« ببخشید؟» 

«چمدونت. . .  رو. . . ببند» 

آنقدر آرام این کلمات را تکرار کرد که گویی منظورش باز کردن رمز چیزی بود و نه مفهوم آزاردهندشان. 

«از پانزده دقیقه قبل، شما رسماً نامزد شدید، عروسیمون هم آخر این ماهه که به این معنیه پیش بینی اون صندق سنتی احمقانه ات درست عمل کرده- البته لمس فوق العاده ای برای دادن پیشنهادم بود، از داستانت متشکرم.» 

او با  چنان لحن سردی این اخبار رو به من می گفت که من از شدت شک و وحشت چنان می لرزیدم که گویی زمین زیر پاهایم می لرزد.  

«‌پدرم هیچوقت همچین کاری با من نمی کنه. اون منو به بالاترین پیشنهاد نمی فروشه!» 

پاهایم به زمین چسبیده بود و جرات بالا رفتن از پله ها و ثابت کردن درستی حرفهایم را نداشتم.   

پوزخندی به آرامی بر صورتش نقش بست. به وضوح از عصبانیت من خوشحال بود.  

«کی گفته که من بالاترین پیشنهاد رو دادم؟» 

من به طور کامل به او واگذار شده بودم. 

من هیچوقت به هیچکس آسیبی نرسانده بودم- و همیشه یاد گرفته بودم که به عنوان یک زن، نشان دادن رفتارهای احساسی، شایع ترین شکل رفتاری زنان سطح پایینه.  

به همین علت سیلی که بر صورتش نواختم به همان شدتی که دوست داشتم نبود و تنها شبیه به کشتن حشره ای بر روی گونه اش بود که تنها مثل پر،‌کمی صمیمانه، بر چانه زاویه دارش نواخته شد. اصلاً از جایش حرکت نکرد.  

ترحم و بی علاقگی در چشم های بی انتها و محشرش موج می زد.  

«دو ساعت بهت وقت می دم لوازمت رو جمع کنی، هر چیزی که اینجا جا بزاری همینجا هم باقی می مونه. دوشیزه روسی وقت شناسی من رو امتحان نکن.» 

دوباره زیادی بهم نزدیک شد و ساعت طلایش را به مچ دست من بست.  

در یک لحظه از حالت جنگیدن با او به هق هق افتادم و گفتم « چطور می تونی این کارا رو بکنی؟» 

قفسه سینه اش را فشار می دادم. اصلاً فکر نمی کردم. اصلاً مطمئن نبودم که حتی نفس هم می کشیدم. ادامه دادم «چطور تونستی مامان و بابام رو متقاعد کنی؟»

من تنها فرزند آنها بودم. بارداری های مادرم به سقط جنین منجر می شد و همیشه به من جواهر قیمتی ام می گفت – اما حالا من در اینجا ایستاده بودم، با ساعت مارک گوچی غریبه ای بر مچ دستم. ساعتی که تنها بخش کوچکی از مهریه ای که قولش داده شده، بود.  

پدر و مادرم هر کسی که در اجتماع به من نزدیک می شد را به بهترین شکل انتخاب می کردند و وقتی به حلقه دوستانم می پیوست به شدت مراقبش بودند. آنقدر زیاد که،‌ در واقع، ‌من خودم اصلاً دوستی نداشتم و دوستانم تنها محدود به دخترانی می شد،که آنها هم نام خانوادگی روسی را یدک می کشیدند.  

هر وقت با دختران همسن و سال خودم برخورد می کردم آنها یا بسیار فتنه گر بودند و یا آنقدر سطح بالا نبودند.  

خیلی غیر واقعی به نظر می رسید، ولی من یک لحظه هم بر اشتباه بودن این فکر تردید نمی کردم.  

برای اولین بار در طول زندگیم، پدرم را پایین تر از خدا می دیدم. او ضعف هایی هم هم داشت و ولف کیتون تنها آنها را پیدا کرده بود و از آنها استفاده نموده بود.  

ولف کت بلیزرش را پوشید و از درب ساختمان خارج شد، بادیگاردهایش مثل سگهای وفادارش به دنبالش می دویدند.  

به سرعت به سمت طبقه بالا حرکت کردم. گویی پاهایم آتش گرفته بودند و آدرنالین در آنها جریان یافته بود.  

اولین کسی که آماج خشم من قرار گرفت مادرم بود، او من قول داده بود در جریان ازدواجم از من طرفداری کند.  

با حداکثر سرعت به سمتش دویدم، ولی پدرم با خشونت مانعم شد و ماریو هم بازوی دیگرم را گرفت. اولین باری بود که آدم های پدرم به من فیزیکی دست می زدند.  

همانطور که جیغ می زدم و لگد می پراندم، من را از دفتر کار پدرم خارج کردن و مادرم همانطور با اشکهایی حلقه زده در چشمانش آنجا ایستاده بود و نگاهم می کرد.  

وکلای پدرم هم در گوشه اتاق سرافکنده ایستاده بودند و به برگه های در دستشان خیره شده بودند و وانمود می کردند که هیچ چیز غیر طبیعی اتفاق نیافتاده است. دوست داشتم آنقدر جیغ بزنم تا سقف خانه بر سر همه ما فرو بریزد و ما را در زیر خودش دفن نماید. تا شرمنده شوند، با آنها بجنگم. 

من نوزده سالم بود، می توانستم فرار کنم.  

اما از چه چیزی فرار کنم؟ 

من کاملاً تحت نظر بودم. هیچکس را بجز پدرو مادرم نمی شناختم. بعلاوه چه پشتوانه ای داشتم؟

پدرم با لحنی سنگین و سنگدلانه ای گفت « فرانچسکا، نه اینکه خیلی مهمه، ولی می خوام بدونی که مادرت اصلاً در این موضوع مقصر نیست. من ولف رو برات انتخاب کردم، چون انتخاب بهتری بود. آنجلو پسر خوبیه، ولی از اشراف نیست. پدر پدر بزرگش یک قصاب ساده بوده. کیتون بهترین مرد مجرد شیکاگوست. و احتمالاً رییس جمهور آینده ایالات متحده. او به طور قابل توجهی هم ثروتمند تر و مسنتر و در دراز مدت برای پیش برد اهداف مافیا هم مفیدتره» 

«من عضو مافیا نیستم! من یک آدمم!» 

می توانستم با خروج این کلمات از گلویم لرزش تارهای صوتیم را هم حس کنم.  

پدرم در پاسخ گفت «‌جفتشی و به عنوان دختر

مردی که مافیای شیکاگو رو دوباره سرپا کرده، تو هم باید خودت رو قربانی کنی، چه بخواهی چه نخواهی!» 

آنها من را به سمت اتاقم در انتهای راهرو بردند. مادرم پشت سر ما آمد و آرام و زیر لب شروع به عذرخواهی از من کرد، ولی من آنقدر کارهای وحشیانه ای انجام می دادم که به سختی متوجه آن حرفها می شدم.  

حتی برای یک لحظه هم فکر نمی کردم که پدرم کیتون را بدون مشورت اولیه با من انتخاب کند. اما باز هم می دانستم که آنقدر مغرور بودم که او را نمی پذیرفتم.  

کیتون قدرتش را در اینجا اعمال کرده بود و من دلیلش را نمی دانستم.  

جیغ کشیدم «من بهترین مرد مجرد شیکاگو رو نمی خوام، یا حتی پاپ واتیکان یا رییس جمهور ایالات متحده رو، من آنجلو رو می خوام!» 

اما هیچکس به حرف من گوش نداد.  

من هوا بودم. دیده نمی شدم و اهمیتی هم نداشتم و در عین حال حیاتی هم بودم.  

آنها در جلوی درب اتاقم ایستادند، با دست هایشان کمر من را گرفته بودند. وقتی دیدم حرکتی نمی کنند، کم کم شل شدم، من باید وارد اتاقم می شدم. کلارا همانطور که لبا سها و کفش هایم را در داخل چمدان باز روی تختم بسته بندی می کرد اشکهایش را هم از روی گونه هایش پاک می نمود.  

مامان شانه هایم را گرفت و من را به سمت خودش برگرداند تا رو در رو شویم.  

«‌اون یادداشت گفته بود که هرکسی که تو رو ببوسه عشق زندگیت می شه، نگفته بود؟» 

چشم های قرمز و پف کرده اش در کاسه چشمانش می رقصیدند. به آن تکه کاغذ چنگ می زد.  

«فرانکی اون تو رو بوسیده!» 

«گولم زد!» 

«ویتا میا (به زبان ایتالیایی: زندگی من) تو حتی آنجلو رو هم خیلی خوب نمی شناختی!» 

«من حتی سناتور کیتون رو همونقدر هم نمی شناسم.» 

و با این شناختی که از او پیدا کرده بودم، ازش متنفر بودم.  

«‌اون ثروتمنده، ‌خوشتیپه، و آینده موفقی پیش روشه. شما همدیگر رو نمی شناسین، کم کم می شناسید. من هم پدرت رو قبل از ازدواجمون نمی شناختم. ویتا میا، عشق هم مگه بدون یکم خطر میشه؟» 

دلداری می داد، فکر می کردم و می دانستم، چطوریش مهم نیست، اما ولف کیتون ماموریتش را در بهم ریختن زندگیم به خوبی انجام داده بود.

دو ساعت بعد من از دروازه های میله ای سیاه رنگ عمارت کیتون سوار بر کادیلاک DTS گذشتم.  

در طول زمانی که سوار ماشین بودم دایماً به راننده جوان با آن کت و شلوار ارزان قیمتش التماس می کردم که من را به نزدیک ترین اداره پلیس برساند، اما او ترجیح می داد که حرف های من را نشنیده بگیرد.  

کیفم را به دنبال گوشی تلفنم زیر و رو کرده بودم اما آنجا نبود.  

«‌اَاَاَه!» 

مردی که در صندلی جلو کنار راننده نشسته بود، نفس عمیقی کشید ومن برای اولین بار متوجه حضور گارد امنیتی در ماشین شدم.  

جایی که پدر مادر من در ایتالیای کوچک زندگی می کردند پر از کلیساهای کاتولیک، رستوران های عجیب و غریب و پارک های شلوغ مملو از بچه و دانش آموز بود. با این حال خانه ولف کیتون در خیابان برلینگ، جایی بسیار خلوت و معتبر قرار داشت. عمارتی بسیار بسیار بزرگ و سفید رنگ که حتی در میان خانه های بزرگ آن منطقه باز هم به طور خنده داری بسیار بسیار بزرگ بود. 

آنقدر بزرگ بود که حدس می زدم برای ساخت آن، چند ساختمان کناری اش را هم خراب کرده بودند. زیر پا گذاشتن دیگران در مسیر حرکتش الگوی او در زندگیش بود.  

چمنها تزیین شده و پنجره های مشبک سبک قرون وسطایی به من خوشامد گفتند و پیچکها و سرخسهایی که از دیوار آن بنای عظیم بالا رفته بودند، همچون زنی که انگشتانش را به دور بدن مردی پیچیده بود، به نظر می رسیدند.   

ولف کیتون ممکن است که سناتور باشد اما پولش از سیاست بدست نیامده بود. 

بعد از اینکه وارد خانه شدیم دو نفر خدمتکار صندوق عقب را باز کردند و چمدان های متعدد من را از آن خارج نمودند. زنی که نسخه مسن تر و لاغر تر کلارا بود، با ظاهری عبوس و ملبس در لباس سیاه رنگ تزین شده با سنجاق سینه ای نقره ای در چهارچوب درب نمایان شد.  

او با چانه ای بالا داده، نفس عمیقی کشید و نگاهی اجمالی به من انداخت 

«دوشیزه روسی؟»

در حالی که کیفم را به قفسه سینه ام فشار می دادم از ماشین پیاده شدم. احمق حتی تظاهر به خوش آمد گویی به من هم نکرد.  

با ستون فقراتی صاف و دستهایی که در پشت سرش به هم قفل کرده بود به سمت من حرکت کرد و بعد دستش را به طرف من دراز کرد و گفت «من خانم استرلینگ هستم» 

بدون دست دادن تنها به دستش نگاه کردم. او به ولف کیتون در آدم دزدیش و اجبار من به این ازدواج کمک کرده بود.  

واقعیت این بود که با کیفم بر سر او کوباندن، میزان ادب و نزاکت من را نشان نمی داد. 

«‌اجازه بدید ضلع محل اقامتتون رو نشونتون بدم» 

« ضلع محل اقامتم؟» 

اتوماتیک وار به دنبالش حرکت کردم. 

به خودم گفتم، نه – قول می دهم که تمام این چیزها موقتی باشد. من فقط باید تمام قوای ذهنی ام را جمع می کردم و یک نقشه حساب شده می کشیدم. در قرن بیست و یکم بودیم. به زودی هم به تلفن، هم لپ تاپ و هم ایستگاه پلیس می توانستم دست پیدا کنم. و این کابوس شبانه قبل از اینکه حتی بتواند شروع شود به پایان می رسید.  

و بعدش چی؟ با پدرم می جنگیدم و خطر مرگ را به جان می خریدم؟ 

«بله، عزیزم. ضلع. اینکه آقای کیتون نسبت به عروسش اینقدر سنتی عمل می کنه باعث خوشحالی و تعجب من شد. ایشون گفتند قبل از ازدواجتون تخت مشترکی نخواهید داشت.» 

هاله ای از لبخند بر لبانش نقش بست. او به وضوح طرفدار این ایده بود. که در این مورد هم عقیده بودیم. من ترجیح می دادم که کاسه چشمم را از جا در بیاورم تا اینکه با شیطانی مثل او همبستر شوم. 

 پله های مرمرین سفیدرنگی که به دو قسمت چپ و راست تقسیم می شد، پرتره رییس جمهورهای سابق که دیوارهای سبز نعنایی ملایم آنجا را تزیین کرده بود، سقفهای بلند تزیین شده، شومینه ها و حیاط فوق العاده ایکه از پنجره های بلند و قدی آنجا دیده می شد ، مبهوت کننده بودند. 

با عبور ما از درب دو لنگه ای که پیانوی بزرگ ساخت استنوی در وسطش قرار گرفته بود و دیوارهایی پوشیده از قفسه های کتاب، از سقف تا زمین، که بیش از هزاران جلد کتاب در آن جای داده شده بود، نفسم بند آمد.  

در این اتاق بر رنگهای کرم و مشکی تاکید شده بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *