دوستان عزیز یه قسمت از پارت قبل افتاده بود که اضافه کردیم میتونین برین تو پارت قبل رمان و بخونین

با بهار رفتیم اتاق تا لباسمونو عوض کنیم که تازه متوجه ی ارایش و لباس بهار شدم 

ارایشش از سری قبل بیشتر شده بود ولباسشم شیک تر خیلی به خودش رسیده بود 

یه چشمک بهش زدم و گفتم 

-به به بهار خانم خوشتیپ کردی خبریه ما نمیدونیم؟!

همین طور که داشت رژ لبشو تمدید میکرد از تو اینه نگام کرد وگفت 

-واا ؟ابجی ؟ خب اومدیم تولد دیگه ، انتظار نداشتی که بی روح پاشم بیام 

-کمیل واسه چی با تو اومده؟ شانار چی شد پ؟

-ابجی بیست سوالی میپرسیا؟ خب من چه میدونم از من خواست تا باهاش بیام منم قبول کردم از تو خونه نشستن که بهتر بود !!

-بله بله …

(بهار)

وقتی کمیل ازم خواست که باهاش تولد برم شوکه شدم ، با اینکه دوست دختر داشت اما از من خواسته بود که باهاش تولد برم 

سه ساعت طول کشید تا لباسمو انتخاب کنم ، ارایشمم زیاد غلیظ نبود ولی کمم نبود ، دوست داشتم حسابی تو چشمش باشم 

وقتی که جلوی در شانار رو دیدم یه لحظه ته دلم فرو ریخت ولی برخلاف تصورم کمیل نه تنها باهاش گرم نگرفت 

بلکه بدتر باهاش خیلی سرد برخورد کرد ،وقتی کیمیل بهش گفت که دوستشم برداره وبره دیگه از خوشحالی داشتم پرواز میکردم ولی به روی خودم 

نیووردم ،خودمم از اینکه کمیل دوست دخترشو رد کرده بود و منو به اون ترجیح داده بود کپ کرده بودم

با بهار لباسامونو عوض کردیم وپیش کامیار وکمیل رفتیم پیش دوستاشون نشسته بودن و گپ میزدن

کمیل با دیدن ما سریع از جاش بلند شد و با خنده گفت 

-به به چه خانمای زیبایی 

کامیار مثل همیشه حتی تو جاش تکونم نخور بیشور بی فرهنگ 

نگاه خاص کمیل روی بهار از چشمام دور نموند 

کمیل بهار رو به تک تک دوستاش معرفی کرد و وقتی به من رسید یه لحظه کامیار سریع از جاش بلند شد ودستامو گرفت وگفت

-ایشونم نگار همسر بنده هستن!!

وقتی این جمله رو گفت نمیدونم چرا ولی حس خوبی بهم دست داد 

با بقیه ی دوستاشون تک تک دست دادیم واشنا شدیم 

چشم همه ی دخترا روی کامیار بود ،حرصم گرفته بود 

نمیدونم چرا ولی ته دلم یه حس حسادتی وول میخورد 

یه سریا وسط میرقصیدن ویه سری ها هم میگفتن و میخندیدن 

وسط حرف زدن بودیم که لامپ ها خاموش شد ونورپردازی شروع شد اهنگ ملایمی هم پلی کردن که 

 همه با پارتنر شون رفتن وسط وشروع به رقصیدن کردن 

بهارم با یه چشمک از طرف کمیل سریع دست توی دستش گذاشت و با خنده از جلوی چشمای گرد شده ی من رد شد ورفت 

کامیارم خیلی خشک و خالی از احساس گفت 

-پاشو ما هم بریم برقصیم نمیبینی ملت چشمشون رو ماست؟

-خب باشه چیکار کنم!

-نمیگن این دوتا تازه ازدواج کردن و باهم سردن؟

-بزار بگن واسه من که اصلا مهم نیست !اول واخر که طلاقمونم میشنون پس واسه چی فیلم بازی کنیم !

پس واست ایرادی نداره که با یکی دیگه برقصم 

 

وسط حرف بودیم که یکی از‌ دخترای جلف خودشو به کامیار چسبوند واز دستاش اویزون شد 

با چشمای خمار بهش زل زد وگفت 

-کامی جون دوست داری با من برقصی؟!

نمیدونم چه حسی درونم داشت رشد میکرد ولی هرچی بود حساس ترم کرده بود 

از جام بلند شدم ودستای کامیارو گرفتم وگفتم

-نه عزیزم کامیار فقط دوست داره با زنش برقصه !!!

پوزخندی زد ورفت 

با کامیار وسط رفتیم وشروع به رقصیدن کردیم 

دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود وبهم چسبیده بود 

 

نزدیک تر شد وگفت 

-حسود کی بودی تووو؟!

یه تای ابرومو بالا بردم وگفتم 

-به خاطر تو نبود به خاطر خودم اینکارو کردم تا ملت فکر دیگه نزنه سرشون

-عههه تو که برات مهم نبود حرف بقیه !!

خدا بگم چیکارت کنه کامیار ،تا مو رو از ماست بیرون نکشه ول کن نیست 

حلقه ی دستشو تنگ تر کرد جوری که نفسم بالا نمیومد یه جوری که تابلو نکنم با خنده ی مصنوعی گفتم

-اون دست های واموندتو شل کن کمرم شکست 

– دوپاره استخونی دیگه هر کی میبینه فکر میکنه از قحطی زده اومدی فکر‌نکن منم همچین مشتاقم فقط میخوام جلب توجه نشه همین 

چون تاریک بود دید انچنانی نبود که بخوان دقیق بشن واسه همین پامو بالا بردم ویکی به ساق پاش زدم 

از قیافش معلوم بود دردش گرفته ولی نمیتونست کاری کنه با صورت جمع شده گفت 

-وحشی بی چشم ورو حسابتو میرسم وایسا ! 

شب که میریم خونه …

 

برای اینکه بیشتر حرصشو دربیارم لبخندی زدم که اهنگ تموم شد و لامپا روشن شدن 

سریع رفتیم ونشستیم که دیدم بهار و کمیل با لبخند عمیقی به ما زل زده بودن 

کنار بهار نشستم و گفتم

-چه ابجیتو ندیدی اینجوری زل زدی ؟!

خیلی اروم طوری که کامیار وکمیل نشنون کنار گوشم گفت 

-واای ابجی خیلی بهم میاین خیلی !اصلا انگار شما دوتا واسه هم افریده شدین 

-ولمون کن بابا تو هم دلت خوشه !! بهار از این چرندیات دیگه پیش من نگوو خواهشا 

-وااا از خداتم باشه کی بهتر از کامیار‌! همه چی تمومه 

-تو از کی خواهر کامیار شدی که من خبر ندارم ؟؟!

-از وقتی که خواهرزنش ‌شدم !!

-اره همه چی داره فقط حیف که اخلاقش گند زده به همه چیش !!

با صدای جیغ ودست وهورا کیک رو اوردن 

بعد این که جشن ومهمونی تموم شد جلوی در نیشگون ریزی از بهار گرفتم وبه گوشه ای کشوندمش و گفتم

-وای به حالت بهار اگه بشنوم دست از پا خطا کردی 

یه راست میرین خونه هاا!!

-وا ابجی چرا همچین میکنی مگه جاییم داریم بریم اخه عه!

خسته وکوفته از بهار وکمیل خداحافظی کردیم وسوار ماشینمون شدیم 

کل مسیرو ساکت بود منم که اصلا دوست نداشتم باهاش دهن به دهن بشم واسه همین من از اون بدتر زده بودم تو سایلنت 

وقتی خونه رسیدیم به سمت اتاقم راه افتادم که دستمو محکم گرفت و گفت

– حالا واسه من وحشی بازی درمیاری ؟! 

اونجا جمع بود اینجا کارتو تکرار کن اگه جرعتشو داری

فکر کرده منم میترسم ازش هه ! نمیخواستم میدونو ترک کنم اگه میفهمید ازش میترسم یعنی یه آتو ازم گرفته بود

واسه همین پامو بالا برم و به همون شدت نه ولی کمتر دوباره به پاش زدم ودِ فرار ..

پامو توی اتاق نزاشته بودم که از پشت توی بغلش فرو رفتم …و با صدای بمش کنار گوشم گفت

-یه بار جستی دوبار جستی ولی سومین بار تو دستی !

با یه حرکت از روی زمین بلندم کرد و بی توجه به جیغ هام و تقلام به راهش ادامه داد وبه اتاق خودش که رسیدیم درو از پشت قفل کرد و کلیدشو برداشت  

حالا ترس واقعی داشت خودشو تو وجودم نشون میداد 

عجب غلطی کردماااا! حالا چه طوری از شر این بشر خلاص بشم 

روی تخت پرتم کرد وخودشم روم خیمه زد و گفت 

-منم با روش خودم تنبیهت میکنم کوچولو 

-کامیار بچه نشو پاشو بهت میگم 

– نه اخه تو رو من ادم نکنم کامیار نیستم !

-کامیار لج بازی نکن بهت میگم پاشو ! 

لبهای داغشو روی لبهام گذاشت وشروع به بوسیدن کرد ناخوداگاه چشمام بسته شدن 

سرمو به طرفین تکون دادم تا از شر لبهای وسوسه کنندش راحت بشم که با گذاشتن جفت دستاش سرمو ثابت کرد و به کارش ادامه داد 

ریتم قلبم تند شده بود نفس نفس میزدم

2 پاسخ به “رمان ارباب عمارت /پارت بیست و چهار”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *