه ای به در خورد بهار تند تند اشکاشو پاک کرد.

کیانا و کمیل هر دو با چهره ای غمگین وارد اتاق شدن.

 کیانا وقتی حالت گریه کرده ی بهارو دید کنارش اومد و گفت:

_عزیزم چرا گریه میکنی؟

رادارای کمیل فعال شد با اخم رو به من گفت چیزی شده؟!

بهار هم با همون چهره گفت:

_مهمه برات؟

_اگه نبود که الان اینجا نبودم.

_دوست دخترت ناراحت نشه پسر دایی.

_تیکه ننداز بهار.

_به خاطر اون دختره الان من تو این حالم.

_من با همشون برخورد کردم.

_باشه ولی از این به بعد جایی که این دوتا بودن مارو دعوت نکنید.

_من نمیدونستم اینطوری‌ میشه.

_یعنی تو دوست دخترت نمیشناسی.

_بسه بچه ها چرا انقد بحث میکنید.

الان مجبوریم واسه خاطر خاله وو دایی با اینا کنار بیایم.

_چقدر شیرینه.

کنار اومدن با اون عجوزه ها.

تذکر وار اسمشو زیر لب صدازدم و گفتم:

_حالام بخوابیم تا فردا خدا بزرگه.

_داری بیرونم میکنی دیگه!؟

_نه دوست دخترت تو اتاقت منتظرته‌.

زبون تند بهار کمیلو عصبی کرد و گفت:

_خیلی تیکه میندازی به منا!

_دوست دارم.

_دارم برات.

منو کیانا از بحثشون خندمون گرفته بود کمیل با نگاهی به منو کیانا گفت:

_شب بخیر.

****

صبح من زو تر از همه بیدار شدم ولی از اتاق بیرون نرفتم.

پیرهن مردونه ی سرمه ای رنگمو با شلوار جین تیرم ست کردم و آرایش کمی رو صورتم نشوندم.

دخترا که بیدار شدن با غرغر باز خوابیدن.

_بیدار شید خو حوصلم سر‌رفت.

کیانا درحالی که لای یکی از چشماشو بوز میکرد گفت:

_نصف شب خوابیدیما.

_حالا یه بار اومدیم بیرون.

_بگیر بخواب دختر تو فردا صلح نباید بری سر کار؟!

_چرا برا همین میگم بیدارشید خوش بگذرونیم.

بهار بعد از این که خمیازه ی طولانیی کشید گفت:

_حوصله قیافه ی اون عجبوزه هارو ندارم.

_بیدار شید تیپ بزنید میخوایم چشم جفتشونو در بیاریم.

اینو که گفتم انگار جفتشون رادار فعال کردن.

هر دو از جاشون بلند شدم و با وسواس آماده شدن.

منم کل تایمو با همراز حرف زدم و کلی پشت سر طلاوو کامیارو شانار غیبت کردم.

_من آمادم.

بهار مثل خودم یه پیراهن پوشیده بود اما رنگش آبی روشن بود شانارم بلوز صورتیشو با شلوار کوتاهش ست کرده بود.

_بریم پایین فکر کنم همه بیدار شدن سرو صدا میاد.

_بریم که امروز اینارو سوسکشون میکنم.

_آره منم ولی کامیار خونه دهنمو سرویس میکنه.

_بهش اهمیت نده.

از لحن حرسیم خندید و هرشه با هم از اتاق بیرون رفتیم.

همه بیرون داشتن صبحانه میخوردن حتی شانار و طلا.

کمیل کنار دایی نشسته بود ولی کامیار چسبیده بود به طلا‌.

توی دلم گفتم خلایق هرچه لایق واقعا دوتا به خود مغرور بیشعور خیلی هم به هم میان.

خاله با دیدنمون به کنارش اشاره کرد و گفت:

_به به خانم خوشگلا ظهرتون بخیر بیاید صبحانه بخورید.

_صبح بخیر خاله جون والا من دوساعته بیدارم این دوتا لوس خواب بودن.

بهار با خود شیرینی  گفت:

_اخه دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم خاله.

_اشکالی نداره گلای من بیاید نهارتونو بخورید بعد برید تو باغ یکم بگردید.

کیانا با هیجان گفت:

_اگه ببینی باغمونو پر از گل و درخته.

عکسم میتونیم بگیریم.

کمیل با خنده گفت:

_حالا انقدر عکس میگیره که باغ از رو بره.

_ایش تو دخالت نکن.

ارباب عمارت

5 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت دوازده”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *