اوه قرار بود با یه نچسب دیگه هم آشنا بشیم؟!

خدا به داد برسه.

_حتما مثل داداشش نچسبه!

_اوووه اگه ببینیش یه دختر پایه ایه که نگو.

_جدی؟!

چند سالشه؟!

_همسنو سال خودته پیش بابا و عمو تو کارخونه کار میکنه زرنگه.

_اوه مشتاق شدم برای دیدنش.

_پس نگارم میاری دیگه؟!

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

_ببینم اگه دوست داشت بیاد همراهم میارمش.

_اهان…

باشه.

قیافش خنده دار شده بود دلم میخواست ساعت ها اینجوری دستش بندازم.

_من دیگه برم سر کلاسم دیر میشه.

_باشه تایمت که تموم شد بگو برسونمت.

_مرسی لعیا میاد دنبالم.

_اوکی پس خداحافظ.

_خداحافظ.

کارم که تموم شد لعیا اومد دنبالم دم در ورودی کیارش داشت با تلفن صحبت میکرد.

از کنارش رد شدم و بی نگاه بهش به سما ماشین لعیا رفتم.

سنگینی نگاهش روم حس میشد به سمتش برگشتم یه گفت:

_خانم دیبا یه لحظه!

اوف یعنی چیکارم داشت؟!

بی حوصله سمتش رفتم همون موقع تلفنو قطع کرد.

_بفرمایید.

_آخر هفته اردو داریم بچه های این شعبرو میبریم باغ شهریار.

_در جریان اردو بودم فقط نمیدونستم که کجاست الان هن عجله دارم لگه میشه بعدا حرف بزنیم.

مات حرفام فقط بهم زل زد منم سریع سوار ماشین لعیا شدم و گفتم:

_بریم لعیا.

_کی بود این؟!

_پسر خاله ی خرم.

_اوه اوه پس کامیار اینه؟!

_متاسفانه.

_خیلی خوشتیپه.

_اخلاق گندی داره هم نچسبه هم خود پاف پندار‌.

_اتفاقا بهش میاد.

امروز آموزشگاه تعطیل بود و من تنها توی خونه نشسته بودم.

بهار با دوستاش بیرون بود لعیا هم خونه ی مادر شوهرش بود.

کانالای تلوزیونو زیرو رو کردم و آخر با بی حوصلگی ریموتشو روی مبل کناریم گذاشتم.

صدای پیام گوشیم منو از جا پروند اسم خاله روش چشمک میزد.

_سلام خاله وقت داری؟!

باهاش تماس گرفتم همون چنتا بوق اول جواب داد.

_سلام دخترم.

_سلام خاله خوبید؟!

_شکر خدا عزیزم تو خوبی؟!

_ممنون.

جانم خاله من در خدمتم.

_این دو روز وه تعطیلرو میخوایم با داییت اینا بریم باغ لواسون میاید شما هم خاله؟!

_فعلا که بهار با دوستاش رفته بیرون.

_بهش زنگ بزنم زود تر برگرده ما میایم دنبالتون.

_نه خاله شما برید خوش بگذره بهتون نا مزاحم نمیشیم.

_اصلا بهونه نیار نگار بهار که رسید خونه میایم دنبالتون.

_باشه خاله.

خاله که خداحافظی کرد خوشحال شدم چون داشتم از تنهایی دیوونه میشدم.

توی کولم که یادگار دوران دانشجوییم بود چنتا لباس گذاشتم.

آماده که شدم صدای چرخش کلید رو تو در شنیدم.

_نگار!

من اومدم.

_سلام زود آماده شو خاله اینا میان دنبالمون یکم دیگه.

_وای من که آماده نیستم.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

_تو که آرایشت از منم بیشتره سریع باش.

تلفنم که زنگ خورد کوامو رو دوشم انداختم و رو به بها  گفتم:

_خاله اینا اومدن.

ایم کمیل روی صفحه ی گوشیم روشن و خواموش میشد.

_جانم کمیل.

_من دم خونتم نگار‌ بیاید بیرون.

_تو اومدی دنبالمون؟!

_آره دیگه زود باش فقط.

_خیله خوب اومدیم.

از در بیرون رفتم و درحالی که کفشامو پام میکردم داد زدم:

_بهار چرا نمیای.

_اومدم اومدم.

سوار ماشین کمیل که شدم کامیار جلو نشسته بود و یه دخترم عقب.

آروم سلام دادم بهارم مثل من:

_سلام دختر عمه های گل.

نمیدونستم چی بگم دختر با لبخند به هردو نون دست داد و گفت:

_من کیانا هستم خوشوقتم.

_نگار…

خواهرم بهار.

_خیلی جالبه واقعا برای دیدنتون هیجان داشتم.

_ریز خندیدم و گفتم:

_منم چند روزه از وجود تو خبر دارم.

_متاسفانه من برای مهمونی کیان سفر بودم و نتونستم بیام.

ولی خوب الان خوشحالم از دیدنتون.

_من هم.

کامیار‌ مثل همیشه ساکت نشسته بود و انگار‌ از دماغ فیل افتاده بود.

_کمیل پس چرا خاله اینا نیومدن؟!

_خاله وو عموو بابا با ماشین عمو رفتن منم گفتم ما بچه ها با هم بریم.

_چقدرم که جمع ما پر شور و هیجانه.

کمیل و کیانا خندیدن و کمیل گفت:

_والا به جز کامیار همه پایه و اهل دلن.

_پس اشتباهی با ما اومده باید میرفته با خاله وو دایی.

کامیار بالاخره به حرف در اومد و با همون صدای خش دارش گفت:

_الان شماها مشکلتون با من چیه؟!

_داداش ما که مشکلی باهات نداریم فقط عین برج زهر‌مار‌ نشین اینجا.

_حوصله ندارم.

_الان اونجا میندازمت تو استخر حوصلت سر جا میاد.

_میدونی که بهتره این کارو نکنی.

_برای من کری نخون آقا کامیار‌به من میگن کمیل از پا درت میارم.

کامیار جذاب و با صدا خندید توی دلم گفتم چه دختر کشیه این.

کیانا در حالی که توی جاش جا به جا میشد رو به کمیل گفت:

_یه موزیک نمیزاری؟!

بهار سریع پیش دستی کرد و گفت:

_میشه من وصل بشم؟!

کمیل از توی آینه نگاهی به بهار انداخت  گفت:

_چرا نشه جیرجیرک وصل شو.

بهار چشم غره ای از توی آیینه حوالش کرد و سرشو توی گوشیش فرو کرد.

کیانا با خنده گفت:

_حالا چرا جیر جیرک!؟

_نمیدونی که چقدر غر میزنه این بچه!

_من کجام بچس؟!

پیشدستی کردم و گفتم:

_کمیل خواهرمو اذیت نکن.

کمیل چشمکی بهم زد و گفت:

_ما غلط بکنیم.

حسابی از حرس خوردن بهار لذت میبرد و بهارم با حالت قهر فقط موزیک پلی میکرد.

_راستی بچه ها لباس آووردید اونجا میریم استخر.

بهار با همون قیافه ی پکر و عصبی گفت:

_من نیووردم.

_عزیزم من برات آووردم.

اخماتو باز کن زشته بت بگن بی جنبه.

_اذیتم میکنه.

_خودتم میدونی داره شوخی میکنه.

بهار بی حرف به رو به رو خیره شد و من هم به خاطر وجود کامیار یکم معذب بودم.

تا رسیدنمون بهارو کمیل فقط کل انداختن.

به گفته ی کیانا نزدیکای ویلا بودیم که کامیار محکم پشت سر کمیل کوبید و گفت:

_بسته دیگه چقدر با بچه کل میندازی.

از حرکتش منو کیانا زدیم زیر خنده و کمیل با تعجب دستشو پشت گردنش ذداشت و گفت:

_داداش چرا میزنی!

_خوب چقدر اذیتش میکنی!

_مرسی واقعا پسر خاله که طرفدارمی ولی تو هم که حرف اونو تائید کردی!

بهار اینو گفت و خودشو از بین دوتا صندلی جلو کشید.

از این که کامیار طرفدار بهار شده بود متعجب بودم.

_چی گفتم مگه؟

_بم گفتی بچه!

کامیار اروم خندید و گفت:

_نیستی؟!

دوباره حرس بهار در آووردن و با همدیگه سربه سرش گذاشتن.

وقتی رسیدیم دهنم از شکوه ویلاشون دهنم باز موند.

بهار کنارم اومد و گفت:

_چه قشنگه اینجا آبجی!

_خیلی.

خاله و دایی و شوهر خاله جلوی ورودیه سالن ویلا ایستاده بودن

 

یک پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت دهم”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *