نمیدونستم تو سرش داره چی میگذشت و همین باعث شده بود تا منتظر بهش چشم بدوزم و شاهرخ ادامه بده:

_بعدا راجع بهش حرف میزنیم. شب بخیر

و راه افتاد تا از اتاق بره بیرون و قبل از خروجش گفت:

_قبل از اینکه بخوابی در اتاق و قفل کن

با خنده جواب دادم:

_نه که شما کلید ندارید!

در اتاق و باز کرد:

_رفت و اومد به این اتاق واسه هرکسی غیر از من ممنوعه!

و نگاهش و ازم گرفت و رفت بیرون که بیخیال شونه ای بالا انداختم و به خوردنم ادامه دادم.

…..

ثانیه ها و دقیقه ها به سرعت برق و باد گذشتن و چند ساعت دیگه مهمونی شروع میشد.

نهال از صبح اینجا بود و حسابی واسه امشب آمادم کرده بود.

موهای بلندم و اتو کشیده بود و از فرق برام باز کرده بود و آرایش خوشگلی رو صورتم پیاده کرده بود و رژ قرمز جیغ رو لبم زیبایی این آرایش و چند برابر کرده بود!

جلو آینه نشسته بودم و به هیلدا پیام میدادم که صدای نهال و شنیدم:

_کفش و لباستم گذاشتم رو تختت، من دیگه میرم!

از تو آینه لبخندی بهش زدم که از اتاق زد بیرون و منم با خیال راحت به هیلدا که چند روزی بود ازش بی خبر بودم زنگ زدم و یه نیم ساعتی باهاش حرف زدم و البته چیزی از ماجراهایی که اتفاق افتاده بود بهش نگفتم!

حرف زدنم با هیلدا که تموم شد رفتم سمت لباسی که قرار بود امشب بپوشم.

یه پیراهن بلند مدل ماهی آستین سرب با یقه بازش که تا رو شونه هام باز بود و پارچه لمه ای قرمز رنگش با روح و روانم بازی میکرد!

لباس و از تو کاورش بیرون آوردم زیپش و باز کردم و پوشیدمش اما هرکاری کردم موفق نشدم زیپی که از پشت میخورد و ببندم و با کلافگی پوفی کشیدم،

کاش نهال میموند و بعد از پوشیدن لباس میرفت که حالا به همچین اوضاعی دچار نشم!

تلاش هام که بی نتیجه موند زنگ زدم به شاهرخ که‌ یکی از خدمتکارارو بفرسته اینجا تا این زیپ وامونده رو بلنده و در انتظار اومدن خدمتکار کفش های پاشنه بلند همرنگ لباس و پوشیدم که بی هیچ در زدنی در باز شد و همین باعث شد تا سر بچرخونم و شاهرخ و تو چهار چوب در ببینم!

با دیدنش هول شدم و گفتم:

_چیزی شده؟

در اتاق و بست:

_گفتی یکی و بفرستم اینجا

سری به نشونه تایید تکون دادم:

_زیپ لباس و نمیتونم ببندم!

اومد سمتم:

_خودم میبندم!

با یادآوری اینکه لباس تا پایین کمرم باز بود رنگ عوض کردم و همینطور که موهام و کاملا مینداختم پشتم تا لخت بودن بدنم مشخص نشه جواب دادم:

آخه…ن…نمیشه

با تعجب ابرویی بالا انداخت:

_یه زیپه دیگه!

و قبل از اینکه من بخوام جوابی بدم اومد پشت سرم و موهام و کنار زد…

از فکر اینکه پشت سرم بود و داشت از کمر تا گردنم و میدید چشمام و بستم که تو سکوت فضای اتاق صدای بالا کشیدن زیپ لباس پیچید و بعد هم شاهرخ گفت:

_اینکه کاری نداشت!

و نفهمیدم کی اما چشمام و که باز کردم روبه روم وایساده بود:

_چرا چشمات بسته بودی؟

یه لبخند ضایع تحویلش دادم و با کفشایی که راه رفتن باهاشون سخت بود رفتم سمت آینه،

به نظرم همه چیز عالی بود و امشب تو این مهمونی حسابی میدرخشیدم!

چشم از خودم گرفتم و چرخیدم سمتش، کنار تخت وایساده بود و نگاهم میکرد که گفتم:

_من آمادم!

لبخند رضایت بخشی زد و اومد روبه روم وایساد:

_امشب بیشتر از دیشب باید حواست و جمع کنی، میدونی که؟

اوهومی گفتم:

_خیالت تخت استاد

سری تکون داد و بعد تو گوشم گفت:

_شاهرخ، شاهرخ جان!

از اینکه با صدای بمش تو گوشم حرف میزد مو به تنم سیخ شد و مثل لاک پشت گردنم جمع شد:

_خیلی خب، شاهرخ جان!

بااینطور دیدنم قهقهه زد و این بار دستاش و دور کمرم حلقه کرد که خشکم زد:

_چیکار میکنی؟

یه کلمه جواب داد:

_رقص!

و با یه کم مکث ادامه داد:

_با وجود اینکه از این قرتی بازیا بدم میاد اما امصب باید باهم برقصیم، بلدی؟

و حالا دیگه دیر بود واسه گفتن اینکه رقصیدن ما بااینا خیلی فرق داره و من ته تهش میتونم دوتا قر بدم و بلرزونم که گفتم:

_یه کمی!

چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد گفت:

_پس یه کمی تمرین میکنیم و همینطور که دستاش دور کمرم بود من و سمت خودش کشید که جا خوردم و حیرون نگاهش کردم و اون ادامه داد:

_دستات و حلقه کن دور گردنم و پاهات و با پاهام حرکت بده

کاری که گفت و انجام دادم و با اینکه خنده ام میگرفت اما دور تا دور اتاق و هرچند ناشیانه اما باهاش رقصیدم که تک ضربه آرومی به در زده شد و بعد هم در باز شد و یه پیرزن که اولین بارم بود میدیدمش با لبخند نگاهمون کرد:

_دارید واسه شب آماده میشید‌؟

با دیدن این پیرزن دستای شاهرخ از رو کمرم افتاد و رفت سمتش:

_مادر بزرگ اومدی!

و یه جوری همدیگه رو بغل کردن که انگار ده سال بود همدیگه رو ندیده بودن و بعد از هم جدا شدن که منم سلامی کردم و این مادربزرگ که انگار ورژنش با همه فرق داشت به یه سلام خشک و خالی راضی نشد و از بالای عینکش نگاهم کرد و با انگشت اشاره کرد که بهش نزدیک تر شم:

_بیا بغلم ببینم…

تو بغل مامان بزرگش قشنگ له شدن و احساس کردم!

لامصب یه جوری من و بغل کرده بود که انگار نوه گم شده اشم و پر سر و صدا ماچمم میکرد و اما بالاخره بعد از ده دقیقه تو آغوشش بودن ولم کرد:

_حیف آرایش داری نمیشه اونطور که دلم میخواد ببوسمت!

لامصب اثرات تفش رو لپام هنوز باقی بود و میوفت اونطور که دلش میخواسته بوسم نکرده!

بااین حال لبخندی بهش زدم:

_خوشحالم از آشناییتون!

نگاهش و بین من و شاهرخ خندید و از خنده پوکید:

_این دختر چرا همچین حرف میزنه شاهرخ؟

و لپم و کشید:

_با من راحت باش، من عین پدر مادر این شوهرت نیستم، از خودتونم!

و با حالت با مزه ای چشمکی زد که شاهرخ گفت:

_خیلی خوشحالم که اومدی، دیگه ام نمیخوام برگردی اصفهان بمون پیش خودم

مامان بزرگ که همچنان لبخند به لب داشت جواب داد:

_خیالت راحت تا بچت و نبینم برنمیگردم!

و روبه من گفت‌:

_یه پسر واسمون بیار جفت شاهرخ!

با این حرفش لب و لوچم آویزون شد که فکر کرد ناراحت شدم و یه قدم اومد نزدیک تر:

_نه که تو خوشگل نباشیا! فقط پسره شبیه شاهرخ باشه قشنگ تره!

و با خنده دست تکون داد و از اتاق رفت بیرون‌‌!

مات و مبهوت زل زدم به شاهرخ و گفتم:

_تا کی باید نقش زنت و بازی کنم؟!

از اینطور گیج و پریشون دیدنم به خنده افتاد:

_فکر کنم تا وقتی که یه پسر واسم…

چشمام ریز شده بود و منتظر نگاهش میکردم:

_واست؟؟؟

خنده هاش به لبخند کجی گوشه لبهاش تبدیل شد:

_ موهات حسابی به هم ریخته شده برو جلو آینه مرتبشون کن دیگه کم کم باید بریم پایین!

و دست به سینه تکیه داد به دیوار پشت سرش که رفتم جلو آینه و دستی به موهام کشیدم و خودم و مرتب کردم که دوباره صداش و شنیدم:

_نهال چی ساخته!

و در اتاق و باز کرد که زبون تند و تیزم به کار افتاد:

_ساخت نهال نیست، ساخت خداست منتها شما تازه چشم باز کردین!

و با پررویی تموم جلو تر ازش زدم بیرون که در اتاق و قفل کرد و خودش و رسوند بهم:

_الان وقت کل کل نیست، باید دست تو دست من قدم برداری!

و دستش و به سمتم دراز کرد که ابرویی بالا انداختم و دستم و از پهلوش بردم و تو حلقه دستش جا دادم:

_اینطوری بیشتر دوست دارم!

همه میزهای طبقه پایین پر بودن از میوه و انواع نوشیدنی که من حتی اسماشونم نمیدونستم!

با رسیدن مهمونا همراه شاهرخ قدم بر میداشتم و یکی یکی باهاشون آشنا میشدم تا دیگه تکمیل شدن و حالا همه مشغول نوشیدن و خوردن بودن و من بین این آدما بی کار ترین بودم که فقط اطراف و نگاه میکردم و گاها از خستگی خمیازه هم میکشیدم!

بین مهمونا نگاهم به مادر بزرگ این خونه افتاد، لعنتیا انگار پیر زناشونم خاص بودن که مادر بزرگ نشسته بود بین خانم های تقریبا سن بالا و باهم مینوشیدن و میخندیدن!

این مهمونی بدجوری واسم غریب بود، همه مست بودن و چند نفر هم داشتن وسط میرقصیدن که چرخیدم سمت شاهرخی که کنارم نشسته بود و گفتم:

_من میتونم برم بالا؟

بدجوری مست بود، این و از چشما و لحن حرف زدنش میشد فهمید که یه پیک دیگه رفت بالا و جواب داد:

_کجا بری تازه میخوایم باهم برقصیم دلبرم!

پوفی کشیدم و از جایی که مست بود آزادانه جواب دادم:

_خدا شفا بده انشاالله!

اصلا حرفم و نفهمید که قهقهه زد:

_من بیمار توعم شفا به چه کار آید؟

و از یکی از شیشه های خفن مشروباشون واسم یه کمی ریخت و گرفت سمتم:

_بزن به سلامتیم!

با این حرفش سوراخای دماغم گشاد شد و خیره بهش چند باری پشت سر هم پلک زدم،بزنم به سلامتیش؟ مردتیکه مست حسابی جو گیر شده بود و نمیدونست چی میگه که دستش و به عقب هول دادم:

_عزیزم تو بزن به سلامتی من!

با رضایت نگاهم کرد و بعد نوشید و بلند شد سرپا و دستش و دراز کرد سمتم:

_دلم میخواد با این آهنگه برقصیم‌!

اصلا از این وضعیت راضی نبودم که چهارتا فحش آبدار تو دلم نثارش کردم و ناچارا بلند شدم و یه کمی باهاش رقصیدم و اما اون مست تر از اونی بود که فکرش و میکردم که بعد از چند دقیقه رقصیدن ولم کرد و رفت سمت یه دختر دیگه!

با اینکه شاهرخ واسه من اهمیتی نداشت و من فقط واسه رسیدن به اون پول وارد این بازی شده بودم اما بدجوری بهم برخورد که دلخور و عصبی نگاهش کردم تا اینکه صدای یه مرد و پشت سرم شنیدم:

_خانم توتونچی میتونیم باهم برقصیم؟

چرخیدم به سمت صدا،

یه مرد جوون شیک که البته در حد شاهرخ توتونچی نبود اما خب بعد از شاهرخ اول بود!

دو دل بودم بین قبول کردن یا قبول نکردن پیشنهادش اما با دیدن شاهرخی که حسابی داشت واسه خودش حال میکرد سری به نشونه تایید تکون دادم:

_البته!

و باهاش رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن باهاش، حتی از شاهرخ هم بهتر میرقصید و من حس خوب الانم رو چقدر دوست داشتم!

تا پایان آهنگی که تو سالن پخش میشد باهم رقصیدیم که همزمان با پایان رقصمون در حالی که با لبخند جواب تشکر پسره که اسمشم نمیدونستم رو میدادم، متوجه نگاه شاهرخ شدم،

یه نگاه ناراحت و عصبی!

یه طوری داشت نگاهم میکرد که انگار جدی جدی من زنشم و تو اوج مست بودن آقا غیرتی شده بود!

نگاهش و که از روم بر نداشت شونه ای بالا انداختم و همزمان با بالا آوردن دستام بهش فهموندم که ‘چیه’؟

و اما اون به جواب دادن از راه دور قانع نشد که با اخم اومد سمتم و تو گوشم گفت:

_همین حالا برو طبقه بالا، باهات کار دارم…

انقدری عصبی بود که نتونستم حرفی بزنم و رفتم طبقه بالا.

صدای قدماش و پشت سرم میشنیدم که رو پله ها خودش و بهم رسوند و دستم و محکم کشید که اخمام رفت توهم و با رسیدن به اولین اتاق طبقه بالا در و باز کرد و هولم داد تو!

هر چقدرم که مست بود اون حق نداشت با من اینجوری رفتار کنه که از کوره در رفتم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_چرا همچین میکنی؟

بی هیچ حرفی اومد سمتم،هرچی بهم نزدیک تر میشد من هم عقب تر میرفتم تا رسیدم به کمد دیواری انتهای اتاق و با برخورد بهش متوقف شدم و حالا انگار راهی واسه فرار از توتونچی نبود که دستاش و گذاشت دو طرف سرم و واسم حصار درست کرد:

_داشتی چه غلطی میکردی؟!

با این حرفش چشمام گرد شد و جواب دادم:

_چی میگی شاهرخ؟ من کاری نکردم! مستی حالیت نیست!

و خواستم از زیر دستش در برم که این بار دستاش و گذاشت رو  شونه هام:

_وسط خونه من با یه مرد دیگه میرقصی؟

با این حرفش پوزخندی زدم:

_رقصیدم که رقصیدم، مگه غیر از اینه که من دارم نقش بازی میکنم؟ما باهم نسبتی نداریم!

متقابلا پوزخندی تحویلم داد:

_مثل اینکه قرار داد و خوب نخوندی!

و یه دفعه و به دور از هر لطافتی لب  های داغش و رو لبام گذاشت و بعد هم لب پایینم و به دندون گرفت!

از بوی الکل دهنش حالم داشت بهم میخورد که هولش دادم عقب و عق زدم که همزمان صداش و شنیدم:

_خوب گوش کن ببین چی میگم، تو الان مال منی… در اختیار منی… تا آخر اطن بازی حتی حق نگاه کردن به هیچ مردی رو هم نداری!

دستش و بالا آورده بود و با انگشت اشارش واسم خط و نشون میکشید و سست و بی اراده به سمت عقب قدم برمیداشت که یهو افتاد رو تخت و دیگه ازش هیچ صدایی نشنیدم…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *