روی صندلی های بیمارستان نشسته بودیم خاله وکیانا  اینقدر اشک میریختن که کلافم کرده بودن …

ته دلم خیلی ناراحت بودم تا دیروز سایه همو با تیر میزدیم ولی الان …

با اینکه میخواستم ازش جدا بشم ولی هیچ وقت دلم نمیخواست این بلا سرش بیاد ..

بالاخره اجازه دادن بریم ببینیمیش …

من اخرین نفری بودم که رفتم توی اتاق ،همه رفته بودن 

خیلی اروم خوابیده بود ، جلوتر رفتم وکنارش نشستم ..

اون همه غرور و یه دندگیش دیگه نبود ،حالا کامیاری مظلوم و اروم خوابیده بود ….

رو چهرهش دقیق شدم ،چرا هیچ وقت سعی نکردم بهش نزدیک بشم !شاید به خاطر لجبازی کارمون به اینجاها کشیده بود …

دستاشو توی دستم گرفتم واروم گفتم 

– کامیار ؟! میدونم صدامو میشنوی ؟! نمیخوام ناراحتت کنم عزیزم !!! 

از ته دلم میخوام که زود خوب بشی، بیدار شو !! 

به یاد کاراش خندیدم 

-دلم برای لجبازیامون تنگ شده دیونه پاشو !!!

 اولین اشکی که از گوشه ی چشمم افتاد سریع پسش زدم ..

-کامیار پاشو !! قول میدم بی چون وچرا بزارم کنارم بخوابی !!

تو فقط پاشو ، هرچی تو بخوای همون میشه !!!

اشک دوم که از چشمم افتاد سریع از کنارش بلند شدم میدونستم که میفهمه و احساس میکنه نمیخواستم بیشتر از این ناراحت بشه 

سریع از اتاق بیرون زدم که توراهرو فقط بهار مونده بود 

به سرعت خودمو توی بغلش پرت کردم وبغضم شکست ، اشک هام پشت سر هم پایین میریختن 

با هق هق گفتم

-بهااا رر …بهاررر…. 

-جانم ابجی 

-بهاار من … من دوستش دارم … دوستش دارم بهار …

پشتمو نوازش میکرد وکنار گوشم گفت 

-میدونم ابجی میدونم … اونم تورو دوست داره …

غصه نخور ابجی جونم خوب میشه ..!

-بهار اگه چیزیش بشه …اگه …. اگه 

منو از خودش جدا کرد وسریع دستاشو روی لبهام گذاشت 

-هییس ابجی …نگو ..هیچی نمیشه …من قول میدم ..

کامیار بیدار میشه و شما خوشبخت میشین …

خودمو به سرویس بهداشتی بیمارستان رسوندم 

یکم اب به صورتم زدم 

توی اینه دیگه نگار سابق نبود … من چه بلایی سرم اومده بود … چرا نمیتونستم بیخیال باشم …

برای اینکه تنها نباشم بهارم به خونمون اومده بود 

جای خالی کامیار خیلی واضح احساس میکردم نبودش حسابی اذیتم میکرد … 

انگار یه چیزی کم بود !

چند هفته ای گذشته بود و وضعیت کامیار هیچ تغیری نکرده بود …

به تنهایی کارهای اموزشگاه رو انجام میدادم 

کار های من خلاصه شده بود صبح اموزشگاه بعدش بیمارستان ….

بعد تموم شدن کلاس هام به سرعت خودمو به بیمارستان میرسوندم و تا شب کنار کامیار میموندم …

درست مثل روز های دیگه اخرین شاگردم رو هم راه انداختم و دفترو به خانم نیک پی دادم یکمم به کار های عقب افتاده رسیدم ومیخواستم از دفتر کامیار بیرون بیام که گوشیم زنگ خورد 

ناشناس بود جواب دادم 

-بله بفرمایید!

-خانم نامدار .. من از بیمارستان زنگ میزنم …

دلم فرو ریخت ، دستام یخ کردن ! با صدای ضعیف و لرزونی گفتم 

– چی… چیزی شده؟! 

-بله باید همین الان تشریف بیارن بیمارستان ؟! 

-تورو خدا اگه چیزی شده بگین ؟! 

-نگران نباشید شما بیاین خانم در موردش صحبت میکنیم !

دیگه نتونستم تحمل کنم به سرعت از اموزشگاه بیرون زدم 

به اولین تاکسی که جلوم نگه داشت پریدم بالا وادرس بیمارستانو دادم 

تو دلم خدا خدا میکردم که چیزی نشده باشه …

یهو یاد خاله اینا افتادم …دوباره گوشی رو از تو کیفم بیرون کشیدم و به خاله اینا هم اطلاع دادم که بیان بیمارستان ….

وقتی تاکسی جلوی بیمارستان نگه داشت سریع کرایه رو حساب کردم وبدون منتظر گرفتن بقیش سریع پیاده شدم ودویدم!!

وقتی نزدیک اتاقش شدم دیدم خاله و دایی وبقیه زودتراز من رسیده بودن 

داشتم سلام میدادم که از تو اتاقش دکتر با لبخندی به لب از اتاق بیرون اومد 

الان با این لبخندش یعنی خبرهای خوبی همراه داشت 

یعنی جای نگرانی نبود ! ولی باز تموم وجودم پر از استرس شده بود

بی معطلی گفت 

-خب ..خب اینجا نگار خانم کدومتونه ؟! 

 چند قدم نزدیک تر شدم و با لبخند کم جونی گفتم 

-منم!

-اقا کامیار از وقتی به هوش اومده فقط اسم شمارو صدا میزنه !!!

نگاه همه رو من چرخید !! 

دیگه کم مونده بود اب بشم تو زمین برم ! 

خجالت کشیدم!

اره من نگار با اون همه غرور و غد بازی هام و زبون شیش متریم جلوی خاله و دایی حالا واقعا خجالت کشیدم !!! 

سرم پایین افتاد که دایی گفت 

-عه دخترم چرا وایسادی ؟! خوب نیست اینقدر اقا کامیار مارو منتظر بزاری برو ببینش بعدش ما هم میایم!!

 

حتی خاله و شوهر خاله رو هم صدا نزده بود !واسه اولین بار اسم منو صدا میزده !!

ای خدااا … پس یعنی کامیارم بلههه!!

به سمت خاله چرخیدم که با گذاشتن پلک هاش رو هم رضایت خودشو اعلام کرد 

به سمت اتاقش پرواز کردم !

تا درو باز کردم دیدم با سری که کلا باند پیچی شده بود نشسته بود وبه بالش پشتش تکیه زده بود …

پرستاری هم بالای سرش توی سرم تزریق میکرد

اروم اروم سمتش رفتم …نگاهمون به هم گره خورد ..

خیلی سرد وجدی بهم خیره شده بود … 

ای خدا نکنه اشتباه فهمیدم؟! نکنه کامیار اصلا هیچ احساسی بهم نداشته و داشتم خیال بافی میکردم!

با رفتن پرستار لبخند ملایمی زد وگفت 

-نگاار ؟!

– جااااانم !

جانم؟! من بهش گفتم جانم ! رسما خودمو لو دادم رفت 

لبخندش عمیق تر شد وچشمکی بهم زد ،با چشماش اشاره کرد نزدیکش برم 

منم از خدا خواسته سریع کنارش نشستم ودستشو گرفتم !!

بدنش داغ بود !

هیچ کدوممون جرعت حرف زدن نداشتیم ! 

تا اینکه ‌خیلی رک گفت 

-دلم برات تنگ شده بود نگار !!!

ناباور بهش خیره شده بودم که ادامه داد 

-اینقدر ترسیدم که دیگه نتونم ببینمت؟! 

میخواستم یکم اذیتش کنم واسه همین به خودم اومدم ویکم جدی گفتم 

-الان دلت واسه دعوا ومسخره بازیامون تنگ شده بود؟! 

با جمله ای که بعدش گفت مات موندم

-نه واسه بوس هان دلتنگ شدم!!

میخواستم سر به سرش بزارم واسه همین گفتم 

-نه انگار سرت که خورده به شیشه و کلا قاطی کردی!! خدا به دادم برسه !!!

-اینجوری نگو نگار دیگه تو خودتم دلت برام تنگ شده بود نگو نشده بود !

یکم مِن مِن کردم ومیخواستم اره بگم که دیدم وبقیه مثل مور و ملخ ریختن تو اتاق …

حالا یه هفته ای میگذشت که کامیارو اورده بودیم خونه …

بالاخره خاله با کلی سفارشات لازم اخرین نفر پاشو از خونه بیرون گذاشت 

به سمت کامیار حمله کردم !!!

نامردی که بگم دلم براش تنگ نشده بود مخصوصا واسه بوسه هاش 

دلم میخواست دوباره طعم اون لبهاشو بچشم …

یا ساعت ها توی بغلش بین بازوهاش دراز بکشم 

وارد اتاق شدم که روی تخت دراز کشیدم بود … 

کنارش نشستم ،سعی میکردم زیاد باهاش چشم تو چشم نشم واسه همین همش مردمک چشمم در حال حرکت بود …

اروم گفتم 

-راستش …راستش کامیار من …من 

-تو چی نگار ؟! 

سریع گفتم 

-من نگرانت بودم! 

اووف چقدر بیان حقیقت سخته هاااا نفسم گرفت 

صدایی ازش نشنیدم بلندشدم که برم دستمو گرفت و گفت 

-نرو بمون کنارم !!

دلم هری ریخت ! بمونم کنارش ؟! 

ریز خندیدم وبا تکون خوردنش یکم جا برام باز کرد…

سریع پریدم کنارش و سرمو دوباره رو همون بازو ها گذاشتم …

به چشماش خیره شده بودم که لبهاشو قفل لبهام کرد 

با بوسه هاش دیونه شدم جوری که نفهمیدم که لباس هامو دراوردیم …

هوا تاریک شده بود که از خواب بیدار شدم کامیار هنوز خواب بود …

میخواستم بلند بشم که زیر دلم تیر کشید …اخ بلندی گفتم که کامیار سریع بیدار شد و منو تواغوشش کشید و کنار گوشم زمزمه کرد 

-خانم شدنت مبارک عشقم !!

عشقم ؟! خانم شدنم؟! وااای چه کلمه هایی داشتم میشنیدم اونم از کی ؟ از کامیار مغرور !

درد دلم یادم رفت!! 

مگه میشه این کلمه هارو از کامیار بشنوی ودردی ام حس کنی !!

چند روزی از اون ماجرا گذشته بود واخر هفته خونه ی خاله اینا دعوت شدیم تا دور هم خوش باشیم 

با کامیار تصمیم گرفتیم یکم سر به سر همه بزاریم و بخندیم ….

شامو که خوردیم همه دور هم جمع شدن تا یکم حرف بزنیم 

با چشمکی که کامیار بهم زد فیلم منم شروع شد 

رو به خاله گفتم 

-خب خاله جون ،دیگه کامیارم که حالش خوبه وصحیح وسالمه !! کارهای تقسیم ارث هم انجام شد 

همه یهو شوکه شدن که خاله گفت 

-خب خاله منظورت چیه ؟! واضح بگو !

-همه چی واضحه دیگه حالا طبق قراری که داشتیم منو کامیار جدا میشیم

بهار که طبق معمول ور دل کمیل چپیده بود با چشمای گرد شده بهم زل زده بود ….اخه من به دوست داشتن کامیار تو بیمارستان اعتراف کرده بودم 

کامیارم جبهه گرفت وادامه داد 

-راست میگه مامان! منم دیگه خسته شدم !

دیگه همه چی تموم شده پس این ازدواج صوری هم به هم بخوره تا جفتمون راحت بشیم 

شوهر خاله با ناراحتی گفت 

– اخه چه کاری بچه ها ، یکم بشینین فکر کنید !طلاق که بچه بازی نیست شوخی نیست اینچیزا که !!!

-نه پدر من ما از اولشم هیییچ علاقه ای بهم نداشتیم 

زودتر تموم بشه بره خسته شدم !!

خاله با کلافگی گفت 

-نگار دخترم از خر شیطون بیا پایین شما که با هم خوب بودین که 

-نه خاله جون خوب بودم اونم واسه این که اقا مریض بود مراعاتشو کردم همین !! حالا که ماشالا از منم سالم تره 

بهار خودشو نخود اش کرد وپرید وسط و گفت 

-این حرفا چیه ابجی تو خودت گفتی بهش علاقه داری !

کم فیلم بیاین بابا !

با کامیار باهم زدیم زیر خنده اینقدر بلند بلند خندیدیم که همه با ما شروع به خندیدن کردن !!

کامیار اومد کنارم نشست ودستمو گرفت وبوسید 

رو به بقیه گفت 

-ما نه تنها دیگه قصد طلاق نداریم بلکه میخوایم یه زندگی با علاقه رو شروع کنیم …

منو ونگار همو دوست داریم 

وقتی داشت این جملات رو میگفت چشماش برق میزد 

کمیل از اون سر داد زد 

-عه کامیار تو هم رفتی تو لیست زززززز ؟!

-زن زلیل خودتی وایسا نوبت خودتم میشه …

صدایدخنده هامون خونه رو برداشته بود تا اینکه خاله از جاش بلند شد وکف دستاشو بهم کوبید 

همه ساکت شدن 

با صدای بلندی گفت 

– خب خب اقا کامیار و نگار خانم فکر کردین فقط خودتون سورپرایز دارین ؟! ما هم غافلگیری داریم واستون !!!

با گیجی زل زدم به بهار که شونه بالا انداخت وبه خاله اشاره کرد 

ببین چقدر پرو شده ورپریده !! یه مدت ازم دور بوده هاااا 

با کامیار دست توی دست به خاله زل زده بودیم که ادامه داد 

-اره داشتم میگفتم 

داییتون بهار رو برای کمیل از من خواستگاری کرده …البته نگار نظر تو هم مهمه …

ولی اینطور که پیداست بهار جون ما هم بی میل نیست 

اگه شما هم موافقین هفته ی دیگه یه جشن نامزدی کوچیک بگیریم تا چند ماه دیگه که درس بهار تموم بشه 

نگاهی به بهار کردم که از خجالت سرخ شده بود 

از جام بلند شدم وسمتش رفتم 

توی بغلم گرفتمش و گفتم 

-چه کسی بهتر از کمیل! خوشبخت بشی ابجی جونم !

-مرسی ابجی !! 

صدای خنده هامون توی خونه پیچیده بود

…منو بهار بالاخره به جایگاه و جایی که در شانمون بود رسیدیم 

این خوشی از ته دل حق ما دو خواهر بعد این همه سال سختی و تنهایی بود 

 

[گاهی خوشبختی همین حوالیست ….

فقط باید ازش استفاده کرد

بعضی وقت ها عشق به سرعت قلبت را تسخیر             

میکند و گاهی ارام ارام در تو رخنه میکنه …

ادمِ بی قلب زنده نیست و قلب بدون عشق…]

(پایان )

20 پاسخ به “ارباب عمارت /پارت بیست و هفت پارت آخر”

  1. چرت تمام
    از اول میتونستی اخرشو پیش بینی کنی
    مث تمام رمانایی دیگه
    تصادف و بعدش اعتراف
    پایانم که هیچی نگم بهتره

  2. رمانش بد نبود یعنی فقط داستانش خوب بود
    نویسنده خیلی کلی نوشتتش اصلا از ریز نویسی و از جزئیات استفاده نکرده دختره یهویی با پسره از ازدواج صوری کرد بعد عاشق شدن پسره رفت کما بعدش فهمیدن که عاشق شدن بعد تـــمــام انگار نویسنده واسه سرگرمی چند خط داستان که خیلی قضیش تکراری بود رو تو دفترچه یادداشتشش نوشته بود به نظرم از این داستانا نزارید بهتره شأن وب تون میاد پایین

  3. مرسی از نویسنده
    مرسی رویای گلم
    رمان خوبی بود ی زندگی روتین روایت کرد میتونستی بعضی جاهاشو درک کنی.همینکه روابطو زیاد باز نکرده بود یکی از قسمتای خوبش بود چیزی ک الان دگه کلیشه ای شده تو رمانا

  4. سلام دوست عزیز
    ای کاش یکم رمانو بیشتر میکردی و پایانشو و بهتر و قشنگتر مینوشتی 😉
    دست به قلمت باید خوب باشه پس لطفا رمان های زیباتر از ارباب عمارت بنویس
    جای پیشرفت داری و میتونی رمان های پخته تری بنویسی 🌸
    ممنون نویسنده گرامی ❤️🙏

    1. ممنون عزیز جان اگه در زمینه ی نویسندگی استعداد دارین به نویسنده ی جدید نیاز داریم تو اطلاعیه نگاه کن یه سر بزن❤️😊

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *