با سرعت راه افتاد.

تحدیدشو جدی نگرفتم تمام فکرم پی زندگی جدیدم بود.

تا رسیدن به خونه ی خاله به آهنگ مزخرفی که از سیستم پخش میشد گوش دادیم.

وقتی رسیدیم باز مجبورا درو برام باز کرد و گفت:

_بفرمایین پرنسس قلابی.

_مرسی پرنس قلابی.

حرسی بود.

میدونستم اگه چاره داشت منو میکشت.

با وارد شدنمون به داخل خاله و کیانا کل زدن.

همه خوشحال بودنو دست میزدن انگار نه انگار که به مراسم فرمالیتس.

قبل از این که با کسی سلام علیک کنیم خاله به سمتم اومد و گفت:

_خیلی خوشگل شدی خاله جان مبارکت باشه.

_مرسی خاله.

چرا همه حجاب دارن؟!

_عاقد اومده منتطر شما بودیم.

مامان کامیارم چرا انقدر دیر کردید.

کامیار اخمی کرد و من پیشدستی کردم:

_ارایشگرم یکم طول داد.

_خیلی ناز شدی خاله بشینید تا عقدو بخونن.

کامیار دستمو تو وستش گرفت حس خاصی داشت‌.

توی جایگاهی که آماده کرده بودن نشستیم.

عاشق شروع به جاری کردن صیغه ی عقد کرد.

قرآنو باز کردم و سوره ای که اومده بود نگاه کردم.

خدا خودش عاقبت این اتفاقو بخیر کنه.

سوره ی 《یس》شروع کردم به خوندن.

_دوشیزه ی مکرمه سرکار خانم نگار دیبا آیا به بنده اجازه میدهید شمارا با مهریه ی معلوم به عقد جناب آقای کامیار نامدار در آورم؟!

آیا بنده وکیلم؟!

سومین باری بود وه این جملرو تکرار میکرد.

یه حس خاصی داشتم انگا میترسیدم.

_با اجازه ی بزرگترا…

بعله.

صدای کل که بالا رفت نفسمو با استرس بیرون دادم و چشممو از ایات قرآن گرفتم.

کامیار که بعلرو گفت و قباله ی ازدواجو امضا کردیم عاقد رفت.

حجابمو از روی سرم به ارومی برداشتم.

خاله و شوهر خاله به سمتمون اومدن.

خاله جعبه ای به دستم داد و گفت:

_خوشبخت باشید عزیزم.

_خاله…

_ششش خاله جان امیدتون به خدا.

بعد از دستو روبوسی با جفتشون یکی یکی همه جلو اومدن.

عمه و دایی کامیار آرمای صمیمی و خوبی بودن همینطور همسراشون‌

تمام کادو های جلوی دستمو روی میز گذاشتم و توی جایگاه نشستم.

نگاهی به کامیار که داشت با عموش حرف میزد انداختم.

اونا واقعا نمیدونستن که جریان چیه و ما باید جلوشون ظاهر سازی میکردیم.

بهار کنارم اومد و گفت:

_آبجی؟!

_جانم؟!

_ناراحتی؟!

_نه!

_منو میبخشی؟!

_آره!

_اما…

ما از هم دور میشیم.

_نمیشیم.

تو اینجا داری با خاله زندگی میکنی.

زندگیتم دوست دارس.

_من میخوام با تو باشم.

_اشال نداره همو زیاد میبینیم.

بعد از جدا شدنمونم باز پیش همیم.

_توو کامیار خیلی به هم میاین.

کاش جدا نشید.

_ما همو دوست نداریم.

این یه زندگیه اجباره.

تو این مدت سعی میکنم مستقل بشم.

با اون پولیم که ارث بهمون رسیده یه زندگیه خوب میسازم.

غمگین بود دستمو توی دستاش گرفت و با چشمای اشکی گفت:

_اجی من خیلی ناراحتم واسه کاری که کردم.

_دیگه گذشت.

من بخشیدمت عزیزم.

محکم بغلم کرد و گونمو بوسید.

_خیلی دوست دارم.

_اووو.

چه خبرته کوچولو زنمو له کردی.

به سمت کامیار برگشتم و به لحن شوخش لبخند زدم.

اونم نگاهش به من افتاد.

انگار که تازه داشت منو میدید.

ابروهاش بالا پرید و گفت:

_چه تغییری.

_بهتره بگی چه خوشگلی.

_بچه پرو.

_خوب خوب.

دعوا نکنید که میخوایم بریم برا شام.

چند ساعتی از مراسم میگذشت.

مراسم خیلی حالت رسمی داشت.

صدای موزیک پایین بود و همه داشتن با هم صحبت میکردن.

کمیل و کامیار با هم دیگه غرق بحث بودن و منم کنار لعیا نشسته بودم.

_از امشب میرید خونه ی کامیار؟!

_آره.

قرره اونجا زندگی کنیم.

_سخت نیست برات؟!

اذیت نمیشی؟!

_نه.

من مستقلم.

کامیارم اکثرا سر کاره.

_خیلی باید مراقب خودت باشی.

_همین دوماهه.

فردا وکیل اموالو به نام میزنه.

یه حیاب برا بهار باز کردم سود تمام اموال کاری برای اون باشه.

_پس خودت چی؟!

میخوام چیکار‌من؟!

من به همین حقوق قناعت میکنم لعیا.

_میترسم با ازدواجت از هم دور بشیم.

نه نترس.

دیوونه چرا دور بشیم.

خندم گرفت.

فکر کرده بود من واقعا ازدواج کردم.

_نمیدونم نگار.

از کامیار میترسم.

_دوروغ نگم…

منم ازش میترسم خیلی جذبه داره.

_اما خوشتیپه ها.

_وای بیخیال مبارک صاحبش.

_دیوونه.

***

اولین روز زندگی مشترکمون بود و امروز هم مرخصی گرفتم.

انقدر خسته بودم که کل روزو خوابیدم.

کانیار سرویس خواب اتاقی که به من تعلق داشت رو عوض کرده بود.

منم وسایل مورد نبازمو چیدوم توی اتاق خودم.

دیشب بعد از رسیدن به خونه سریع دوش گرفتم و خوابیدم.

تلفنمو برداشتم و شماره ی کامیارو گرفتم:

_بعله؟!

_نهار میای خونه؟!

_نه من اصولا برای نهار خونه نمیام.

تو نهارتو بخور.

_باشه.

_عصر قرار محضر داریم با وکیل پدر بزرگ.

باید حضور داشته باشی تا اموال دو به نام بزنیم.

_باشه.

هرموقع اومدی دنبالم قبلش تماس بگیر آماده بشم.

_باشه

****

نگاهی توی آینه به خودم انداختم ظاهرم خوب بود.

امشب خونه ی خاله برای شام دعوت بودیم.

اصلا حوصله ی این مهمونیارو نداشتم ولی خوب چاره ای هم نبود‌

از اتاق بیرون رفتام کامیار روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشیش بود.

_من امادم بریم.

با کراحت سرشو از توی گوشیه آخرین مدلش بیرون آوورد و سر تا پامو از نظر گذروند.

_چیه نگاه داره؟!

_دیدن خر صفا داره

_خیلی بی مزه ای.

_مگه خوردیش؟!

_چیو؟!

_اینو…

منو مگه خوردی که میدونی بی مزم؟!

_بی تربیت به جا این مزه پروندنا راه بیوفت زشته.

_دوست نداری مزه بندازم!؟

جوابشو ندادم و کفشای پاشنه دار مشکی رنگمو از توی جا کفشی در آووردم.

سوار ماشین که شدیم همون موقع تلفنش زنگ خورد.

با اخم نگاهی به صفحش انداتت و در حالی که ماشینو به حرکت در میوورد جواب داد.

_الو سلام.

_….

_قربونت تو چطوری؟!

_…

_نه بابا همش به کارم.

_….

_ا به سلامتی کی هست حالا؟!

_….

_همین هفته؟!

_نمیدونم داداش.

باید ببینم وضعیت چه خبره.

_…

_نه داداش نیستیم دیگه با هم حالا اگه کمیل اوکی داد میایم.

_…

_قربانت.

خدافظ.

با کنجکاوی نگاهی بهش انداختم و گفتم:

_کی بود؟!

_به تو چه؟!

_بی شخصیت.

_پنج شنبه تولد دوستمه.

زنگ زده دعوتم کنه.

_پنج شنبه دو روز دیگس.

_میدونم اگه کمیل بیاد میریم.

_اهان خوبه.

خوش بگذره.

_تو هم میای!

با تعجب نگاهی بهش انداختم.

لعنت بهش چطور میتونست انقدر جذال باشه؟!

یکی از دستای عضله ایشو به فرمون گرفته بود و خیره شده بود به روبروش.

_من دیگه چرا؟!

_مگه زنم نیستی؟!

_ما زنو شوهریم.

این دلیل نمیشه با هم بریم تولد.

_پس مشکلی ندادی که با یه دختر دیگه برم!

_دارم!

_فارت چیه تو؟!

_خوب آخه این ازدواج سوریه.

وقتی جدا بشیم…

_جدا شدیم دیگه.

همه ممکنه ازدواج کنن و بعد‌جدا بشن‌.

سری تکون دادم راست میگفت.

واقعا ممکن بود که پیش بیاد برای هر کسی.

وارد خونه ی خاله که شدیم کیانا با اون تیپ مکش مرگ ماش زود تر از همه جلوم ظاهر شد.

_سلام زن داداش.

_سلام به روی ماهت خواهر شوهر.

_نه بابا؟!

خیلی حس خوبیه از همین امروز برات خواهر شوهر بازی در میارم.

بهار دستشو سر شونه ی کیانا زد و گفت:

_تو جر بزه این کارارو نداری برو کنار میخوام عروس خانمو ببوسم.

_ایش…

خیله خب.

بهارو آروم بوسیدم و گفتم:

_چه خبر؟!

ابنجا خوب میگذره؟!

_هوم خوبه…

دلم همش برات تنگ میشه.

_اشکال نداره.

ما همش همو میبینیم.

فقط مراقب باش… سرت به کارو درست باشه بهار.

_منظورت…

_کمیل…

میدونم به هم یه سرو سری دارین بهار.

چهرش سرخ شد.

پس واقعا چیزی بوده بینشون.

_پشیمونم نکن از بخشیدنت فقط.

از کنارش گذشتم و با کمیل خندان دست دادم.

_چطوری دختر عمه؟!

_خیلی خوب…

_زندگی با پسر عمم بهت ساخته ها خوشگل تر شدی!

_البته که بودم ولی مرسی.

_بر منکرش لعنت.

_خوش اومدید عزیزای دلم شام آمادس اول شام میخورید یا بگم قهوه بیارن؟!

کامیار درحالی که گونه ی مادرشو میبوسید گفت:

_من گرسنم نیست مامان.

ترجیع میدم چایی یا قهوه بخورم.

بابا و دایی کجان؟!

باشه عزیزم.

_تازه از سر کار برگشتن.

الان میان دیگه.

_من برم لباسمو عوض کنم.

_برو گل خاله.

اتاق کامیارو بلدی!؟

_تو اتاق بهار عوض میکنم خاله.

خاله با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:

_خاله چرا تو اتاق بهار؟!

برو تو اتاق شوهرت عزیزم.

وای خاله خیلی این نقشو جدی گرفته بود نگاه کلافمو به کامیار دوختم.

_اتاق من آخرین اتاق راهروی جنوبیه نگار.

لعنت بهت.

شرور داشت اذیتم میکرد.

لباسمو توی اتاق زیادی مدرنش عوض کردم.

خیلی وسایلش خاص بودن.

و البته خیلی هم شیک.

وقت رسیدم توی جمعشون با لبخند مکش مرگ مایی عمو و دایی رو بوسیدم و خودمو کنار بهار و کیانا جا دادم.

_خوب دخترا چه خبر؟!

_خبرا دست توه!

_دیوونه اید؟!

من یا سر کارم یا تو خونه خوابم.

_با کامیار به نتیجه نرسیدید؟!

_چه نتیجه ای؟!

ما هیچ علاقه ای بهم نداریم.

_ایش…

هیف داداشم نیست؟!

_هیف منه‌.

دادم تو زندگی با این گند اخلاق به فنا میرم.

_نزن این حرفو.

کمیار خیلی هم بد اخلاق نیست!

_واسه من خیلی بده کیانا.

ما از اولش باهم مشکل داشتیم.

_خاله این کیکا خیلی خوشمزس.

_نوش جونت عزیز دلم.

برات میزارم ت ظرف ببر خونه.

_میشه بهم یاد بدید؟!

منم بپزم؟!

_من نپختم خاله جون ولی دستور پختشو تو تلگرام برات میفرستم.

_خوشبحالت کامیار.

زنت چه کدبانو شده.

_اولا که بودم دوما کامیار بیتر غذای بیرونو میخوره.

بهار با تعجب رو به کامیار گفت:

_جدی تو غذا های نگارو نمیخوری؟!

اون خیلی خوب غذا میپزه.

_خوب ظهرا خونه نمیام من.

شبام شام نمیپزه.

_غذای ظهرو هم نمیخوری تو.

_اره کامیار از بچگی غذای شب قبل یا ظهرو دیگه نمیخورد.

_وای خاله آخه منم سر کار میرم.

نمیتونم همش تو آشپز خونه باشم.

_خانم این غذا حاظر نیست؟!

من گرسنمه.

_چرا عزیزم میگم الان میز بچینن.

***

بعد شامی که نتونستم اصلا بخورم دور هم تو نشیمن جمع شدیم.

خاله خیلی ناراحت بود ولی من حسابی کیک و شیرینی خورده بودم.

_خوب نگار تصمیم داری به کارت ادامه بدی؟!

_چرا که نه دایی؟!

خیلی شغل خوبیه. من بهش علاقه دارم.

_با ثروتت میتونی سرمایه گذاری کنی.

_دایی من هیچ چشم داشتی به اون پولا ندارم.

بلافاصله بعد از کارای اداریش همرو به نام بهار زدم.

_چرا؟!

_من حتی پدر بزرگو ندیدم.

دوست دارم برای خواسته هام خودم تلاش کنم.

_یعنی میخوای تا اخرش پیش کامیار کار کنی؟!

_شایدم نه…

نمیدونم اما این شغلو دوست دارم.

_باشه دخترم.

تو پتانسیل بهترین بودنو داری.

_مرسی دایی.

_ببین لاله داری بی دقتی میکنی!

_من…

یکم‌ استرس دارم استاد.

_اصلا استرس نداشته باش ببین این قطعه خیلی آسونه.

من یه بار میزنمش بعد تو دوباره بزنش.

لاله هنرجوی دوازده ساله و زیادی خوشگلم بود که حسابی با هم دوست شده بودیم.

وقتی قطعرو در کمال آرامش براش زدم با اخمای در هم گفت:

_آخه شما استادید بهتر من بلدید.

_یه روزی منم مثل تو بودم.

تنبلی هم نداریم باید بزنی.

لا کلی کشمکش بالاخره قطعرو نه به خوبیه من اما در توان خودش خوب نواخت.

_آفرین خوشگل.

جلسه ی بعدی قطعه های امروزو کاملا روون میخوام ازت.

_چشم.

_بدو گل دختر میبینمت.

وقتی لاله رفت به ساعت نگاه کردم.

خسته نبودم ولی دیگه هنر جو نداشتم.

خانم نیک پی با دیدنم گفت:

_خسته نباشی عزیزم.

_مرسی همچنین.

آقای نامدار ت اتاقشونن؟!

_اره گفتن کلاست تموم شد بری اتاقشون.

_اوف خیلی خستم میخوام برم خونه.

_گفتن بری که با هم برید خونه.

دنبال این حرفش چشمکی بهم زد که گفتم:

_خوب این خبر خوبیه.

به سمت اتاقش رفتم تقه ای به در زدم که با صدای بمش گفت:

_بیا.

_سلام…

_سلام کارت تموم شد؟!

_اهوم بریم؟!

_یه چند دقیقه بشین من برای شعبه ی اصفهان چنتا ایمیل بزنم.

_شعبه ی اصفهان؟!

مگه اصفهانم شعبه دارین؟!

_اره اهوازو شیرازم داریم.

با دهنی که از تعجب باز مونده بود گفتم:

_من فکر کردم فقط همین دوتا شعبه ی تهرانو داره اموزشگاه.

_اونجا ها من زیاد سر نمیزنم.

چنتا از همکلاسی های دانشگاهمو گزاشتم جای خودم.

_وای یعنی اموزشگاه پنج تا شعبه داره؟

_اره قراره کرجم یه شعبه بزنیم که شیشتا بشه.

ابرواومو بالا انداختم و نگاهمو به حرکات دست کامیار دوختم.

با باز شدن در اونم به شدت از جام بالا پریدم.

نگاهم به در کاملا باز و طلای وایستاده توی چهارچوبش افتاد.

_به به…

میبینم جمع آقا دومادو عروس خانم حسابی جمعه!

_طلا؟!

_اره خودمم…

فکردی نمیفهمم منو سر کار گذاشتی؟!

فکر کردی خرم که جواب تلفنامو یکی در میون جواب میدی؟!

خیلی پستی…خیلی پستی کامیار اخه این دختره ی دهاتی کیه که به من ترجیعش دادی؟!

_طلا الان وقت این حرفا نیست.

بعدا با هم صحبت میکنیم.

_صحبتی نمونده.

مهم اینه که تو انتخابتو کردی.

اولش شوکه شدم.

نتونستم جواب بهش بدم.

اما یکم که گذشت عصبی کیفمو روی میز پرتاب کردم و به سمتش رفتم.

_ببند در دهنتو بی شخصیت.

نکنه فکر کردی انتخابش تویی؟!

تو انقدر دختر بی خاصیتی هستی که حتی وقتی فهمیدی زن داره بازم خودتو بی ارزش کردی و تا اینجا اومدی؟!

یک پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت بیست”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *