بی توجه به حرسی که توی تک تک رفتارم مشهود بود قهقهه وار خندید و گفت:

_اره چه شوهر وفا داری.

نکنه خبر نداری همسرت هنوزم به من میام میده؟!

شوکه شدم.

به سمت کامیار که با جهره ای بر افروخته به طلا نگاه میکرد برگشتم:

_اره کامیار!؟

سکوت کرد.

خوب سکوت هم علامت رضایت بود.

با سری که از احساس حقارت پایین افتاده بود کیفم از روی میز برداشتم و گفتم:

_مرسی ازت.

از اتاق که بیرون زدم به صدا زدناش توجه نکردم.

بی پناه تاکسیی خبر کردم و تا خونه سرمو به شیشه تکیه دادم.

اصلا مهم نبود که با دختر دیگه ای حرف میزنه من که عاشقش نبودم.

ولی این که منو خورد کرد برام خیلی گرون تموم شد.

وقتی رسیدم توی خونه خودمو تو اتاق حبس کردم.

نمیخواستم ببینمش و خوب اونم اهل منت کشیدن نبود.

صدای باز شدن در خونه باعث نشد که من از جام تکون بخورم.

_نگار…

خونه ای؟!

جواب ندادم بزار فکر کنه که خونه نیستم.

دیدنش الان حالمو بد میکرد.

تقه ای به در اتاقم خورد و دستگیرش چند بار بالا وو پایین شد:

_من باش کات کردم.

درو باز کن.

_به من ربطی نداره.

_خوب اگه ربطی نداره چرا اونجوری رفتی؟!

_تو منو جلوی اون تحقیر کردی.

لعنت بهت هر غلتی میخوای بکن.

مشتشو به در‌کوبید و گفت:

_باز کن این درو میگمت…

فکر کردی از تو اجازه میگیرم؟!

_به من چه لیاقتت همونان.

_خوبه میدونی خودتم در حد من نیستی!

_به نظرم پسر هرزه ای که با همه میتابه در حد من نیست.

برو به درک.

صدای لگد محکمش توی در باعث شد که از ترس به دیوار کنار تخت بچسبم.

_وا کن این درو.

بشکنمش جرت میدم.

_هیچ…هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

لگد بعدیو محکم تر زد و من انگار قلبم توی دهنم بود.

با لگد سوم در به شدت باز شد و کامیار با چشمای به خون نشسته وارد شد.

انقدر ترسیده بودم که حتی نمیتونستم تظاهر به بیخیالی بکنم.

برو بیرون از اتاقم.

صدام حتی به شدت میلرزید.

پوزخندش باعث دلهره و اضطرابم شد.

_که من هرزم آره؟!

_هستی…

کثافتم هستی.

دلم میخواست خودمو خفه کنم.

از دست زبونم شاکی بودم.

بهم نزدیک و نزدیک تر شد.

اونقدر عصبی بود که صدای قدمهاشو میشنیدم.

_نیا نزدیکم.

برو بیرون بت میگم.

_آدمت میکنم تو یکی رو.

بازومو محکم توی دستش گرفت و به شدت روی تخت پرتم کرد.

_چیکار میخوای بکنی.

_میخوام هرزگیو با رسم شکل نشونت بدم.

ترسیدم…

نکنه میخواست بلایی سرم بیاره؟!

_برو گمشو بیرون.

دیوونه ای مگه.

_نه عزیزم میخوام دیگه هرزه نباشم.

میخوام هرزگیو بزارم کنار.

_دیوونه نشو کامیار تو الان عصبیی.

روم که خیمه زد تازه به عمق فاجعه پی بردم.

بی توجه به تقلی هام لباشو روی لبهام گذاشت و به شدت مشغول بوسیدن لبهام شد.

 

11 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت بیست و یک”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *