با دهنی باز به در خیره شده بودم که کامیار با چشمای 

عصبی داخل شد 

سریع بدون اینکه ترسو تو چهره بریزم بی تفاوت 

مشغول کارم شدم ولی از درون داشتم از ترس 

میمردم 

خیلی بلند شروع کرد به صدا زدنم 

-نگار ؟! 

نگار ؟

با پاهاش جاروبرقی رو خاموش کرد وغرید 

-نمیشنوی ؟! کر شدی ؟!

جارو رو روی زمین گذاشتم و دست به سینه گفتم 

-کارت؟!

-الان دوستت رو دیدی مثلا ؟ که عجله داری اره ؟

کو دوستت؟! هاان

تن صداش اینقدر بالا بود که با جمله ی اخرش تنم لرزید 

لبهامو گوشه ای جمع کردم ویه تای ابرومو هم بالا انداختم وبا ژستی که بیشتر حرصشو درمیورد بهش خیره شدم 

به بازوهام چنگ زد و محکم گرفت 

-حالا با من بازی میکنی تو الف بچه؟ 

بازومو از دستش بیرون کشیدم وبا چند قدم ازش دور شدم وگفتم

-اسمشو هرچی دوست داری بزار !نیازی نمیبینم توضیح بدم!

-که اینطور خیلی رو داری، نکنه جای دوتا از کبودی های روی پوستت کم بوده که اینطور بلبل زبون شدی

انگار ادم بشو هم نیستی ؟

-بزار ادم ببینم اونوقت چشم منم میشم 

یهو به سمتم یورش اورد که دوتا پا داشتم دوتاهم قرض کردم وبه سمت اتاق دوییدم میدونستم در اتاقمو دیشب به فنا داده واسه همین راهمو به اتاق خودش کج کردم ودرو از پشت قفل کردم 

هیمن طور که به پشت در تکیه داده بودم ودستمو 

روی قلبم ضربان گرفتم گذاشته بودم نفس عمیقی 

کشیدم واز روی رضایت از کارم لبخند ملایمی زدم

-حقش بود پسره ی خودخواه فکر کرده هرچی اون میگه باید باشه 

با ضربه ی محکمی که به در خورد از جام پریدم 

-باز کن این در لامصبو نگار !

-نمیکنم ، نکنه میخوای اینم بشکونیش!

-لازم باشه این کارم میکنم ! باز کن دیگه تکرار نمیکنم نگار!

-خونه ی من نیست که حرصشو بخورم هر کاری عشقت میکشه بکن!!

-عهه هر کاری؟!

تازه فهمیدم چه سوتی دادم ! ای توروحت کامیار 

انگشتمو بین دندونام گذاشتم وفشردم 

با کف دستش دوبار کوبید و گفت

-باز میکنی یا نه!!

دیگه مقاومت بیفایده بود اگه مثل دیروز درو 

میشکست اینسری معلوم نبود چی سرم میاره 

مخصوصا با سوتی که دادم کارو خراب تر کردم 

خیلی اروم کلید رو چرخوندمو درو باز کردم 

که دیدم با لبخند کجی به دیوار تکیه داده بود وداشت نگام میکرد 

سرمو پایین انداختم که برم بازومو گرفت 

-هی کجاا؟!

بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم

-میرم کاره نیمه تمومو تموم کنم!

خندید وگفت 

-جلوی اون زبونتو بگیر تضمین نمیکنم که دفعه ی بعد کار دستت ندم

لب ودهنمو واسش کج کردم ورفتم

***

اخر شب با کلی خستگی به خواب رفتم صبح طبق عادت اول صبح بیدار شدم 

ولی با یاداوری اینکه اخر هفتست چشمامو سریع بستم ودوباره خوابیدم 

تا پامو تک اموزشگاه گذاشتم خانم نیک پی سریع جلوم سبز شد وبا لبخنداشاره ای به اتاق کامیار کرد  گفت

-اقای نامدار خیلی وقته منتظرتونه …  

نفسمو با صدا بیرون فرستادمو به اجبار به سمت اتاقش راه افتادم 

با یه تقه صداش بلند شد 

-بیا تو!

وارد اتاق شدم که خیلی جدی ومغرور نشسته بود 

به چشماش خیره شدم وگفتم 

-کاری داشتی ؟!

-نه پ واسه دیدن صورت بیریختت گفتم بیای یکمم دلم واسه اون زبونت تنگ شده بود

پوزخندی ‌زدم وگفتم

-تا چشات درارد ..

از جاش بلند شد ومیزو دور زد درست مقابلم قرار گرفت 

یکم توی اجزای صورتمو دقیق شد که سریع گفتم

-چیه بد نیگا میکنی خبریهه؟!

-نه فقط موندم اگه من تو رو نمیگرفتم کی میخواست بگیرتت !!

-نه بابا اعتماد به سقفت تو حلقم !! تو به خودت چی دیدی که ما ندیدیم 

انگشتشو روی بینم زد و همین طور که به سمت میزش میرفت گفت

-چشم بصیرت میخواد که تو اصلا نداریش !!

پشت میزش‌نشست و دوباره جدی گفت

-کلاساتو سریع تموم میکنی و میری خونه حاضر میشی تا من بیام نمیخوام معطل بشم تولد چند ساعت دیگه شروع میشه 

-امر دیگه باشه حضرت اقا!!

-نه انگار باید تجدید نظر کنم به ادم شدنت امیدی هست !

با حرص از دفترش بیرون زدم وبدون حرف زدن با خانم نیک پی دفترو از میزش برداشتم و وارد کلاس شدم 

اتفاق خاصی نیوفتاد کلاس مثل همیشه برگزار شد اخرسرم دفترو تحویل دادم وسریع از اموزشگاه بیرون زدم 

خونه که رسیدم دلم میخواست بگیرم بخوابم ولی از  

طرفی هم حوصله ی کَل کَل با کامیارو نداشتم واسه

همین پاشدم و شومیز مشکی گلداربا ساپورت مشکی در اوردم وروی تخت گذاشتم 

اول ارایشمو با رژ قرمزم که قشنگ توی چشم بود 

تموم کردم وبه سمت لباس ها رفتم 

لباسمو از تنم بیرون کشیدم که شومیزمو بپوشم یهو 

با صدای کامیار خشکم زد 

– هیکلت بد نیست ولی خیلی شیر برنجی برو سولاریوم 

به طرفش چرخیدم که دیدم با چشمایی که میخندید بهم خیره شده بود

سریع لباسمو جلوی خودم گرفتم وبا صدای بلند فریاد زدم 

-تو وایسادی منو دید میزنی ؟! اصلا کی اومدی که من نفهمیدم هان!

با خنده گفت

-یه جور میگه منو دید میزدی انگار انجلینا جولیه !هه

-هرچی هستم به تو ربطی نداره برو بیرون !

-نکه منم از خدامه بشینم نگات کنم اخه

-اگه نبود که بدبخت یواشکی واینمیستادی اونجا منو ببینی که ..

-نه تو کلا میخواری اصلا .. خودت میگی کامیار بیا ….

سریع وسط حرفش پریدم وگفتم

-هوی هوی بس کن برو بیرون بزار لباسمو بپوشم !!

نگاه تحقیر امیزی از سرتا پام انداخت و گفت

-میمون هر چی زشت تر اداش بیشتر چندش !

تا رفت به سرعت به سمت در رفتم ومحکم کوبیدمش

لعنتی ! نه به وقتی که با صداش هفت تا محله میفهمن که اومده نه به این اومدنی که مثل جن ظاهر میشه بشر

لباسامو پوشیدم روی مبل نشستم تا اقا تشریفشو بیاره

بعد بیست دقیقه بالاخره اقا پیداش ‌شد با تیپی متفاوت جلوم ایستاد

خیره ی جذابیش شده بودم که گفت

-مادمازل پاشو دیگه دیر شد

یعنی تابلوتر از این نمیشد جوری بهش نگاه میکردم که طرف اسگلم باشه میفهمه چه برسه به کامیار

-دستشو واسه مسخره بازی جلوم تکون داد وگفت

-هییی کجایی ؟ تو هپروتی ؟ میدونم بابا میدونم که خیلی خاصم پاشو حالا

تند تند پلک زدم وسریع پاشدم و گفتم

-حالا ده ساعت وقت گذاشتی تااین شدی
خوبه زن نبودی دیگه واویلا اونموقع تولد که هیچ نسل کیکشم کنده میشد

-همینی که هست هر کی هم نخواست به سلامت

به ویلای دوستش رسیدیم صدای جیغ و هوراشون تا کوچه میومد مثلا تولد بود اینجا؟!

هردو باهم از ماشین پیدا شدیم که ماشین البالویی طلا وشانار جلومون ایستاد وهردوشون پیاده شدن

همینمون مونده بود تحمل کامیار کم بود حالا این دوتا هم اضافه شده بودن

از حرص طلا هم که شده دستمو توی دست کامیار گذاشتم خودمم نمیدونستم دارم چیکار میکنم

فقط دلم میخواست حرص این دختره رو دربیارم

نگاش که به دستای ما افتاد نزدیکمون شد ورو بهم گفت

-الان مثلا فیلمته این کار… خودتو جر بدی هم میدونم که کامیارجون من هیچ حسی بهت نداره عجوزه ..

تا دهنمو باز کردم که جوابشو بدم کامیار زودتر از من دست به کار شد با یه دستی طلا رو عقب هل داد وگفت

-با زن من درست حرف بزن طلا !

-زنم ؟ الان به من گفت زنم!
احتمالا جوگیر شده ولی دروغ چرا حسابی دلم خنک شد

با چشمای نم دار به کامیار زل زد و گفت

-تو ؟ تو الان این دختره ی هرزه رو به من ترجیح میدی کامیار

اینبار صدای کامیار بیشتر شد

-گفتم حرف دهنتو بفهم هرزه خودتی راهتو بکش برو طلا

با خنده بهش خیره شده بودم که ماشین کمیل کنارمون ایستاد با دیدن بهار کنار کمیل دیگه دوزاریم افتاد که بهارم اره !

کمیل به سرعت از ماشین پیاده شد وگفت

-چی شده بچه ها!چه خبره اینجا !

بهارم پیاده شد و سریع کنارم ایستاد و گفت

-ابجی چه شده ؟!

شانار که از دور شاهد اومدن کمیل وبهار با هم بود خودشو وسط انداخت و حرصی گفت

-هیچی فقط شما دوتا مزاحم پاپتی جمعمونو بهم زدین
تو کمیل… تو بهم گفتی نیا که خودت با بهار بیای؟!

اصلا این دوتا از کجا پیداشون شد که مثل بختک افتادن بین جمعمون و همه چی رو خراب کردن !

کامیار که کفری به نظر میرسید تمام عقده هاشو داشت روی دستم خالی میکرد رو به طلا گفت

-قبلا هم بهت گفتم که همه چی تمومه برو رد کارت !

کمیل هم درست کنار بهار ایستاد و گفت

-شانار دوستتم بردار و برو حداقل این مهمونی واسه هر جفت طرف کوفت نشه!

-که واسه شما خوش باشه فقط
کامیار راه افتاد با کشیده شدن دستم منم دنبالش راه افتادم
زیر لب برید به جهنمی گفت و از مقابل نگاه های خیره شون رد شدیم

بهار و کمیل هم پشت سرمون اومدن

5 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت بیست و سه”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *