خندم گرفته بود اینجور که معلوم بود کیانا عاشق عکس گرفتنه.

_بریم حوصلم سر رفت.

بهار این حرفو زد و بلا فاصله کمیل گفت:

_بزار بیدار بشی از خواب بعد حوصلت سر بره.

_کنترات میندازه؟!

اخمای کمیل از تیکه ی سنگین بهار بالا پرید و گفت:

_یعنی چی؟!

بهار با ژست خاصی که داشت از روی صندلی بلند میشد گفت:

_فوضولی تو کار من.

همه سکوت کردن بهار هم بی توجه به سمت باغ رفت.

کمیل با قیافه ای که کاملا پیدا بود ضایع شده گفت:

_از دیشب هی قهر میکنه.

_آخه پسر داییش تو جمع بهش تیکه میندازه.

اونم جلو دوتا غریبه.

اونقدر صدام بلند بود که همه بشنون و هیج چیزی لذت بخش تر قیافه ی اون دوتا چندش نبود.

_کیانا با ما میای؟!

کیانا درحالی که از روی صندلی بلند شد گفت:

_معلومه که میام با اینا حوصلم سر میره.

_ما بلد نیستیم تو جلو برو.

باشه ای گفت و با انرژی به سمت باغ رفت.

باغ پشت حیاط و ساختمان بود.

پر از درختای میوه و گلای رنگاوورنگ.

_اینجا چه قشنگه؟!

_کجاشو دیدی بزار میوا هاش در بیان!

_اووف بی صبرانه منتظر اون روزم.

_بیاید عکس بگیریم دخترا.

اولین عکس شد استارت هزارتا عکس بعدی.

خلاصه انقدر عکس گرفتیم که آخر سر حس از بدنم رفت.

_بسه دیگه کیانا.

_اووه مگه چقدر عکس گرفتیم.

_تغریبا دوساعته بی وقفس.

بهار درحالی که لب آلاچیق مینشست گفت:

_حافظه ی ماسماسکت تموم نشد؟!

_نوچ تمومم نمیشه.

_توان من که به صفر رسید‌.

ته باغ استخرو زمین والیبال هست عصر بیایم بازی؟!

چشمام برق زد و فوری گفتم:

_اره خیلی خوبه.

به شرط این که الان استراحت کنیم.

_بریم نهار فعلا.

_اره هوا هم سرده یخ زدیم بریم داخل.

نهارمونو زیر نگاهای سنگیت و اشوه خرکی های اون دوتا خوردیم.

_وای بریم یه چرتی بزنیم.

دایی خنده ای کرد و گفت:

_اومدی اینجا که بخوابی؟!

_خو دایی کار خاصی نداریم انجام بدیم.

_الان میرم توپمو میارم همه میرین بازی.

خاله با خستگی گفت:

_منو معاف کنید اصلا نمیتونم.

_ا خاله همه با هم بازی کنیم خوب.

_شوهر خالت میاد اما من کمرم میگیره.

_باشه ولی بیاید پیشمون.

_چشم خاله.

گونه ی خالرو بوسیدم دایی هم رفت توپشو بیاره.

بهار دستمو گرفت و گفت:

_کیانا رفت بیا ماهم بریم.

_منتظر دایی نشیم؟!

_میاد دایی خودش.

باشه ای زیر لب گفتم و به سمت زمین والیبال رفتیم.

کمیل و کیارش به همراه دوست دختراشون کنار زمین ایستاده بودن.

بی توجه بهشون کنار کیمیا رفتیم و گفتم:

_حالا قراره چیکار‌کنیم ؟!

_دوتا گروه بشیم بازی کنیم دیگه.

_خوب یه نفر اضافه داریم.

_یکی وایمیسته داور.

بهار سریع و حق به جانب گفت:

_منو نگار والیبالمون عالیه کلاس رفتیم.

_شانارو بیرون میکنیم افتضاحه بازیش.

اینو گفت و شروع به خندیدن کرد.

دایی که اومد گفت:

_خوب یه نفر اضافیه کی داور وایمیسته.

جمع تو سکوت کامل فرو رفت آخر سر شوهر خاله گفت:

_سعید من وایمیستم.

_نه نه تو بازیت خوبه نیاز داریم بهت.

این دفعه کمیل گفت:

_شانار زیاد والیبال دوست نداره شانار تو داور باش.

نگاهم به چهره ی اخموی شانار افتاد خندم گرفت انگار کمیل بد زده بود تو پرو بالش.

دایی باشه ای زیر لب گفت و بعد ادامه داد:

_من میرم تو تیم کمیلو کیارش داریوش تو هم با دخترا باش.

عمو باشه ای گفت و بازی رو شروع کردیم.

ضرب دست کمیل و کیارشو دایی خیلی زیاد بود ولی بهار حرفه ای دفعشون میکرد.

ما دو امتیاز جلو تر از تیم دایی بودیم که بهار یه سرویس بلند زد.

کیارش دستسو بالا آوورد که جواب بده اما وقتی دید اوته دستشو پایین آوورد.

توپ خیلی خفیف با دستش برخورد کرد و بیرون خط افتاد.

هر سه تامون با صدای بلند گفتیم:

_دستت خورد به توپ قبول نیست.

کیارش با بدجنسی ابروهاو بالا انداخت و گفت:

_نه توپ رفت اوت.

طلا هم با صلای نازک و پر از اشوه گفت:

_راست میگه اوت بود.

_اما خورد به دستت من دیدم.

_اشتباه دیدی برو عینکتو بیار.

با اخم گفتم ما هر سه تامون دیدیم هر سه تامون عینکییم؟!

تو باید گزینه ی ضد دروغتو فعال کنی به هر حال اشکال نداره

این یه امتیازم مال شما ببینیم آخرش که برنده میشه.

موزی وار ببینیمی گفت که شوهر خاله داریوش گفت:

_بچه ها بحث نکنید بازیو ادامه بدید.

شانار هم با لبخند لوسی گفت:

_راس میگن داریوش منم چیزی ندیدم.

بازی که شروع شد صدای اروم بهارو شنیدم که گفت:

_به روباحه میگن شاهدت کیه میگه دمم.

_بیخیال بیا ببریمشون.

_اینجوری بیشتر میسوزن.

کف دستامون رو به هم کوبیدیم و جدی تر از قبل دفاع کردیم.

 انقدر دفاع کردیم که آخر کار کمیل دستاشو روی زانوش زد و گفت:

_بابا خسته شدیم یکمم ضربه از دست بدید.

_حق دارید خسته بشید…

کسی که با جر زدن میخواست ببره اینه عاقبتش.

کیارش با بی تفاوتی گفت:

_انگار داریم با آمریکا بازی میکنیم.

اصلا مهم نیست.

_از قیافه هاتون پیداس.

_ای بابا بچه ها باهم دیگه دعوا نکنید.

_بچه ها بریم تو؟!

کیارش بعد ما گفت:

_کمیل بچه ها من میرم استخر.

دخترا هم مثل بندال ها گفتن:

_ماهم میایم.

کمیل ولی درحالی که به سمت ما میوم گفت:

_من یکم به دود نیاز دارم فعلا نیستم.

قیافه ی شانار دیدنی بود پشت سر هم ضایع میشد و برای هیچ کس مهم نبود.

توی سالن خاله کلی خوراکی برامون چیده بود هرچهارتامون مثل بچه ها روی مبل نشستیم.

_به به خاله جون چه کرده.

کمیل در ادامه ی حرف بهار گفت:

_همرو دیوونه کرده.

_بخورید نوش جونتون کیارشم کجاس؟!

_گل پسرت با دوست دخترشون تو استخرن.

_استغفرلله زشته که!

_بیخیال مامان پسرت حیاداره مگه؟!

_کیانا دخترم درمورد برادر بزرگترت درست حرف بزن.

_مامان من دوست ندارم تو جمعای خونوادگی طلاوو شانارم دنبالمون باشن.

_داداشت بزرگ شده دیگه.

_اما این خونه هم حرمت داره.

کیانا با همون خشم رو به کمیل کرد و گفت:

_توهم بفهم که جای دوست دخترت توی جمعای خونوودگی نیست.

کمیل با بیخیالی سری تکون داد و گفت:

_دنبال طلا راه افتاد اومد اگه نه منن نمیخواستم که بیاد.

_بچه ها بیخیال امشب که بر میگردیم دیگه کی این دوتارو ببینید.

اصلا ما که کاری باشون نداریم بیاید خوش بگذرونیم این اخریرو هم.

شوهر خاله و دایی که اومدن داخل جمعمون خودمونی شد.

خوب بود که اون کامیار و دخترا نبودن هر سه تاشون نچسب و غیر قابل تحمل بودن.

***

چند روزس از مسافرت دوروزمون به لواسون میگذشت بعد از برگشتن به خونه دیگه خبری از خاله نداشتم.

من که هروزشو سر کار بودمو بهارم که مدرسه بود.

توی آموزشگاه تا جایی که میتونستم با کیارش برخورد نمیکردم.

امروز خیلی خسته شدم دیشب کم خوابیده بودم و امروز انرژی نداشتم.

خانم نیک پی وقتی منو دید گفت:

_نگار جون انرژی نداری امروز.

_کم خوابیدم لاله جان.

_آقای نامدار گفتن بری اتاقشون.

با اخم و تعجب گفتم:

_نگفتن چیکار دارن؟

2 پاسخ به “ارباب عمارت/پارت سیزده”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *