اینقدر با ولع میبوسید که سست شده بودم جوری روم خیمه زده بود که حتی میلیمتری هم نمیتونستم تکون بخورم 

بدنم داغ شده بود نمیدونم چی شد که منم شروع کردم به بوسیدنش 

خودمم از حرکت خودم شوکه شده بودم وقتی چشمامو باز کردم دیدم با چشمای گرد شده بهم 

زل زده بود ازم فاصله گرفت وبا خنده گفت 

-به به میبینم که داری راه میوفتی ؟! نه خوشم اومد

یکی به سینش کوبیدم و گفتم 

-پاشو پاشو اونور له شدم !! درضمن دور برندارت اتفاقی بود

از روم پاشد که سریع خودمو تو سرویس بهداشتی انداختم و شیر ابو باز کردم صدای خنده هاش از تو اتاق میومد 

حسابی ضایع شدم اووف

تو اینه به خودم خیره شدم به لبهام که کمی متورم شده بود 

دستمو روی لبهام کشیدم و یاد بوسه هاش افتادم 

ای خدااا چه بلایی داره سرم میاد؟!

نه نه امکان نداره!! منو کامیار؟! نه .. نه اصلا نمیشههه

من به اون گنداخلاق چندش علاقه مند بشم؟!

عمراااا!!

ما فقط توافقی ازدواج کردیم وقراره از هم جدابشیم 

ولی هر بار که یاد بوسه هاش میافتادم بی اراده لبخند میزدم 

ای خاک عالم تو سرت نگار جنبه ی دوتا بوسه رو هم نداری !

لباسامو کندم وبیرون حموم انداختم تا با دوش گرفتن از شر تافت وکوفت وزهرماری که به موهام زده بودم 

راحت بشم و همچنین از شر ارایشم …

تا دوشو باز کردم محکم به درکوبید وگفت 

-نگار بیام کمک؟! موهاتو برات بشورم ؟!

خندم گرفته بود ولی جدی گفتم

-لازم نکرده شما برو بیرون بگیر بخواب ..

-نه مثل اینکه بوس های من حسابی عقل از سرت پرونده ! ایکیو اینجا اتاقمه هاااا

یکی رو سر خودم کوبیدم یعنی سوتی پشت سوتی 

وقتی از حموم بیرون اومدم خوابیده بود سریع به اتاق خودم رفتمو خوابیدم 

صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم یه چشمی به گوشی زل زدم که دیدم اسم بهار افتاده با لبخند

گوشی رو جواب دادم 

-بله ابجی کوچولو 

-اوو ابجی خوابین هنوز پاشین پاشین لنگه ظهره هاا!!

-خب حالا چه خبره؟

-پاشو که شب واسه شام چتریم خونتون

دوتا چشمامو باز کردم وصاف نشستم

-چیییی؟! شام؟ اینجا؟!

-اره با خاله و دایی اینا شام میایم خونتون

تا خواستم چیزی بگم صدای بوق تو گوشم پیچید 

ای بابا …

بعد خوردن ناهار کامیار روی کاناپه ولو شد و سینما خانواده رو روشن کرد و مشغول دیدن فیلم شد 

به سرعت سمت یخچال رفتم یکم کمو کسری داشتیم واسه همین یه لیست نوشتم و جلوی کامیار گرفتم 

-خب این چیه مثلا؟!

-پاشو برو اینارو بخر وبیا باید شام درست کنم خاله ودایی اینا میخوان بیان !

با دستش برگه ی دستمو کنار زد و گفت 

-خودت برو بخر من از جام تکون نمیخورم فیلم جای حساسش رسیده !!

-خوبه مامانو بابای خودتنااا..

-عه پس خاله ی جنابعالی حساب نمیشه لابد خاله ی عممه!

-کامیار بهت میگم پاشو !

-نمیپاشم!

-باشههه

منم سریع سیم تیوی رو از برق کشیدم و به سه شماره خودمو به اشپز خونه رسوندم 

با تنبلی از جاش بلند شد وغرغرکنان به سمت تیوی رفت و روشنش کرد و گفت 

-به دستت نمیچسبه یه کارت زیر تلفن هست بردار وزنگ بزن سوپری هرچی خواستی سفارش بده اینقدر تو مخم نرو

من بیرون برو نیستم 

همه چی سفارش دادم 

با سلیقه چند رقم غذا درست کردم خاله اینا ودایی اولین باری بود که میومدن اینجا واسه همین میخواستم سنگ تموم بزارم 

وقتی شام درست شد یه دستی هم به خونه کشیدم 

که دیدم صدای در بلند شد بعد اینکه خودمو تو اینه دیدم به سمت در رفتم وبازش کردم 

جلوتر از همه خاله وارد شد 

-سلام عروس گلم، زحمت انداختیمت 

نگاهی چرخوند وسریع ادامه داد 

-خونه ی کامیار از وقتی نگار اومده تازه شبیه خونه ها شده

بعدش کیانا ودایی داخل شدن و بهارم با به به اجی چه کردی تو که کلا شرمنده کردی و اینا با کمیل داخل شدن 

سرمیز شام بودیم که یهو خاله گفت 

-کامیار ؟! دیروز طلا اومده بود خونمون 

لقمه توی دهنم پرید گلو با سرفه به کامیار که کنار دستم بود اشاره کردم اب بده 

که سریع دوتا به پشتم زد وابو داد دستم با صورتی جدی و ناراحت به طرف خاله چرخید 

-خب مامان ! چی میگفت حالا!

 ساکت موندم ولی ته دلم ولوشو بود خونسردیمو حفظ کردم 

-هیچی پسرم اومده گریه وزاری که کامیار چرا اینکارو کرد وچرا منو ول کرد  من هنوز مال اونم باید با من باشه و از اینا …

-چه غلطا !!

دستمو که روی میز بود توی دستش گرفتوگفت 

-بهش میگفتی کامیار یه زن داره دیگه به کسی نیاز نداره !!

جانممم ؟ این الان با من بود؟!

انصاف نیست اگه بگم خوشم نیومد از این حرفش ولی جوری که انگار برام اهمیت نداره رو به کمیل  کردم وگفتم 

-کمیل قربون دستت اون دوغ رو میدی ؟!

بهار که جلوتر نشسته بود از زیر میز یکی به پام زد که  با چشمای گرد شده بهش زل زدم 

با چشم و ابرو به کامیار اشاره میکرد

ای بابا من دیگه به چه زبونی باید بفهمونم که ما زن و شوهر نیستم فقط توافقیه اینا

بعد از خوردن شام همگی دور هم جمع شده بودن وحرف میزدن منم با بهار تو اشپزخونه مشغول چیدن میوه ها بودیم که کمیل اومد 

یه سیب برداشت و گفت 

-میگم نگار تو چه طوری این کامیار وتحمل میکنی خیلی گند اخلاقه !!

-به سختی چه طور میخواستی باشه!

بهار با چشمای گرد شده به کمیل زل زد وحرصی گفت 

-عهه کمیل ،شوهر خواهرم چشه مگه به این ماهیی!

هم خوشتیپ ،هم جذاب و هم عاشق

-اهووع ،عاشق از کجات دراومد بهار 

-واا ابجی ندیدی سر میز شام چی گفت ؟!

-مهم نیست برام اینم تموم میشه ومنم راحت میشم 

کمیل با دهن پر گفت

-نگووو داداشم شکست عشقی میخوره خخخ

بلند شدم وطرف میوه رو برداشتم همینطور که میرفتم زیر لب گفتم 

-مرده شور اون داداشت رو ببرن 

 

وقتی همه رفتن از خستگی داشتم میمردم برای بار دوم ظرف هایی که کثیف شده بود رو توی ظرف شوی ریختم مشغول شستن شدم که دیدم کامیارم اومد 

با ناباوری استین لباسشو بالا زد وگفت 

-تو لیف بزن من اب میکشم زود باش

مهربون شده بود!

-چیه نکنه زدی تو یه خط دیگه؟!

-پس دلت میخواد که بزنم تو یه خط دیگه اره؟!

ساکت شدم اخه حرفی نداشتم 

توی تختم دراز کشیده بودم ورفتار های اخیر کامیار رو حلاجی میکردم که یهو درو باز کرد وبا بالش به دست اومد وبا پرویی پرید کنارم ودراز کشید 

انگار کاروانسراست اینجا

سریع نشستم وگفتم

-پاشو برو تو اتاقت ببینم!

-نترس نمیخورمت ، خوردنی هم نیستی فقط کنارم دراز بکش 

-چرا اونوقت ؟! 

-به خاطر همون یه را زنمی خب!!

کامیار با زبون خوش پاشو برو اتاقت بکپ !

-باشه میرم ولی قبلش زنگ میزنم طلا بیاد اونم که از خدا خواسته سریع تاکسی میگیره و میاد !!

دستمو گرفت وکشید که تقریبا پرت شدم تو بغلش گرمش

به چشمام زل زد وبی وقفه لبهاشو گذاشت روی لبهام 

سریع عقب کشیدم واز تخت پایین اومدم درو باز کردم وگفتم

-خوش اومدی اتاقت !

با عصبانیت به سمتم اومد درو کوبید ومثل بچه ها گفت 

-نمیرم میخوام ببینم تو یه فسقلی میخوای منو بیرون کنی ؟اونم از اتاق خونه ی خودم!

5 پاسخ به “رمان ارباب عمارت /پارت بیست و پنج”

  1. سلام رما جون خسته نباشی عالی عالی عالی!!!
    رمان داره جذاب میشه!…
    پارت بعدی کی میاد!؟
    زود زود هم بزار لطفا!❤️❤️❤️

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *