تن عرق کرده‌ و برهنه‌م رو نفس زنون از روی تن زنونش کنار کشیدم و بغلش روی تخت ولو شدم. لذت برده بودم؟ آره! اما حالا چه حسی داشتم؟ هیچی جز احساس خستگی! دلم یک دوش آب گرم می خواست و رفتنِ دختر برهنه ای که کنارم دراز کشیده بود.

همیشه همین بود! اولش احساسِ تنوع طلبی بهم غالب می شد و با یک دخترِ جدید به این اتاق کشیده می شدم تا هوسم رو سیراب کنم، اما آخرش از خودم به خاطر خوابیدن با دخترای هرزه ای که فکر می کنن با یه شب حال دادن می‌تونن مخمو بزنن تا پول مفت خرجشون کنم و تهش با یه حرومزاده مثل خودشون رو هم بریزن و دورم بزنن، متنفر می شدم! من حالِ خودمو می کردم بعدش همه چی برای همیشه تموم می شد!

نگاهش نمی کردم اما از گوشه ی چشمم دیدم که چرخید و سرش رو روی بازوم گذاشت. انگشتای لطیفش روی سینه ی برهنه‌م قرار گرفت و مشغول کشیدن خط های فرضی شد. 

بی اراده بود وقتی گوشه ی لبم به نشونه ی پوزخندی نفرت انگیز کج شد. حتما الان ازم توقع محبت داشت و می خواست حرفای عاشقانه بزنم، اما اون نمی دونست باربد مهرزاد، جز خواهر دردونه‌ش به هیچ احدی محبت نمی کنه!

بیشتر از این نمی تونستم حرکت دستش روی سینه ی برهنم رو تحمل کنم! من از خودم می ترسیدم. می ترسیدم بازم دلم یه دور دیگه هوس کنه. حالا که حس تنوع طلبیم فروکش کرده بود، نمی خواستم بازم توی دام این دختری که نقشش رو بی نقص بازی می کرد، گر‌فتار بشم. دوست داشتم هرچه زودتر این دختر بره و دیگه هیچ وقت برنگرده!

نیم خیز شدم تا به حموم برم و زودتر از شرش راحت بشم که دستش دور مچم حلقه شد.

نگاهی به چهره ی مصنوعیش کردم و با یاد آوری ناله های زنونش و حرفای چندش آوری که حین رابطه می گفت، حالت تهوع گرفتم! چند لحظه ی پیش شاید ازشون لذت می بردم اما حالا… لعنت به این تنوع طلبیِ افراطی!

-باربدی بیا پیشم بخواب. کجا می خوای بری؟

به چه قیمتی اینطوری خودش رو کوچیک می کرد؟ به قیمت چند تا مسافرت خارج از کشور و چند تا کادوی لاکچری؟ پس عزت نفس و دنیای دخترونه‌ش چی می شد؟ چه طور می تونست هر شب زیر یکی بخوابه و هر روز به یکی بگه عشقم؟ من هرچه قدرم کثافت بودم هیچ وقت سمت هیچ دختری نمی رفتم‌. هرکسی که پاش به این اتاق باز می شد خودش سمتم می اومد و این رو می خواست. من حتی هیچ وقت پیشنهاد سکس رو مطرح نمی کردم. طرف مقابلم پیش قدم می شد! من کثافت ترین مردِ این شهرم ولی با هیچ زنی قابل مقایسه نیستم. زن هایی که پاشون به این اتاق باز میشه، خیلی از من کثافت ترند!

چند لحظه ای نگاه تلخم رو بدرقه‌ش کردم بلکه از رو بره. لبخند اغواگرش روی لبش ماسید و نگاهش رنگ تعجب و ناباوری گرفت! انگار باور نمی کرد بعد سرویس بی نقصی که داده بود، با این رفتارم روبه رو بشه. طولی نکشید که صدای متعجبش به گوشم رسید:

-چی شده؟

مچم رو از بین انگشتای ظریفش بیرون کشیدم و از روی تخت بلند شدم. در حالی که به سمت کمد لباسام می رفتم، محکم و پر جذبه لب زدم:

-میتونی بخوابی. هروقت خوابت تموم شد و احساس کردی دیگه خسته نیستی، برو! برو و دیگه هیچ وقت برنگرد. تحت هیچ شرایطی! فهمیدی؟

حوله و یک دست لباس از کمد بیرون کشیدم و به سمت حموم به راه افتادم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای جیغ جیغوش بلند شد:

-یعنی چی باربد؟ چی میگی واسه خودت؟ ما همین چند دقیقه ی پیش…

-خودم می دونم چند دقیقه ی پیش چه اتفاقی افتاده. اما تاریخ مصرف هرکسی برای من همینقدره! بیشتر از این نمی تونم هیچ دختری رو تحمل کنم. هم تو حال کردی و هم من، پس دیگه کاری با هم نداریم.

می دونستم که شوکه و وارفته سر جاش نشسته و نمی فهمه چه اتفاقی افتاده! و حتی شک نداشتم که اصلا حال خوبی نداره. برام اهمیتی نداشت! اون لحظه ای که برام عشوه می ریخت و تو سرش نقشه ی تلکه کردنم رو می کشید باید فکرش رو می کرد!

شاید اگه به زور و با هزار تا وعده و حرف عاشقانه روی این تخت می کشوندمش، الان دلم براش می سوخت و عذاب وجدان می گرفتم، اما نه وقتی می دونم طرف مقابلم چی کاره‌س!

وارد حموم شدم و ترجیح دادم تا زمانی که بر می گردم توی همون حس مزخرف بهت زدگیش بمونه! اینقدر مات و مبهوت به در و دیوار اتاقم زل بزنه که بفهمه من شبیه اون مردای احمقی که گولش رو خوردن نیستم!

زیر دوش آب گرم ایستادم و سعی کردم دیگه به دختری که الان نقشه ی قتلم رو می کشه، فکر نکنم.

موهای تقریباً بلندم رو چنگی زدم و طی یک خواسته ی ناگهانی تصمیم گرفتم امشب دلی از عزای موهام در بیارم. تنوع برای منی که تموم تنوع طلبای شهرو آدم کرده و خودش هیچ وقت آدم نمیشه، تاسف بر انگیز و در عین حال لذت بخشه!

نیم ساعت بعد، حولم رو به تن کردم و وارد اتاق شدم. به دختری که از نیم ساعت پیش درب و داغون تر بود نگاهی کردم و در حالی که کلاه حوله‌م رو روی موهای نمدارم می کشیدم، با لحنی بی اهمیت و پر‌ آرامش گفتم:

-نخوابیدی که! اگه خسته نیستی پاشو برو. نشستی به در و دیوارا نگاه می کنی که چی؟!

به ضرب سرش رو بالا آورد و مات نگاهم کرد. این نگاه برام آشنا بود. شاید صدمین دختری بود که اینطوری نگاهم می کرد. من کی اینقدر کثافت شدم؟ کی با باربد اینکارو کرد؟

نگاهمو از چشم های سرخش گرفتم و صدای مغزم رو نادیده گرفتم. در حالی که توی آیینه نگاه می کردم و دست روی ته ریشم می کشیدم گفتم:

-این مظلوم بازیارو جلوی من در نیار. مگه بهت حال ندادم؟ پنجاه سالم بگذره کسی رو پیدا نمی کنی که اینجوری بهت حال بده. پس حالا چته؟

نگاهش پر از حرص و نفرت بود و از عصبانیت نفس نفس می زد. سشوار رو توی برق زدم که صدای نازکش بلند شد:

-فکر کردی خیلی زرنگی نه؟ پدرت رو در میارم!

بی اراده قهقه زدم. سشوار رو میز گذاشتم و در حالی که یک دستمو به میز کنسول تکیه داده بودم گفتم:

-اتفاقا اونی که فکر می کرد زرنگه تویی! فکر کردی خرم نمی فهمم یه مدته به هر شکلی خودتو سر راهم قرار میدی که مخمو بزنی؟ این خونه و ماشین چشمتو گرفته نگو نگرفته! در ضمن، پارسارو که می شناسی؟! رفیقِ شفیقِ منه! قبل از اینکه مخ یکیو بزنی، بگرد ببین اطرافیانش تورو نشناسن که اینجوری دستت رو نشه. فکر کردی چون اون بچه رو گول زدی و ازش پول چاپیدی منم می تونی؟ پاشو گورتو گم کن تا خودم پرتت نکردم بیرون!

چشماش از بهت و نفرت گرد شده بودند. نگاهی پر نفرت به سرتام کرد و مشغول پوشیدن لباساش شد. نگاه از اندام ظریف و دلنشینش گرفتم تا دوباره نخوام کاری انجام بدم که بیشتر از این کنارم بمونه. هنوز پر غرور بود وقتی  سمتم اومد و خیره تو چشمام گفت:

-خیلی کثافتی! خیلی! تقاصشو پس میدی!

-اوکی تو درست میگی. حالا برو بیرون!

اشک توی چشماش حلقه زد! می دونستم گریه کردنش به خاطر خوابیدنش با من نیست. به خاطر این بود که دستش اینطوری پیشم رو شده بود و به این شکل از خونم مینداختمش بیرون!

دختری که خیلیارو گول زده بود، حالا توسط من خرد و خاکشیر شده بود و هیچ کاری هم نمی تونست انجام بده!

وقتی دیدم داره بر و بر با غیض نگاهم می کنه، دهنم رو باز کردم تا حرف دیگه ای بارش کنم که راهشو کشید و رفت. محکم در اتاقو بهم کوبیدم و عصبی غریدم:

-لعنت به همتون

البته واژه ی “همتون” خودِ باربدِ مهرزاد رو هم شامل می شد. من از باربدی که توی آیینه اتاقم می دیدم راضی نبودم. شاید از نظر دیگران بهترین و موفق ترین و جذاب ترین باشم، ولی از نظر خودم، من فقط می تونستم برادرِ خوبی باشم. همین و بس!

هنوزم عطر تنِ دخترکی که حتی اسمش رو هم یادم نبود، هوای اتاق رو آلوده  کرده بود! رو تختی رو برداشتم و همراه با فحش غلیظی توی سبد لباس چرکا انداختم. کنار پنجره ی بزرگ اتاقم ایستادم و نگاهی به کل شهر انداختم. نگاه کردن به ساختمونا، حس خوبی بهم می داد و خیره شدن به برج میلاد، این حس خوب رو تکمیل می کرد. من عاشقِ این شهر بودم!

سرم رو به سمت میز کنسول چرخوندم و کمی بعد یک نخ سیگار از روش برداشتم. شروع به دود کردنش کردم که گوشیم به صدا در اومد. از اونجایی که می دونستم بارلی این ساعت به گوشیم زنگ نمی زنه، فقط یک حدس راجب کسی که زنگ بود داشتم، اما فعلا، واقعا حوصله ی هیچ کس رو نداشتم. دلم تنهایی می خواست. باید ساعتها راجب دوساعتی که اون دختر توی بغلم بود فکر می کردم. باید با خودم برای یک بار صادقانه حرف می زدم! 

پک دیگه ای به سیگار زدم و بعد از مکثی طولانی گوشی رو از روی میز کنسول برداشتم و آیکون سبز رنگ رو لمس کردم.

-خلاصه کن!

-اوهو، صبر کن سلام کنم الاغ!

پیشم نبود اما نتونستم براش چشم غره نرم.

-حوصله ندارم ندارم پارسا! اگه زنگ زدی چرت و پرت بگی قطع کنم.

-خیلی خب بابا. این کریمی زنگیده اصرار داره تو رو ببینه. کی میای آژانس؟

مشغول باز کردن پنجره شدم و سرم رو به بیرون بردم تا نفسی تو اون هوای آلوده بکشم. حتی آلودگیشم دوست داشتم!

-چیکار داره؟

-چه بدونم‌. گفت حتماً اوکی کنم باهات.

کلافه پوفی کشیدم و بی حوصله گفتم:

-فردا میام ببینم باز چه شر و وری می خواد سر هم کنه مخ منو بجوئه!

خنده ی ریزی تحویلم داد و مثل دخترای لوس گفت:

-آخ پارسا برای سالی یه بار اومدنت بمیله عجیجم! خسته میشی فداتشم میخوای نیای؟

-مرض پارسا! دهن منو به فحش داد باز نکن!

صداشو زنونه کرد:

-عشق و حالت با اون غربتیاس، اخلاق سگیت واسه منه بدبخت. بابا یکمم به منِ فلک زده توجه کن! نمی بینی برات پر پر می زنم؟

خودش از حرف بی مزش غش غش خندید و من از خنده هاش لبخندی روی لبام نشست. این پسر چه جوری این روحیه رو داشت؟ لعنتی انگار هیچ وقت از مسخره بازی در آوردن، خسته نمی شد

#جانا

بی حوصله و خسته، در جواب مرد مرتب و خوش پوشی که جلوم نشسته بود گفتم:

-تور ترکیه رو بهتون پیشنهاد می کنم. هم توی این فصل آب و هواش خوبه، هم مکان های گردشگری فوق العاده ای داره.

سری تکون داد. مشغول بررسی کاتالوگ ها شد و بی اراده، برای بارهزارم به در ورودی خیره شدم. قلبم ریتم تپش هاش تند شده بود و حواسم مدام پرت می شد. هر لحظه فکر می کردم الان درو باز می کنه و میاد تو! با اون نگاه نافذ و وحشیش نگاه کوتاهی به کارمنداش میندازه و با ابهت همیشگیش همه رو وادار می کنه تا جلوی پاش بلند شن. بعدشم بدون اینکه به کسی توجهی کنه، راهشو می کشه و به سمت اتاق ریاستش میره.

-خانم با شمام!

شونه هام از صدای بلندی که من رو خطاب قرار داده بودند، بالا پریدند. نگاه گیج و منگم رو به مرد مقابلم دوختم و دست پاچه جواب دادم:

-عذر… می خوام! چی فرمودید؟

-تور گرجستان دارید؟

-آ… بله داریم. 

باز هم سری تکون داد و برای سفر به گرجستان بلیط رزرو کرد.

با رفتن اون مرد، خسته و عصبی سرم رو بین دستام گرفتم و به مانیتوری که جلوی چشمام بود خیره شدم.

یک هفته ای بود که ندیده بودمش! شبیه به معتادی شده بودم که فقط اجازه داره اون ماده ی اعتیاد آورِ لعنتی رو از دور ببینه! نه می تونه اون رو برای خودش داشته باشه و نه می تونه ترکش کنه. فقط باید بسوزه و بسازه!

-جانای من چطوره؟

هین بلندی کشیدم و به پارسایی که مثل جن پشتم ظاهر شده بود نگاه کردم. در حالی که گردنم رو چرخونده بودم که ببینمش، چشم غره ی تپلی حواله‌ش کردم و با عصبانیت گفتم:

-یه بار نشد مثل آدم رفتار کنی. ترسیدم روانی!

کنارم ایستاد و خم شد. لپای تپلم رو محکم کشید و با لذت و حرص گفت:

-آخ من فدای این لپای آویزونت که وقتی حرص می خوری اینجوری سرخ میشن!

بقیه به این رفتارای پارسا عادت کرده بودند و دیگه کسی با قربون صدقه هایی که خرجم می کرد به شک نمی افتاد! حالا دیگه همه می دونستند پارسا برادر منه!

به سرعت آینه‌مو از کیفم بیرون کشیدم و صورتم رو توش نگاه کردم. دوست داشتم خودمو بکشم! لپای تپل و سفیدم، از استرس و نگرانی و فشار دستای پارسا روشون، سرخ شده بودند!

اگه باربد من رو با این لپا می دید، پیش خودش چه فکری می کرد؟ حتما مثل بقیه من رو شکل دختر بچه های خوردنی می دید! من نمی خواستم تو نظرش شکل بچه ها باشم! نمی خواستم!

کیفم رو چنگ زدم و از پشت میزم بلند شدم. به سرعت سمت دسشویی رفتم و مقابل آینه ی روشویی، کرم پودر رو روی پوستم خالی کردم. 

مشغول پخش کردن کرم پودر بودم که صدای در آژانس رو شنیدم و بعد از او، صدای قدم های محکمش رو! خودش بود! باربدِ من!

بغضم توی گلوم نشست. اومد و من نبودم تا ببینمش! حالا مجبور بودم تا عصر صبر کنم تا از اتاقش بیاد بیرون و من یه لحظه، فقط یه لحظه به اون قد و بالای بلند‌و هیکل چهارشونه و پر عضله، به اون چشمایی که دقیقا نمی دونستم چه رنگین، به اون صورت جذاب و فک زاویه دار، به اون غرور و ابهت، نگاه کنم.

در حالی که اشک می ریختم، همه ی آرایشم رو پاک کردم. دیگه از این عشق یک طرفه خسته شده بودم! از اینکه حتی یک نگاه بهم نمیندازه، از اینکه هیچ کس درکم نمی کنه، از این لپای تپل که بیشتر من رو شبیه دختر بچه ها نشون میده، از این موهای فر و مشکی و چشمای گرد، از اینکه هرکس نگاهش بهم می افته، جای اینکه جذاب و زیبا خطاب بشم، گوگولی مگولی صدام کنه، خسته شدم! من، خسته شدم!

از دسشویی بیرون زدم و با حالی گرفته پشت میزم نشستم. یادم نیست تا عصر چه طور گذشت. حتی همراه بچه ها نرفته بودم تا ناهار بخورم. حتی جواب شوخیای پارسارو نداده بودم! این چه عشق مسخره ای بود که من به دوستِ برادرم داشتم؟

کلافه نگاهی به اتاقش انداختم. لعنتی جوری پرده ها رو کشیده که از این فاصله حتی یه سوراخ هم دیده نشه. 

زیر لب فحشی به جد و آبادش که الحق اونا هم خوشگل بودن دادم و بُغ کرده به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم. با دیدن پرونده های روی میز، تازه یادم افتاد چه قدر کار دارم. روی میز ضرب گرفتم و همچنان خیره به در اتاقش موندم.

با اومدن مجدد پارسا یکم خودم رو جمع و جور کردم و به ناچار نگاهم رو از در و دیوار اتاقش گرفتم. اصلا دلم نمی خواست پارسا بفهمه عاشق رفیق فابشم! فقط همینم مونده بود که از اومدن به آژانس و همین چند لحظه دیدنشم محروم بشم. اونوقت باید روز و شب کنج اتاقم می نشستم و آبغوره می گرفتم!

– ملوسِ من چرا تو خودشه؟ باز چی شده؟

بی حوصله سری تکون دادم و با صدای گرفته ای گفتم:

– هیچی داداشی، فقط یکم خسته شدم!

کمی لبخندش جمع شد و با دقت نگاهم کرد. پرونده هایی که روی میزم بود رو بر داشت و صدای همیشه مهربونش به گوشم رسید:

– خب برو خونه قربون چشات بشم. کاراتو میدم پونه انجام بده.

چشم های درشتم خودی نشون دادند و با استرسی مشهود از جام بلند شدم.

– نه… نه! برم خونه حوصلم سر میره. می مونم تا با هم بریم.

متعجب نگاهم کرد و من برای منحرف کردن فکرش به عادت همیشگیم سرش غر زدم:

– باز تو فضولی کردی تو کارای من؟ بده من این پوشه رو، هنوز کاملش نکردم! می خوای باز رفیقِ بی اعصابت رو سرم خراب شه؟!

و بعد صدام رو کلفت کردم و ادای باربد رو در آوردم:

-خانم محترم فکر نکن چون برادرت اینجا معاونه و خودت با پارتی استخدام شدی می تونی از زیر کار در بری. کارای خودتو نده دست بقیه تا انجام بدن همه به اندازه کافی سرشون شلوغ هست!

خداروشکر جز پونه کسی پشت میزش نبود و همه رفته بودند تا عصرونه بخورند. پونه ریز ریز می خندید و پارسا قهقه می زد. خودش می دونست رفیقش چه قدر رو اعصاب و بد عنق و لعنتیه نه؟

دستش رو خنده کنان به حالت تسلیم بالا آورد و تا خواست درد دلش باز بشه و مثل همیشه شبیه زن ها شروع به غیبت کردن کنه، در اتاق باربد باز شد و من هم به سرعت جن به سمتش برگشتم.

نفسم حبس و انگار تمام وجودم چشم شد تا نگاهش کنم. دیدن موهای کوتاه شده ش و مدل خاصی که مهمونشون کرده بود، قلبم رو به دیوونه وار تپیدن دعوت کرد. اونقدر جذاب شده بود که حتی نتونستم خودم رو جلوی پارسا کنترل کنم و نگاهمو بدزدم. 

انگار قلبم توی دهنم می زد و نفسام نا منظم از بین لب های نیمه بازم بیرون می اومدند. چنان محو ژست کوفتیش شده بودم که حتی متوجه نشدم داره سمتمون میاد. یک دستش رو توی جیب شلوار خوش دوخت و خوش رنگش کرده بود و کت مخمل مشکی رنگش به لعنتی ترین شکل ممکن روی بدنش نشسته بود. من باید اسم این مرد رو میذاشتم “لعنتی ترین”، چون روزی هزار بار این ویژگی رو به تموم خصوصیاتش نسبت می دادم.

پارسا با سلام و علیک طنز گونه ش هشداری برای پایان خیره گیم داد و بالاخره تونستم نگاه از اون هیکل و جذبه ی جذابش بگیرم و پشت میزم صاف و محکم بایستم. با خودم فکر کردم یعنی وقتی توی کت شلوار، اون عضله های بی پدر و مادر اینجوری خودشون رو نشون میدن، بدون لباس چجوری ان؟

از این فکر تموم تنم مور مور شد. مجدداً بی اختیار نگاهم رو بهش سپردم و با نگاه اجمالی ای که به سمتم انداخت زیر لب سلامی کردم.

2 پاسخ به “رمان انقضای عشق پارت اول”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *