توی همون باز هم نگاهم به کبودی های روی پوستم افتاد.

لعنت بهت کامیار لعنت…

چی از جونم میخوای تو آخه.

انقدر پوشت تنمو لیف زدم که به کز کز افتاد.

رنگش رو به قرمزی بود مثل چشمام.

وقتی کارم تموم شد به سختی حوله تن پوشمو تنم کردم و از حمام اتاقم بیرون اومدم.

هیچ صدایی از بیرون نمیومد با بدنی که هنوز کمی از ترس میلرزید روی تخت نشستم.

_خدایا خودت بهم رحم کن….

****

_خانم نیک پی امیرسام دوهفتس که کلاساشو نمیاد.

خبر داده؟!

_هفته ی پیش خبر داد انگار رفتن خارج از کشور از هفته ی بعدی میاد باز.

_اوکی من دارم میرم کاری با من نداری؟

لبخند دلنشینی زد و با نگاه شیطونی گفت:

_نه گلم فقط…

اقای نامدار گفتن بمونی خودشون میرسوننت.

چه غلطا.

اصلا دلم نمیخواست ببینمش.

_چیزه…

من عجله دارم باید یکی از دوستامو ببینم بهشون بگو که عجله داشتم.

_باشه عزیزم…

ولی…

_اشکال‌ نداره گلم…

تو پیغام منو بهشون برسون.

بی هیچ حرفی سریع از آموزشگاه بیرون زدم…

فکرم به فردا رفت که قرار بود با کامیار به تولد دوستش بریم اما…

پوف کلافه ای کشیدم و دستمو برای اولین تاکسی بالا بردم.

معلومه که به اون تولد نمیرم.

من با این مرتیکه تا بهشتم نمیرم.

تا رسیدن به خونه با هندزفری به موزیک مورد علاقم گوش دادم.

خونه یکم آشفته بازار بود و خوب…

منم باید مرتبش میکردم.

اکثر نا مرتبی هام از سمت کامیار بیشعور بود انگار میخواست لجبازی کنه.

لباسامو که با تیشرت شلوار راحتی عوض کردم موهامو الای سرم دم اسبی بستم و مشغول به کار شدم.

داشتم خونرو جارو میزدم که صدای چرخیدن کلید توی درو شنیدم.

22 پاسخ به “رمان ارباب عمارت/پارت بیست و دو”

  1. نویسنده های محترم اگه چن روز دیگه پارت جدید ندن من خودم و میکشم…والا بهتر از اینکه از فضولی زجرکش بشم.

  2. نویسنده های محترم اگه تا چن روز دیگه پارت جدید ندن من خودمو میکشم…والا بهتر از اینکه زجر کش بشم از فضولی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *